اول و آخر، تألیف درست




عنوان مجموعه اشعار : واپسین جرعه ۲
شاعر : علی معصومی


عنوان شعر اول : ایه تسلیم و رضا
بکجا مثل تو خورشید درخشانی هست
صحبت از چشمه و آهو و بیابانی هست

کس ندیده است به زیبایی مشهد شهری
که در آن زمزمه ی شاه خراسانی هست

زیر گلدسته ای از آیه تسلیم و رضا
هوس صحن تو و گوشه ایوانی هست

خوشه زهر شد انگور ستم بر جگرت
مثل تاکی ز غمت سر بگریبانی هست

به اناری که تو را برد به مهمانی خود
دانه دانه به غریبی تو ایمانی هست

نقش بند نگه ام پنجره پولاد تو شد
کفتر چاهی ام احوال پریشانی هست

از همانرور که در شهر تو ساکن شده ام
رو بروی حرمت سمت خیابانی هست

عنوان شعر دوم : گمشده
گمشده
ما عابران رهگذري بی نشانه ايم
جا ماندگان قافله اي جاودانه ايم

چون مرغ پر شكسته كه از تير حادثه
در اين قفس بجرم كمي آب و دانه ايم

در جاي جاي پهنهِ ی امواج آرزو
چشم انتظار دامن سبز  كرانه ايم

آهسته ميرويم و ندانيم كه عاقبت
يارب كجا و با چه اميدي روانه ايم

پائيز لحظه ها چه شتابان رسيد و ما
دلواپسان رويش چندين جوانه ايم

نم نم ببار! ابر بهاران كه تشنه ايم
رعدي بزن كه خرمن صدها بهانه ايم

اي چاره ساز غربت دل هاي خستگان
اينك بيا كه گمشده اي ز آشيانه ايم

معصومی از تو نغمه کند زآنکه بی گمان
ما سر خوشان زمزمه ای عاشقانه ایم

عنوان شعر سوم : عشق
عشق روزی سر براه ات می کند
کوه گر باشی چو کاه ات می کند

می کند آشوب با هر ذره ات
خاک می گردی تباه ات می کند

درد می ریزد بجان و هستی ات
نور از خورشید و ماهت میکند

باش تا روزی عیان گردد تو را
مست با چشم سیاه ات میکند

رفت چون عقل از سر شوریده ات
نقش بند راه و چاه ات می کند

گاه دریا و گهی چون قطره ای
گاه طوفانی ز آه ات می کند

خوب میدانی تو معصومی که باز
عشق روزی سربراه ات می کند
نقد این شعر از : مجتبا صادقی
دوباره قرعه افتاده که از جناب معصومی سه غزل بخوانم و بگویم چه و چه، بار نخست، از سن و سالِ بیشتر از منش پوزش خواستم و این‌ کَرَت نیز عذرخواهم از سخن‌گری، نزد سابقه و سیاق شما، که به خوبی مشهود است خاک‌خورده‌ی ادبیات هستید و مو سفید کرده‌ی اندیشیدن. به نازکای طبع بلندتان ببخشید این کاتب را چه قویا آن‌چه شما می‌دانید بیش از این شعرهاست و آن‌چه من می‌نویسم، بیشی بر دانش شما ندارد. علی‌ایحال، غنیمت دانسته، فرصت مجدد را پیش می‌برم با ذکر این مهم که شاعری نه همین دانستن وزن و قافیه و ردیف است که بسیارانند، بلدند موزون بنویسند، اما شعر سرودن کارشان نیست، که کار هر کس نیست، ببالید بر خویش که هم دانای وزن و قافیه و ردیفید و هم شاعر.
در شام غریبان شهادت حضرت رضا «ع»، از شما طلب دعا دارم که در جوار آن امام رئوف اقامت دارید و چه خوشآیند است در چنین شبی، نقد بر شعری که در رثا و سنای آن همام است، باری، شعر آئینی‌ست و شعر آئینی را پیش از نبشتن، معرفتی لازم است، معرفت نه همین است که بدانیم شخصی که برایش شعر می‌نویسیم کیست و چه کرده، بل آن است که طریقت عرض ارادت را وارد باشیم و به شعور دست به قلم برده باشیم. در شعر زیبای جناب‌تان این معرفت به خوبی نمایان است و خوشا شما که لحن تقدیم را مبادی هستید.
غزل تقدیمی «تسلیم و رضا» را با این مطلع؛

