دو بار رد شدن از یک رود




عنوان مجموعه اشعار : پارک بی تاب
شاعر : احسان معصومی


عنوان شعر اول : ...
ورق به حکم من انگار بر نمیگردد
شکوه لحظه ی دیدار برنمیگردد

وصادقانه بگویم کسی که از دل رفت
ولو به خواهش و اصرار برنمیگردد


زبان به جنگ گشودی چرا حواست نیست
که تیر رفته دگر باربرنمیگردد


پلنگ زخمی در خون تپیده از میدان...
به ضجّه زوزه ی کفتار برنمیگردد


و جنگجوی دلاورکه از نبرد خودش
بدون فتح ظفربار برنمی گردد

ورق به حکم من اینبار اگر که برگردد
شکوه لحظه ی دیدار برنمیگردد

#احسان معصومی

عنوان شعر دوم : ...
...


عنوان شعر سوم : ...
..
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر یک غزل عاشقانه. یکی از ویژگی های اکثر عاشقانه ها، حدیث نفسی بودن آن هاست. به بیان دیگر، اشعار غنایی ـ لااقل آن تعدادی شان که در چشمدید این بنده ی حق بوده اند ـ بیشتر بهانه ای هستند برای ابراز وجود یا به بیان دقیق تر شرح حال خود شاعر عاشق. شمار شعرهای عاشقانه ای که در آن ها از قد و بالا و چشم و ابرو و خلاصه حسنات معشوق سخن می گویند و آن ها را شرح می دهند، به نحو قابل ملاحظه ای در مقایسه با بثّ الشکواها و عرض حال های عاشقانه، اندک است. یحتمل این ویژگی باید به دو دلیل باشد؛ یکی نسبتاً بیهوده تر بودنِ توصیف معشوق (مگر این که قرار باشد تأییدی یا دلجویی یی از او صورت بگیرد) در قیاس با بیان حال که به هر حال نیازی را (چه از خود شاعر ـ برای خالی شدن ـ و چه از رابطه ی عاشق و معشوق [به عنوان بدلی برای بیان اشتیاق و حُب] و چه از مخاطبی که قرار است با چنین شعری همذات پنداری کند و آن را زبان حال خودش بشمارد) برطرف و برآورده می کند. و دیگری احتمالاً ویژگی های روانی / فرهنگی شاعر بخصوص شاعر ایرانی باید باشد که لابد توصیف معشوقش برای غیر را منافی غیرت می شمارد. به هر روی، دلیل، هرچه که باشد، آنچه در عمل شاهدش هستیم غلبه ی حدیث نفس های عاشقانه است بر توصیف های معشوق محور. این شعر هم همین طور است؛ اگر بیت ها را مرور کنیم، می بینیم که هم شِکوه از بخت و سرنوشت لایتغیّر و بیان اشتیاقی که در سه بیت اول غزل هست، بیش از هر چیزی بیان گر حال شاعر است، هم توصیفات دیگری مانند پلنگ زخمی در خون تپیده و جنگجوی دلاوری که در دو بیت منتهی به بیت ختام آمده اند. نمی خواهم بحث را به توصیف محض شعر بگذرانم و از گفتن این ها قصدی دارم. خلاصه کنم. به نظرم دلیل زیرکانه ی دیگری هم برای استخدام این نوع رویکرد در شعرهای عاشقانه می توان جست (لزوماً نه تمهید زیرکانه ای که از سر آگاهی باشد؛ چه بسا ناخودآگاه). این که: وقتی تمِ کار مبنی و مبتنی بر شرح حال خویشتن است، امکان همذات پنداری مخاطب با شعر بالا می رود. هر خواننده ای می تواند خود را «منِ» شعر بپندارد و آن را از زبان خودش بخواند. و این یعنی غنابخشی به وجه عاطفی شعر و گسترش دادن حوزه ی شمول عاطفه. چون نگرانم که حرف حرف بیاورد و به خود شعر نرسیم، زبان در کام می گیرم و نکاتی از این دست را که همین الآن دارند ذهنم را بمباران می کنند، روی تاقچه می گذارم و می گذرم. امّا خود شعر. بزرگ ترین نقدی که در مورد این غزل خوب به ذهنم می رسد، تناقض غریبی ست که در فقرات آن به چشم می خورد؛ در نظرگاه شاعر به معشوق و به ماجرای عاشقانه ای که در میان بوده و گویی حالا دیگر نیست. ببینید؛ شعر از این جا آغاز می شود که: «ورق به حکم من...». وقتی شاعر این را می گوید، دارد به منِ خواننده از اتفاقی می گوید که شاعر موافقش نیست. واقعه ای که باب میل شاعر عاشق ما نیست. «حکم من» (و نه حکم من و تو) یعنی «من می خواهم [ولی نمی شود]». مصراع دوم هم همین معنی را روشن تر می کند و آن «حکم / خواسته» را «بازگشتن لحظه ی دیدار» معنی می کند. (همین جا بگویم که بیت فی نفسه بیت خوبی ست و در آن حواس مان به تناسب «حکم و ورق» هم هست!). خُب... بیت دوم چه می گوید؟ همان معنی را ادامه می دهد و مؤکّد می کند اما یکی دو نکته ی ظریف دیگر هم بر مطلب می افزاید. (همین جا بگویم که هرچه بتوانیم از آغاز شدن مصراع با «واو مفتوح» پرهیز کنیم، توفیق و گوش نوازی موسیقی بیشتر خواهد شد؛ دلیلش هم این است که از صمیمیت بیان می کاهد. ما در گفتار روزمره معمولاً سخن را نه با واو مفتوح آغاز می کنیم و نه در میانه ی کلام واو مفتوح می آوریم... جز پشت تریبون! برای همین است که می گویم چنین آغازی از صمیمیت و در نتیجه از القای صداقتِ مصراع می کاهد. بیت دیگری هم در این شعر، همین مورد را دارد. بگذریم...). گفتم که این بیت دو چیز تازه به خواننده می گوید؛ اولاً این که نه تنها دیگر لحظه ی دیداری در میان نیست، بلکه دیگر عشقِ دوسویه ای هم نیست. بحث دیگر فقط هجران نیست بلکه فقدان عشق است. و دوم این که یکی از طرفین اصرار به بازگشت و پیوند دارد و دیگری نه. عشق از دل دیگری رفته. با توجه به بیت اول، باید آن که از دلِ آن یکی رفته را عاشق بدانیم؛ کسی که می خواهد ورق برگردد، همان کسی ست که خواهش و اصرار دارد. درست؟ بیت سوم هم همین معنی را تأیید می کند؛ آن که جنگ آغاز کرده و دیگری را از دل رانده و به خواهش و اصرار او وقعی نمی نهد و به تکرار لحظه ی دیدار تن نمی دهد، معشوقِ جفاکار است. (و بیفزایم که با تعبیر «زبان به جنگ گشودن» خیلی موافق نیستم. دلیلم این است که کار «زبان» جنگ نیست. جنگ کاری ست «تَنی»؛ با دست و بدن. به نظرم با توجه به تصویری که مجموعه ی بیت می سازد، آنچه از دهان و زبان معشوق در مصراع نخست بر می خیزد می تواند همان تیر مصراع دوم باشد ولی نسبت دادن «جنگ» به زبان، کارآمد نبوده. گرچه با معنای کلّی غریبه نیست اما نسبتش در این میانه بیش از هر چیز با زبان باید برقرار شود. مثلاً فرض کنید اگر شار بتواند کلمه ای بهتر از فحش و طعن و لعن و از این قبیل به جای جنگ بنشاند، چقدر مصراع را متناسب تر خواهیم یافت). این «چرا حواست نیستِ» این بیت را هم پسندیده دیدم. چون فقط وزن را پر نکرده بلکه مصداقی برای «خواهش و اصرارِ» بیت بالاتر فراهم آورده. امّا مشکل ما از بیت چهارم آغاز می شود! یک بار ماجرا را مرور کنیم: چه کسی بی وفایی کرده و پیوند را بریده و رفته؟ معشوق. چه کسی خواهان پیوند دوباره است و هنوز عاشق؟ عاشق! حالا بیت چهارم را بخوانیم: «پلنگ زخمی در خون تپیده از میدان / به ضجه زوزه ی کفتار بر نمی گردد». عجبا! اولاً طبیعتاً در جنگی که شاعر در این بیت بین کفتار و پلنگ به تصویر کشیده، جنگ هنوز ادامه دارد و پلنگ حاضر نیست او را ـ با وجود زوزه هایش ـ رها کند و «از» میدان برود. برعکسِ فضایی که تا این جا دیده بودیم و در آن عاشق و معشوق صحنه ی دیدار و وصال را ترک کرده بودند و لااقل یکی از طرفین حاضر نبود «به» میدانِ عشق برگردد. ثانیاً آن که خواهش و اصرار می کرد و خواهش «برگشتن» (ردیفی که در این بیت هم تکرار شده) بود، عاشق بود. در تطبیق با این بیت، عاشق آن کفتار باید باشد با ضجه زوزه هایش. (و ضمن عرض دست مریزاد به دوست شاعرم بگویم که ترکیب ضجه زوزه هم خوش نشسته و خوب