او برای منِ شما توست یا شما؟




عنوان مجموعه اشعار : پاییز
شاعر : علی شهودی


عنوان شعر اول : غزل خیز
غزل خیز

هرگز آن صبح دل انگیز زیادم نرود
صبح پاییزی تبریز زیادم نرود

من شدم غرق نگاه تو غزل جاری شد
صبحگاه غزل انگیز ز یادم نرود

دست در دست تو تا باغ محبت رفتیم
بوی گلهای دل آویز زیادم نرود

آری آن منظره سبز که گفتی :شاعر
دوستت دارم و برخیز ز یادم نرود

چار ده بار بهار آمد و از یادم رفت
لیکن آن لحظه پاییز ز یادم نرود

بس که با یادرخت خواب بچشمم نگذشت
ناله مرغ شب آویز ز یادم نرود

گر فراموش کنم عالم و آدم را باز
هرگز آن لعل شکر ریز ز یادم نرود

علی شهودی
تبریز -5خرداد98


عنوان شعر دوم : زلف پریشان
مرا چون زلف مشکینت پریشان کردی و رفتی
مرا از عاشقی آخر پشیمان کردی و رفتی

سرایی ساختم با اشک و آه دل سزای تو
ولی افسوس ننشستی و ویران کردی و رفتی

مرا که لحظه لحظه زیستم بگریستم باتو
رها چون قطره ی اشکی زمژگان کردی و رفتی

پس از تو باد پاییزی وزید از هرکنار ای سرو
چه آشوبی بپا در باغ وبستان کردی و رفتی

شتابی داشتی در رفتن ای جان جوان من
مرا بیرون از آن جمع جوانان کردی و رفتی

ترا می جویم و هر شب سراغ از ماه می گیرم
که از من ماه رویت را تو پنهان کردی و رفتی

مه من نامرادی ها نمی زیبد ترا هرگز
بیا هر چند دردم را فراوان کردی و رفتی

از این پس ما و شبها با خیالت مجلس آرایی
چه خوش مرغ دل ما را غزلخوان کردی و رفتی

علی شهودی بستان آباد


عنوان شعر سوم : لاله عذار
هرکه را دیده بر آن لاله عذار افتادست
دیگر از دیده ی او باغ و بهار افتادست