به کجا مثل تو خورشید درخشانی هست
صحبت از چشمه و آهو و بیابانی هست

کس ندیده است به زیبایی مشهد شهری
که در آن زمزمه ی شاه خراسانی هست

شروع می‌کنید، به کجا!؟ مگر «در» چه ایرادی دارد که «به» را جایش نشانده‌اید؟
«در کجا مثل تو خورشید درخشانی هست؟» این از ذهن متصل به شعر قدیمِ شما برمی‌خیزد، از ان‌جا که همیشه در شعر کهن چنین خوانده‌اید، حتا نحوه‌ی نوشتاری شما نیز منبعث از همان نظرگاه است، خیلی وقت است که دیگر وقتی می‌گوییم «به کجا می‌روی»، «بکجا» را این‌گونه نمی‌نویسند/یم
از مشق شعر به شیوه‌ی کهن صحبت شد، بگذارید برای اطلاع علاقمندان ادبیات، چند نکته ریز پیرامون نوشتار، عرض کنم، در قدیم به شکل زایدالحدی کلمات به هم متصل بودند، در کتابت؛ «می» که علامت استمرای بودن فعل است، به فعل می‌چسبید و می‌شد، میرود، میشنود، میزند، میانجامد، میآزماید، مینوازد و از این دست کلمات، آن‌قدر این نوشتار پیچیده بود که خود چندین بار به دقت کلمه را بازخوانی می‌کردم تا مبادا اشتباه بخوانم، اینرا، چنانکه، بیخبریم، نگاهیکه، مقداریکه، گیرندههای و سایر به هم‌چسبیدگی‌هایی که کلمات را به شدت نازیبا نشان می‌‌داد و استقلال کلمات را دچار تردید می‌کرد، با اتفاقی که سال‌های بعد در شعر افتاد، از جمله ظهور شعر نیمایی، سپید، موج نو و شعر ۰۰گفتار و آزاد و آوانگارد، دیگر نبشته‌ها به چندین مورد اهمیت می‌دادند، یکی همین که کلمات دارای استقلال شدند، در تالیف جدید و در رسم‌الخط پارسی که مدام این سال‌ها ساده‌تر شده، دیگر کلمه‌ای به هم نمی‌چسبد، حتا «می» و «ها» مستقل نبشته می‌شوند. از آن سو، سجاوندی به عنوان یک مقوله‌ی کناری، در شعر اهمیت یافت، سجاوندی یعنی همان استفاده از علامات نوشتاری مثل، دونقطه، ویرگول، علامت خطاب یا تعجب، علامت سوال، چند نقطه و حتا گیومه و پرانتز و خط تیره نه تنها جدی گرفته شد که هر کدام تعاریف خاصی پیدا کرد. دیگر خبری از همزه در نوشتار فارسی نیست، و هر جا آئینه باشد آیینه و هر جا مسئول باشد مسوول نبشته می‌شود تا رسم‌الخط عربی به زودی ازپارسی رخت بربندد. البته امیدوارم تنوین‌ها و یاهایی که به جای الف انتهای حتا و مجتبا و موسا می‌آیند نیز به زودی تکلیف‌شان روشن شود، یا اصرار بی‌موردی که برای نبشتن خواهر به جای خاهر وجود دارد، هم به عقلانیت اجازه دهد، شکل پارسی کلمات نبشته شود از این پس. حتا به نظرم کلمات ترکیبی که از دو کلمه ساخته شده‌اند نیز می‌تواند جدا نبشته شوند تا واقعن پارسی سره شود از ناسرگی و ناخالصی. این که لبخند را لب‌خند و ایستگاه را ایست‌گاه و نامور را نام‌ور بنویسیم، هم به لحاظ زیبایی‌شناسی و هم به لحاظ یادگیری در ابتدا، بهتر است. بادا که فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی، نامه‌ای، که سال‌ها قبل عده‌ای از زبان‌شناسان و ادیبان، برای تغییر رسم‌الخط پارسی، همراه با پیشنهادهایی مستند، نبشتند را سرلوحه قرار دهد و زبان عزیز ما از این‌همه زشتی در شکل نبشتاری، بیرون آید. به شعر برگردیم؛

