یک دست بی‌صداست؛ نمی‌مانَد!




عنوان مجموعه اشعار : --------------
شاعر : سعید قاسمی پُرشکوه


عنوان شعر اول : در مولود نیمة شعبان
هاتف غیبم به سحرگاهِ عید، گفت نهانیم به گوش ای سعید!
خیز هلا جان طرب‌افروز کن جمله جهان را به طرب روز کن
شد فلک از دَور شتابنده‌تر زهره به خُنیا شده خواننده‌تر
گرچه شبِ تار شده روی‌زرد آیتِ شب آینه‌اش محو کرد
در دل شب چون همه را کرد خواب، گشت روان آتشِ تیرِ شهاب
داد بشارت که به باغِ جهان، زاده یکی غنچة نرگس نهان
از اثر غنچة جنّت‌سرشت، روضة این خانه شده چون بهشت
تا بدمیده گل نرگس زِ خاک، نرگس شب کرده نهان رویِ پاک
تا که در این روضه شکوفا شده، روضه از او طبلة بویا شده
نافِ جهان نافة آهو شده زآمدنش نافه پُرآهو شده
شب که زِ نرگس شده نسرین‌کشان، بر گلِ نرگس شده پروین‌فشان
زهرة رقّاصة مزمار‌خوان، کرده به مزمار جهان را نوان
همدم ناهید به خلوت‌سرای، دست‌فشان گشته و کوبنده‌پای
دیده یکی بر فلکش دوخته وَز دگرش خانه به ره سوخته
تا کِیَش آرد مَلَک از حق پیام کو بکند در پیِ قائم قیام
ای شده قندیلِ شبستان عشق! وی شده خندان‌گلِ بستان عشق!
ماه زِ خورشید رُخَت شرمسار خُور زِ نورِ تو بُوَد غمگسار
رومی این دایرة لاجورد، در سَحَر از رویِ تو چون رویِ وَرد
زلفِ شب از جعدِ تو خود گوشه‌ای ساخته از مشکِ تو خود توشه‌ای
ماهِ تو را خُور شده در زوال سروِ تو را لاله کمر کرده دال
بسته لب از خندة تو صبحگاه شد خجِل از خندة شیرینِ شاه
وقت بهار است و گل‌افشان ما روی تو خورشید گلستان ما
زلف بپیرای زِ خورشیدِ خویش جان جهان خسته، دلش گشته ریش
صاحب مهدی نه به مهدی کنون صاحب تختی و زِ تختی برون
کشتی ما را تو شدی ناخدای خانة ما را تو شدی کدخدای
باغ مطرّا زِ گلِ روی توست هر دو جهان را رخِ دل سوی توست
پای تو را خاک شده اختران بر سَرِ خاک تو نهاده سران
مه به مهی چون بُنة خویش بست، در بُن و سَر از بُنة خویش رَست
در دلِ مَه بر سَرِ روزِ سپید، از دلِ مه سایه شود ناپدید
بدرة بَدر از تو بُوَد بادبَر شیشة بَدر از تو بُوَد سنگ‌سَر
دیدة خورشید شده از تو کور سایة خورشید زِ تو پُر زِ نور
خضر که ظلمات شد آبشخورش، چشمة جان را تو شدی رهبرش
وآن که بر الیاس شده رهنمای، کیست جز از مهدیِ دین خدای؟!
در نَسَبَت هم‌لقب و نامِ جَد آن دگران تا نَوَد از تو، تو صد
جَدِّ تو پیشِ تو شده روزتاب پارة او همرهِ او ماهتاب
وان دگران را که بلند است بخت، بارِ ولایت شده بر این درخت
قسط تو را بعدِ کمال است حال حال تو کم می‌کندم قیل و قال
ختم کنم این سخنم بر دعا مِهر به آیین بنمای از سخا
چون برهد جان زِ تنِ قاسمی نیست جز از مـهرِ تواَش همدمی
تشکر از توجه شما



عنوان شعر دوم : --------------
-----------------

عنوان شعر سوم : ------------
--------------------
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر یک مثنوی با موضوع تولد موعود (عج) که ـ همان طور که خود شاعر هم در یادداشت حاشیه ای اش اشاره کرده ـ به شدت تحت تأثیر زبان و فضاسازی های نظامی گنجوی ست. در مورد این گونه سبک ستانی ها و پیروی ها سخنی دارم که برای آخر این مقال می گذارمش. ابتدا می خواهم به چند نکته، چند نقد، در جزئیات ابیات این شعر بپردازم و سپس آن حرف کلّی مرتبط را عرض خواهم کرد. چشمگیرترین نقصی که در این شعر محکم و خوب به چشم می آید و در چند بیت هم شواهدی دارد، اختلاف زمان فعل هاست. رعایت زمان فعل ها در یک بیت (و البته در تمامی شعر در شرایطی که تناوب بیت ها اقتضا کند) یک قانون زبانی ست. وقتی ما در یک بستر زمانی سخن را آغاز می کنیم و ادامه می دهیم، ناچاریم تناسب و تطابق زمانی افعال سخن مان را رعایت کنیم. این نقیصه مخصوصاً هنگامی که اختلاف زمان افعال در دو جمله