نازم آن عاشق صادق که بسودای وصال
از می وصل تو ناخورده خمار افتادست

پای از دایره ی عشق تو بیرون ننهد
هر که را بر سر کوی تو گذار افتادست

دل بی تاب مرا شاهسوارا دریاب
که بدنبال تو مانند غبار افتادست

در شمار آور و بنواز خدارا نفسی
نفس عاشق مسکین به شمار افتادست

خرمن عمرمرا ای گل خندان دریاب
که بسودای تو دردست شرار افتادست

گله ای نیست بخدمت نپذیرید مرا
به چه کار آیدت آن بنده که کار افتادست


علی شهودی
جمعه ۲۶ مهر ۹۸ / تبریز
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر سه غزل؛ سه غزل عاشقانه و تغزّلی که هر سه به بنیان های اصولی شعر کهن وفادارنند اما از فضاها و عناصر امروزین هم غفلت نورزیده اند. پیش از این نیز با اشعار این شاعر بزرگوار آشنا بوده ام و خدمت ایشان ارادت داشته ام و گمان کنم یادداشتی هم بر سروده های پیشین ایشان نگاشته باشم. غزل نخست با دو سه بیتِ کِشنده و جذّاب آغاز می شود؛ با روایتی که بیت اول می آغازدش و ابیات بعدی پی می گیرندش. چیزی که به نظرم باید یکی از وجوه و دلایل توفیق این غزل شمردش، تلاقی و همرکابی روایتِ گذشته نگرِ درخور و بجایی ست که ردیف «ز یادم نرود» جای پای آن را در شعر محکم کرده. پیوند ابیات به محکمی و صلابت تا پایان غزل امتداد می یابد و از این حیث باید شاعر را ـ و در واقع شعر را ـ در رعایت دقیق و مطلوب محور عمودی نیز موفق ارزیابی کنیم. اشاره به عدد چهارده نیز ـ هر چقدر هم که عادی و عادتی از کنارش بگذریم و جدی اش نگیریم ـ باز به نظرم یکی از کلیدهای توفیق شعر است؛ گرچه شعر را منحصر و محصور و احتمالاً «شخصی» کرده امّا به همان میزان هم چاشنیِ صداقت را به آن افزوده. اگر بخواهم به این شعر خوب با عینک بدبینی و بهانه جویی بنگرم، گرچه به سختی امّا می توانم نکاتی را از چشم و دید و چشمدیدِ خوانندگانِ احتمالیِ بهانه گیرِ این غزل، خدمت دوست شاعرم عرض کنم. اولین نکته ی حاصل از نگاهِ عیب جویانه این می تواند بود که: شعر با همه ی غلط اندازیِ صناعی اش، شعری ست تهی از «خیال»؛ به مثابه ی عنصری کلیدی و اساسی و بایسته در شعر. چرا چنین ادعایی می کنم؟ ببینید؛ بیایید تصاویر شعر را غربال کنیم... نهایتاً به دو دسته بیان خواهیم رسید؛ یا بیان های عادیِ تهی از آرایه که تنها وزن آن ها را از کلام عادی متمایز و ممتاز کرده (مانند: هرگز آن صبح دل انگیز ز یادم نرود) یا بیان هایی که اگر هم تفاوتی با کلام عادی دارند، به مدد تمهیداتی ست فرسوده و دست سوده و مکرّر، که هرچقدر هم که زیبا و مناسب و دقیق به کار گرفته شده باشند، حقیقتاً اثر طبع شاعر نیستند بلکه حاصل برداشت های وی اند از مطالعات پیشینش (مثلاً: غرق شدن در نگاه، جاری شدن غزل، باغ دیدنِ محبت، تشبیه کلام شیرین به شکر در تعبیر لعل شکر ریز). می بینید؟ خودِ شعر، در کلّیتش هیچ دنیای تازه ای برای خواننده ایجاد نکرده. گرچه در جزئیاتش کلام را به بهترین وجه آراسته. به عبارت دیگر، اگر بخواهیم این شعر را منثور کنیم، نه چندان به زحمت خواهیم افتاد (زیرا متن شعر همین حالا هم فارغ از وزن چیزی از متن منثور ما سر ندارد... و البته همین ویژگی را می توان به حساب سهولت و امتناع بیان شاعر و ورزیدگی او در توان طبیعی حرف زدن حتی در چهارچوب عروض تحلیل کرد)، و نه متنی خواهیم داشت که در بن مایه های تصویری و عاطفی و اندیشگانی اش حاوی نوعی دیگرگونه دیدن باشد تا بتوانیم آن را نوعی از خلاقیت و آفرینشگری تحلیل کنیم. و باز تذکر می دهم که همه ی این حرف ها به معای فقدان حلاوت و دلنشینی در این شعر نیست. تنها داریم از نگاه یک خواننده ی بدبین، انتظارات از یک «شعر» را وامی‌رسیم و این شعر کالبدشکافی شده را با آن توقعات می سنجیم. در این شعر، مخصوصاً دو بیت را بسیار پسندیدم؛ یکی رجحان بهار بر پاییز را در بیت چهارده، و یکی بیت بعدش که در بر دارنده ی گونه ای از حسن تعلیل است. حق و حقیقت این است که دلبستگان جهان شعر کهن ـ کسانی چون من ـ هم با عادی ترین ابیات این غزل می توانند همنوایی کنند. دومین نکته ی گفتنی، در خصوص بیت چهارم است. این بیت به نظرم در عین حال که یکی از معاصرترین قافیه های این غزل را