از باورهایی که در قدیم پیرامون بیت نخست وجود داشت، یکی این بود که دو مصرع بیت مطلع چنان‌چه با هم قرابت معنایی نداشته باشند ایرادی ندارد، اما امروزه، و در ادبیات اکنون، صحبت از زنجیره‌ی معنایی عمودی و افقی ابیات است، پس لزوما باید مصرع یک و دو در سرشعر، مکمل معنایی یکدیگر باشند، دربیت جناب معصومی، اگرچه منظور هر دو مصرع به حضرت رضا مربوط است اما چنان‌چه بایسته است ارتباط دو سطر با هم تنیده نیست. اولی از نبودن درخشانی این خورشید در جایی دیگر و دومی از نبودن بیابان و اهو و چشمه‌ای، چون این‌که در خراسان است، حرف می‌زند، پس این‌جا نیز شکل و ذهن بیت قدمایی‌ست و بر همان باور استوار است که «نیاز نیست مصرعین اول و دوم در مطلع, هم‌زاد معنایی باشند»
در بیت سوم اما ماجرا عوض می‌شود؛

زیر گلدسته ای از آیه‌ی تسلیم و رضا
هوس صحن تو و گوشه ایوانی هست

گلدسته‌ای از آیه‌ی تسلیم و رضا، یک تشبیه غیر مصور است، یعنی وقتی می‌فرمایید تسلیم و رضا، ما‌به‌ازای بیرونی برای آن یافت نمی‌شود، یعنی ملموس نیست، ما وقتی می‌گوییم گلدسته‌ای از طلا، با مفهومی قابل رویت روبروییم ولی اینک، چنین نیست و تصویر صرفا تصویری انتزاعی‌‌ست در حالی که می‌شد به جای استعاری کردن سطر، از وجه شبهی قابل دید استفاده کرد.

«خوشه‌ی زهر شد انگور ستم بر جگرت»
این‌جا باز هم با ترکیبی مواجه می‌شویم که عیتیت ندارد، درواقع عینیتی اگر دارد در ذهن شکل می‌گیرد و ربطش می‌دهیم به قضیه‌ی سمی بودن انگور/ ترکیب نامانوس «انگور ستم» به نظر در ساخت، ژرف نیست، حشو است ستم، به جمله‌ی شعر توجه کنید؛
خوشه‌ی انگور زهر شد و در جگرت فرو رفت، می‌بینید که ستم در این سطر کاملا اضافه‌ست، اما برای ستمگر بودن قاتل که همان مامون ملعون باشد، از آن‌ واژه استفاده کرده‌اید، می‌توانست این ترکیب، گویاتر باشد، چنان‌که در بیت، زیادی، دیده نشود. ۹۰۰۰در ادامه‌ی بیت وضع معنادهی بدتر می‌شود، شاعر جان ما، جای مشبه و مشبه‌به را دقت ننموده،
خوشه‌ی انگور زهر شد، مثل تاکی سر به گریبان از غمت/ این معنایی‌ست که از بیت درمیابیم، خود ملاحظه بفرمایید؛ آیا معنای بیت زیباست؟ خوشه انگور مثل تاک سر به گریبان شده!!!! نه، زببا نیست.

در بیت بعد شاعر می‌خواهد غریبی امام را گوشزد کند و بگوید اندازه‌ی دانه‌دانه انار، غریبانی در این‌جا جمعند/ البته من نقش آن «ایمانی هست» را متوجه نمی‌شوم، ساخت بیت، با این کلمات و تگنای قافیه سخت شده و کار سرودن رو مشکل کرده.