جا افتاده). خود را کفتار نامیدن قدری غریب است. وقتی به کفتار نقشِ عاشق می دهیم، مثل یک کارگردان، آن آدم بدکنش را در موضعِ بدآیند مخاطب مان قرار داده ایم. لاجرم مخاطب حق را به پلنگ خواهد داد و به شاعر خواهد گفت: «حقّت است»! و اگر حقّش چنین است، دیگر انتظارِ بازگشت و پاسخ به لابه ها وجهی نخواد داشت. می بینید که شاعر با این کار، آن وجه همذات پندارانه ی شعر را هم از انتفاع ساقط کرده؛ هیچ خواننده ای دوست نخواهد داشت خودش را جای عاشقی بگذارد که «آدم بَده»ی ماجراست! ثالثاً پلنگ زخمی در خون تپیده ناگزیر باید معشوق باشد. ما هیچ زمینه ی ذهنی یی از در خون تپیده شدن او نداریم. اما می توان فهمید که تقصیرش باید متوجه عاشق باشد. اما اگر پلنگ (معشوق) را «در خون تپیده» فرض کنیم، باید او را شکست خورده بدانیم. نه؟ خونین و مالین! چنین کسی اصلاً چه اختیاری برای برگشتن یا برنگشتن خواهد داشت؟ خلاصه صرف نظر از تطبیق بیت با «ماجرای من و معشوق من»، خود همین بیت هم داستانش به قدر کافی شفاف نیست. با ایین مشکل و پیچیدگی، حالا معنی کردن بیت بد هم دشوار می شود؛ خواننده گیج خواهد شد که حالا با توجه به آن ماجراهای عاشقانه و این جنگ حیوانی، این جنگجوی دلاور (که اشکارا ستایش شده) کیست؟ و اصلاً وقتی که ماجرا ماجرای یک عاشقانه ی فراقی ست و نه یک دعوای زن و شوهری [!]، «برگشتن از جنگ» چه معنایی خواهد داشت؟ به بیان دیگر، ناچار خواهیم بود این بیت را (هم مانند بیت پلنگ و کفتار) بر آن سه بیت نخستین که شرح ماجرای عاشقانه بود منطبق کنیم... و بعد از خود خواهیم پرسید: در چنان وضعیتی که یکی ول کرده رفته و یکی دارد نازش را می کشد که تو را خدا برگرد، چه وضعیت جنگ گونه ای می توان دید؟!!! و در چنین «جنگ»ی «ظفر» چه می توان باشد؟ آیا این که معشوق قبول کند و برگردد، برای عاشق به پیروز شدن در یک «جنگ خونین» شبیه است؟ (اضافه کنم که بر خلاف چیزی که قبلاً در مورد «چرا حواست نیست» عرض کرده بودم، در این جا «از نبرد خودش» و به طور خاص «خودش» هیچ توجیهی ندارد جز پر کردن وزن. و به نظر می رسد که نحو جمله به چنین «ضمیر تأکیدی»یی هیچ نیازی نداشته). بیت آخر را تمام کننده ای به غایت حرفه ای و عالی و کارآمد می بینیم. با آن که اگر وزن به شاعر اجازه می داد که در این بیت حضور «حتّی» را بر حضور «این بار» ترجیح دهد، شاید شاکله ی نحوی بهتری حاصل می شد. اما در مجموع با بیت قابل قبولی رو به روییم؛ اولاً با ارتباط و ارجاعی که به (و با) بیت اول دارد، جای پایش محکم است. ثانیاً تصرّفی که در بیت اول انجام شده و به خلق بیت آخر انجامیده، تصرّف دلچسب و دلنشینی ست. ثالثاً حرف را با استدلالی محکم تمام کرده که ژرفای فلسفی خوبی هم دارد؛ هیچ چیز بار دوم شبیه بار اول نخواهد بود (بیان تازه و دیگری از یکی از حکمت های از هراکلیتوس).

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۲
احسان معصومی » 12 روز پیش
درود بر شما آموختم کاملا با دو پاره بودن غزل موافقم و اینکه حدیث نفسی از گذشته ی من بود وقایعی که به رشته ی تحریر درآمد منبعث از اتفاقاتی بود که از سر گذراندم و معترف به این نکته هستم که تمامی حوادث را به خوبی و آنطور که شایسته است بیان نکردم ممنونم از محبت و نگاه هوشمندانه ی شما
محمّدجواد آسمان » 12 روز پیش
منتقد شعر
درود بر آقای معصومی عزیز و ممنونم از لطف هماره‌ی شما. پیروز و کام‌یاب باشید برادر جان...

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.