دارد، تنها بیتی ست که به نظر می رسد در آن قافیه دستِ بیت را گرفته و به سمت و سوی مورد نظر خودش کشیده؛ بی آن که کلام در آن به طور طبیعی به قافیه برسد. لااقل چنین احساس می شود. و به نظرم نقص بیان در این تلقی بی تأثیر نیست: اولاً معلوم نیست ربط دیدن منظره ی سبز با به خاطر آوردنِ «دوستت دارم و برخیز» چیست و ثانیاً پیدا نیست که خودِ «دوستت دارم و برخیز» حاکی از چه وضعیتی ست و برخاستن از کجا و برخاستن چرا و برخاستن به چه معنا... . به طور خلاصه باید گفت که بزرگ ترین نقد بر این شعر می تواند از نگاه بدبینان، «فقدان شهود» باشد. چون سخن دارد به درازا می کشد، سروقت شعر بعدی می روم. توجه به ظرائف و جزئیات، نکته ای ست که با خواندن همان بیت اول شعر دوم باید به شاعر تذکرش داد. وقتی می گوییم «من» به «زلف تو» مانندم، طبیعتاً «پریشانی» معنا می یابد امّا «مشکین» کاملاً بیکار می ماند و نه فقط بیکار، بلکه به «تعریف از خود» پهلو می زند: «من نیز مانند زلف تو مُشکین = خوشبو (یا سیاه؟) هستم»! شعر ردیف خاصی دارد و این ویژه و به یاد ماندنی اش کرده است. ضمن این که حواس مان به لفظ پردازی های شاعر (سزا و سرا) هست، باید به تصویری که بیت می سازد هم دقت کنیم؛ با اشک می توان خانه ساخت؟ بله بالأخره می تواند گِل بسازد... امّا «آه» در این «بَنّایی» چه کاره است و قرار است برای تصویر بیت ما چه خدمتی بکند؟ می بینید؟ نباید به آسانی به عادات شنیداری مان از کلیدواژه هایی که میراث مطالعات ادبیِ ما هستند تن بدهیم. اگر در بیتی «آینه» آوردیم، نباید بدون ضرورت به «آه» برسیم... اگر بلبلی در بیت ما آواز خواند، معنایش این نیست که حتماً نیاز «گُل نوخاسته» واجب است. به همین قیاس، دارم از «اشک و آهِ» این بیت سخن می گویم که به نظرم «عادتی» استخدام شده. نکته ی دیگری که بیت چهارم را بهانه ی گفتنش می کنم، لزوم وجود منطق روایی، منطق تصویری و منطق بیانی (و انواع دیگر منطق ها!) در شعر است! اولاً سرو نشانه ی بهار نیست که پاییز (و وزش باد پاییزی) با «پس از او» منطقی جلوه کند. از قضا ویژگی شهره ی سرو، ماندن و تاب آوردن پاییز و زمستان است. ثانیاً وقتی می گوییم «چه آشوبی به پا کردی و رفتی» رسماً داریم ـ ناگفته و ناخواسته ـ وزیدن آن باد ناخوشایند را گردنِ سرو می اندازیم! ثالثاً فاصله افتادن بین ارکان تعبیر «به پا کردی» دلچسب نیست. از این بیشتر هم می توان در مورد این بیت نِق زد؛ مثلاً این که از «باغ و بستان» یکی حشو است... دارم موارد اصلی تر را گلچین می کنم و بخشی از حرف ها را می خورم تا به شعر سوم هم برسم. در خصوص شعر آخر یک آفرینِ هزارباره دارم درباره ی تنوع معانی ردیف که بی شک نماینده ی هنرنمایی و توانایی شاعر است؛ در پیوند دادن ردیف با کلمات ترکیب ساز دیگر و تنوع بخشیدن به معنای ردیف. این کار یکی از رازها و شگردهای کاستن از ملال انگیزی و تکراری شدن ردیف است. امّا گلایه ام از بیت آخر است که برای این غزل عالی که هر بیتش بیت الغزل است، بیتِ حیفی ست. اشکالش کجاست؟ دو تا ایراد اساسی دارد: 1ـ «آن بنده که کار افتاده ست» اصلاً و ابداً و هرگز جای «آن بنده که [از] کار افتاده ست» را پر نمی تواند کرد. این بیان، بیانِ بیماری ست بدل از آن تعبیر. 2ـ تفاوت خطاب در دو مصراع، اصلاً قابل دفاع نیست. هیچ معنا و دلیل و توجیهی ندارد که یک جا بفرمایید: «[شما] نپذیرید» و یک جا (آن هم بلافاصله دو قدم آن طرف تر) بفرمایید: «به چه کار آیدت [تو را]». تکلیف تخاطب باید یکدست روشن باشد؛ او برای شما یا توست یا شما!

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۲
علی شهودی » چهارشنبه 22 آبان 1398
سلام و عرض ادب و احترام خدمت شاعر توانمند و صدیق ارجمندم جناب محمد جواد آسمان / از نقد عالمانه جنابعالی که حقیقتا موجب می شود تا افق های جدیدی پیش روی شاعر گشوده شود سپاسگزارم . در پناه حق باشید
محمّدجواد آسمان » چهارشنبه 22 آبان 1398
منتقد شعر
سلام الله علیکم. ارادت دارم جناب شهودی عزیز. کوچک‌نوازی می‌فرمایید. از لطف‌تان ممنونم و برای شما آرزوهای خوب دارم...

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.