نقش بند نگه ام پنجره پولاد تو شد
کفتر چاهی ام احوال پریشانی هست

از همانرور که در شهر تو ساکن شده ام
رو بروی حرمت سمت خیابانی هست

دوبیت پایانی، شرح شرفیابی شاعر است و از مزایای هم‌جواری با بارگاه حضرت، سخن رفته، که در هر دو بیت متاسفانه ضعف تالیف مشهود است، کفتر چاهی‌ام، ‍احوال پریشانی دارم، به این شیوه نبشته شده که دقیقا برگوی ضعف در تالیف بیت است، در آخرین مصرع شعر هم این ضعف در اجرا وجود دارد، ساده‌تر بگویم این جمله «در شهر شما ساکنم و در خیابان روبروی حرمت می‌نشینم» به شکلی که می‌خوانیم، نبشته آمده، روبروی حرمت سمت خیابانی هست«!!!» کاش این نشانی‌دادن حاصل بهتری داشت، سمت هیابانی هست، دقیقا به چه معنایی‌ ختم شده!؟ هبچ، قویا تالیف این بیت ناصحیح است.

اما غزل دوم را مرور کنیم، با مطلعی که چنین است؛

ما عابران رهگذري بی نشانه ايم
جا ماندگان قافله اي جاودانه ايم

انگار ضعف تالیف بزرگترین ایراد جناب معصومی باید باشد، مصرع نخست حرف ربطی برای پیوند خوردن با مصرع دوم، لازم دارد که لحاظ نشده است، با من بخوانید؛ ما عابران «که» رهگذری بی‌نشانه‌ایم/ جاماندگان قافله‌ای بی‌نشانه‌ایم.... آیا همان «که» گمشده‌ی تالیف درست بیت نیست؟ آری، هست. جالب آن‌که آوردن «که» حتا وزن شعر را هم مختل نمی‌کند.

سپس می‌خوانیم؛

چون مرغ پر شكسته كه از تير حادثه
در اين قفس بجرم كمي آب و دانه ايم

سطر اول ناتمام است، شاعر می‌خواهد بگوید؛ چون مرغی که تیر حادثه پرش را شکسته، در قفس گرفتار شده‌ام، «جرم» کلمه‌ی بی‌پشتوانه‌ی بیت است، اصلا «قفس» نتیجه‌ای از پرشکسته شدن به خاطر تیراندازی‌ست، نه به خاطر نداشتن یا دزدبدن کمی آب ‌ دانه، خاط معنا در چیدمان اتفاق افتاده، به نظرم جناب معصومی نیازمند آن هستند که پس از هر سرودن، بیت‌های‌شان را به صورت نثر درآورند تا متوجه شوند عیوب نوشتاری و معنایی هر یک چیست، وگرنه این‌که بنویسیم و بنویسیم، بدون این‌که در معناسازی موفق باشیم، کار عبثی‌ست.
می‌شد چنین نبشت؛
چون مرغ، پر شکسته‌ شد از تیر حادثه/ در این قفس اسیر کمی آب و دانه‌ایم