ی پی در پی حادث شود، بیشتر خودش را نشان خواهد داد. در این شعر، مثلاً در بیت سوم، «شد و شده» این گونه اند. اگر یکی از این دو «شد» باشد، دیگری هم ناگزیر باید «شد» شود؛ و بالعکس اگر یکی «شده» باشد، دیگری هم باید «شده» باشد. وقتی نحو چنین الزامی را اقتضا می کند، تخطی از آن معنایی جز دست بستگی شاعر در کمند وزن نخواهد داشت. در بیت چهارم هم به همین قیاس، زمان فعل های «شده / کرد» هماهنگ نیست. بیت بیست و یکم هم چنین است و در آن زمان فعل های «بسته / شد» را هماهنگ نمی بینیم. «بسته» یعنی «بسته است» و زمانش حال است؛ در حالی که در ادامه به «شد» می رسیم که زمان ماضی دارد. دومین نکته ای که در خصوص این شعر باید تذکر داد، تخطی ظریفی ست که از قانون قافیه در بیت آخر رخ داده است. «قاسم» بر وزن فاعل ساخته شده و در صرف عربی اسم فاعل است و «قاسمی» (نام خانوادگی شاعر) منسوب بدان است. پس سینِ این کلمه مکسور است نه مفتوح. برعکسِ قافیه ی دیگر این بیت یعنی «همدمی» که دالِ تعیین کننده ی آن مفتوح است. «همدمی» می تواند مثلاً با «غمی، عالَمی، نَمی، دانستمی، و...» قافیه ی درستی بسازد اما «قاسمی» با این ها قافیه نیست. «قاسمی» می تواند مثلاً با «هاشمی، عالِمی، حاکمی و...» قافیه بسازد. نکته ی گفتنی دیگر، ابهام در معنای برخی از بیت هاست؛ مثلاً به بیت چهاردهم نگاه بفرمایید. شاعر سروده است: «دیده یکی بر فلکش دوخته / وَز دگرش خانه به ره سوخته». حتی اگر بیت را موقوف المعانی به شمار بیاوریم (که گویا باید چنین باشد)، معلوم نیست این دو «یکی» کدام اند. با توجه به این که زهره همان ناهید است، نمی توان بیت را این طور معنی کرد که مثلاً: «یکی [زهره] دیده بر فلک دوخته و از یکی [ناهید] خانه ها در راه سوخته شده اند». ضمن این که «ش» هم بی معنی می مانَد و معلوم نیست آن «یکی» که دیده بر فلک دوخته، بر «فلکِ چه کسی» دوخته؟! ممکن هم هست بتوانیم «دیده» را چشم معنی نکنیم بلکه در ادامه ی بیت قبلی، آن را «دیده است» معنی کنیم. با این حساب هم معنی بیت باز مبهم می مانَد؛ «[زهره / ناهید] دیده است که کسی او را به فلک دوخته و از [حاصل کار دیگری] خانه ی او [خانه ی زهره] در راه سوخته است». فارغ از این که در این جا شکایتِ ناهید از چه کسی ست و از کدام کس که او را به آسمان دوخته و خانه ی او را سوزانده گلایه می کند، مسأله این است که «وز دگرش» را چطور باید معنا کنیم؟ «و از دگری اش» = و در اثر کار دیگری خانه اش سوخته؟ بگذریم... خلاصه این که معنای بیت مبهم است. در بیت بیست و هشتم هم با مشکل مشابهی رو به روییم؛ شاعر سروده: «مه به مهی چون بُنة خویش بست / در بُن و سَر از بُنة خویش رَست». یعنی ماه از وقتی که شکل گرفت، در قسمت تحتانی و فوقانی اش از توشه تهی شد؟! احتمالاً شاعر می خواسته بگوید که ماه از روز شکل گیری اش بی پا و سر شد. اگر این برداشت نادرست است که هیچ، اما حتی اگر چنین تلقی یی درست باشد هم نوع بیان بیت، مغلق و تعقیدمند از آب درآمده است. آخرین نکاتی که در نقد این شعر به نظر می رسند هم با «معنا» بی ارتباط نیستند امّا از آن رو جداشان کرده ام که به نظرم بیشتر مشکل شان به واژه گزینی یا حشو یا خلاصه میزان وسواس در استخدام واژه ها ربط دارد. مثلاً به بیت سوم بنگرید؛ «شد فلک از دَور شتابنده‌تر / زهره به خُنیا شده خواننده‌تر». واقعاً در این بیت، «از دور» چه کارکردی دارد؟ آیا اگر نفس «شتابنده» (هم از حیث تصویر و هم حتّی معنا) گویای «دوَران» نیست؟ یا در بیت چهارم شاعر سروده: «گرچه شبِ تار شده روی‌زرد / آیتِ شب آینه‌اش محو کرد». در این جا «روی زرد شدن شب تار» هرچقدر هم که در معنای مجازی اش ( = بیماری و عجز) متناسب به نظر برسد، اقتضای تصویری ندارد و رنگ شب (آن هم شبِ مؤکّد به صفت «تار» را) را نمی توان زرد دید. همین طور معلوم نیست مقصود از «آیت شب» چیست؟ اگر آیت شب، چیزی جز خود شب باشد، باید آن را مثلاً «ماه» بپنداریم. اگر این تلقّی درست باشد، معلوم نخواهد شد که چرا چنین آیتی (مهتاب) آینه ی شب را به جای روشن تر کردن تار و محو می کند؟ ضمناً به آن «گرچه» هم باید توجه کرد: شب اگرچه روی زرد شده، امّا آیت شب آینه ی شب را محو کرده است! آیا روی زرد بودن، متضادِ محو بودنِ آینه است که به «اگرچه» نیاز داشته باشد؟! در بیت هفتم هم بی دقتی دیگری در استخدام واژه (و در نتیجه، به تبع گزینش واژه، مؤثّر در ساختن فضا و معنای اشتباه) مشاهده می کنیم؛ شاعر سروده ««روضه شده بهشت»! مگر روضه چیزی جز بهشت است که بتواند در نتیجه ی یک تغییر به بهشت بدل شود؟! در این بیت به نظر می رسد که به جای «اثر» هم می شده واژه ی بهتر و مؤثرتری به کار گرفته شود. در بیت دهُم هم مورد دیگری می بینیم. شاعر سروده است: «نافه پُرآهو شده». اگر «آهو» همین آهوی خرامان باشد، این که نافه ای پر از آهو شود بی معناست، و از این بدتر [!] اگر آهو را به معنی عیب و نقص و بیماری در نظر بگیریم که اصلاً معنای بیت مغلوبه می شود و شامل نقض غرض: «با آمدن او [تولد او] جهان بیمار و عیب دار شده»! در بیت بیست و نهم (در دلِ مَه بر سَرِ روزِ سپید، / از دلِ مه سایه شود ناپدید) هم به نظر می رسد که عبارت «در دل مه» اضافی ست. اگر بیت را (فارغ از وزن) بدون «در دل مه» بخوانید، خواهید دید که معنایش کامل است و نیازی به «در دل مه» ندارد. به عبارت دیگر، جمله ی این بیت، فقط به یکی از «در دل مه» یا «از دل مه» نیاز دارد و یکی از این دو «در نحو» اضافی ست. سخن طولانی شد و آن نکته ای که در آغاز یادداشت وعده داده بودم را باید بی نهایت خلاصه عرض کنم. این شعر، به طرز شگفت آوری در نوع و سبک خودش عالی ست. نمونه آفرینی معرکه ای ست از شیوه ی نظامی در روزگار ما. به نظرم اگر چنین نمونه ای در کنار مجموعه ی دیگری از اشعار مشابه شاعر به خلق یک منظومه ی مفصّل منجر شود، می توان آن را یک اتفاق «تاریخ ادبیاتی» تلقی کرد و به ماندگار شدنش امید بست. اما چنین شعری به عنوان یک شعر منفرد، حکایتش حکایت یک دست است که بی صداست؛ در لا به لای صداهای (از صراحتم عذرخواهم) پرهیاهوتر و غالب تر و چه بسا گوش نوازتر و مشتری دارتر و موجه تر و قانع کننده ترِ شعرِ روزگارِ ما گم خواهد شد و پژواکش به قرون بعدی نخواهد رسید. به نظرم دوست شاعر ما باید شکرگذاری نعمت «توانایی سرایش» شعری در این مختصات سبکی را با اهتمام به سه کار به جا بیاورد؛ اولاً ایرادهای جزئی کارش را برطرف کند و به لحاظ کیفی کارش را غنی تر و قوی تر کند، ثانیاً کمّیت کارش را هم بالا ببرد تا مجموعه ی آثار این گونه اش فرصت «دیده شدن» داشته باشند و به چشم بیایند. تک ستاره ی سوسوزنی نباشند در گوشه ی پرتی از سپهر شعر روزگار، بلکه دست کم صورت فلکی کوچکی هم که شده در گوشه موشه ها بسازند که از دورترها (و مخصوصاً از دورترهای زمان) نتوان ندیدش. و ثالثاً بکوشد که ضمن حفظ شاکله ی اصلی و کلّی این سبک، نگاه و عاطفه و اندیشه و حتی زبان و عناصر مضمون ساز خاصّ خودش را هم به صورتی که با مختصات اصیل این سبک غریبگی نکند و «پس نزند» به کارش وارد کند تا حاصل قریحه اش فقط تقلید محض تلقّی نشود و اثر انگشت خود شاعر را هم بتوان در آن تشخیص داد. این ها اجمالاً همه ی حرف هایی بود که در مواجهه با این شعر خوب و قابل اعتنا به ذهن این بنده ی حق رسیدند. بابت پرگویی ام عذرخواهم و برای دوست شاعرم در این روزهای پاییزی دلنواز، لحظات شاعرانه ی خوبی زیر سایه ی باران های گیلان آرزو می کنم.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.