در جاي جاي پهنهِ ی امواج آرزو
چشم انتظار دامن سبز  كرانه ايم

آهسته ميرويم و ندانيم كه عاقبت
يارب كجا و با چه اميدي روانه ايم

پائيز لحظه ها چه شتابان رسيد و ما
دلواپسان رويش چندين جوانه ايم

تاکید دارم به عدم ترکیب‌سازی‌های دست چندم، ترکیباتی که سابقه‌ی زیادی در شعرهای شاعران دیگر دارند. مقل همین دو ترکیب که در یک بیت آورده شده و هیچ نوآوری، پشت و پس آن نیست، و حتا هیچ تازگی از آن نمی‌روید. حرف از ترکیب «امواج آرزو» و نیز ترکیب «دامن سبز» است. این دو به کرات در شعرهای دیگران به همین طرز و طرق دیگر استفاده شده، کمی نواندیشی و دیگرگونه نگریستن برای ماندگاری شاعر و شاعرتر جلوه کردنش حیاتی‌ست، اگر ما همان را بنویسیم که دیگران شاید حتا بهتر از ما استفاده کرده باشند، چه گلی به سر ادبیات زده‌ایم. منظور من دراین که دیگران نیز چنین کارکردی از ترکیباتی این‌گونه، داشته‌اند خدای ناکرده زدن برچسب توارد یا بدترش، سرقت ادبی نیست، بل عرضم این است که این شیوه را خیلی‌ها آزمپده‌اند و چه بهتر کاری کنیم که در آثار دیگران نمونه‌اش نباشد.
بیت «روانه‌ایم» باز هم از ضعف نبشتار عاجز است، علاوه بر این که ایرادی جزیی در وزن نیز دارد.. «ندانیم کاقبت» طرز خواندن صحیح «‌ندانیم که عاقبت» است، حتما متوجهید که عین عاقبت از وزن خارج شده و این نقیصه را برخی متوجه نیستند.

بیت «جوانه‌ایم» با احتساب اضافه‌ی ترکیبی «پایبز لحظه‌ها» بیت خوبی شده‌ است و برای این کاتب مورد خوبی از نشان شاعری و شایستگی شما در کسب عنوان عزبز و رفیع «شاعر» است.

عشق روزی سر براه ات می کند
کوه گر باشی چو کاه ات می کند

غزل آخرین جناب معصومی نیز مثل آن دوی دیگر، همان مشکلات را کم و بیش دارد، اما این غزل روی هم رفته بهتر از دو قبلی‌ست و عمده‌ی اشکالات در همان تالیف نارس خلاصه می‌شود. مثلا در بیت آغازین، «کوه گر باشی...» را چنان‌چه «کوه اگر باشی...» می‌نوشتند، صلابت کلام حفظ می‌شد و خوانش بهتری اتفاق می‌افتاد.
در بیت سوم نیز چنان‌چه نور به نوری تبدیل شود نه وزن تغییر می‌کند و نه جمله خراب می‌شود، البته مصرع دوم «نوری از خورشید و ماهت می‌کند» در معنا لنگ می‌زند و دلچسب نیست. اما ظاهرا اُخت و اُنس شاعر شیرین بیان ما، با شعر قدیم و ماندن در ورطه‌ی بین قدیم و جدید، او را در تردید «چگونه‌نویسی» باز داشته، امید که روزگار خوش جناب معصومی در شعر مدت‌های مدید ادامه داشته باشد و عشق را در تالیفی صحیح به مخاطبینش هدیه دهاد. روزتان روشن‌تر از همیشه


با ارادت و عشق
مجتبا صادقی
مرودشت / ابان ۹۸

منتقد : مجتبا صادقی

شاعر، نویسنده و روزنامه نگار/ برنده کنگره‌ها، نشست‌ها و جشنواره‌های مختلف ادبی از 1375 تا هنوز/ داوری بیش از پنجاه مسابقه و رقابت ادبی، از دانش‌آموزی و دانشجوبی تا آزاد/ تالیف‌ مقالات و نقدهای متعدد در مطبوعات/ و....



دیدگاه ها - ۲
مجتبا صادقی » 13 روز پیش
منتقد شعر
درودها بزرگتر عزیزتر از جان، پیش‌تر عرض کرده بودم، دانسته‌های این کاتب، شاید بیشتر از شما نباشد، به دقت و دقیق شدن در شعر، همان‌ها را باز می‌گویم که بخوبی واقفید، انشااله این گفتارها سبب پالایش شعر شما گردد و ما را از دعای خیرتان در جوار مضجع شریف رضوی، بهره‌مند فرمایید. حق و رضا پاسبان عشق و شعرتان باد انشااله
علی معصومی » 14 روز پیش
درود و ارادت جناب صادقی نازنین نکات ارزنده و روشنگری که در نقادی جنابعالی نهفته است، شوکران اشکالات را با شهد تیز بینی و واکاوی دقیق، همانند جرعه ای زلال و دلچسب به ذهن و اندیشه می نوشاند تا استوار تر به سوی روشنایی حرکت کنم. و باز هم از شما خواهم آموخت....بدرود ارجمند و خدا یارتان

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.