مواظب حوصلهء مخاطب باشیم




عنوان مجموعه اشعار : شعر
شاعر : امین کنونی


عنوان شعر اول : عاشقانه
مژده بده مژده مسیحا رسید
مرده ی شب زنده به فردا رسید
مژده بده مژده سحرگاه شد
باغ از احساس خود آگاه شد
باز شد آیینه ی در دار من
ناز کسی ریخت به رخسار من
پوست شبنم ترکید از زلال
می زند از شوق دلم بال بال
مژده که آن گمشده پیدا شده
رو به دلم پنجره ای واشده
مژده که صد رخنه به دینم شده
آنچه نبایست ببینم شده
باز نمک گیر نگاهی شدم
کفتر افتاده به چاهی شدم
باز من و شب به خیابان زدن
بی خبر از خود به بیابان زدن
آن به دعا خواسته ام آمده
ساده ی آراسته ام آمده
آمده تا شور دمادم کند
با لب خود روی عسل کم کند
آمده تا "من" به "منم" وا شود
قطره به دریای خودش جا شود
گوش به فرمان جنون می روم
دست به دامان جنون می روم
می روم از باد که باران شوم
در سفر آینه ها جان شوم
می روم از گریه به خندندگی
دود صفت رو به پراکندگی
من به تماشای دلم می روم
با سر جان پای دلم می روم
من به تماشای تو پیدا شدم
مثل دری رو به خودم واشدم
ناز کن ای نازی گلباز من
ای گل آتش زده در ساز من
دختر همبازی آیینه ها
ناز من ای نازی آیینه ها
ناز تو از ناز کمی ناز تر
قصه ی چشمان تو پر رازتر
راز در این راز پی راز بود
آخر و آغاز کمی ناز بود
ساز من از ناز تو میزان شده
مثنوی از چشم تو رقصان شده
ناز کن ای آتش در پیچ و تاب
فشفشه زن در شب بی التهاب
سیب همان چشم سیاه تو بود
عشق از آغاز گناه تو بود
چشم تو یعنی که شب از شب شکست
حرمت می بر عطش لب شکست
مژه بزن مژده به مژگان بده
در تن این ثانیه ها جان بده
مژه به مژه همه ویرانه ام
واژه به واژه همه مژگانه ام
_
پیش بیار آن لب و آتش بزن
درتن خاموش مشوش بزن
باید باید بزنی را بده
آن ت ت تن تن تننی را بده
هی هی و هی هی هی و هی هاو هی
می می و می می می و می ماو می
دست من از خون جنون چک چکان
دف دف و دف دف زن و کف کف زنان
آی جنون تاب بده تاب را
آب بده آب بده آب را
آینه را پر کن از آیینگی
باز کن این مولوی خانگی
حافظ ایهام مرا ساز کن
سعدی جانم پر از ایجاز کن
شمع بزن عین قضاتت منم
کش نده کیشم بده ماتت منم
بابک بی باک من و ارتعاش
آه کمی سرخ به زردم بپاش
های جنون فتنه به کارم بزن
باز بیا باز به دارم بزن
غلغله ات نیست؟ بیا های و هو
دار سرش نیست؟ سرم مال او
دف دفی ام در دل من می بدف
هی بدف و هی بدف و هی بدف
دف دد دف دف دد دف دف دد دف
دف به دفیدن به لب آورده کف
_
ای همه رویا به سراغم بیا
شعله ی شبها به چراغم بیا
جمع کن این جان پریشان من
زلف بیاشوب پریخوان من
‌زخم بزن ورد بخوان تار باش
در شب من ماه پری دار باش
رنگ به بی رنگی دنیا بریز
موج به آرامش دریا بریز
تازه کن از شوق دل خسته را
آب کن این آتش یخ بسته را
_
دایره در دایره تا می خورم
زیر سم عقربه پا می خورم
دایره در دایره خون می خورم
شعله از امواج جنون می خورم
مثل حباب شب توفانی ام
در تب ویران شدنی آنی ام
منتظرم تا که خرابم کنی
دلهره در دلهره آبم کنی
_
بازکن آغوش و تنم کن تن ات
جا بده من را به درون من ات
من س س سردم م م مس ت ای ی یار
یک دو نفس شعله برایم بیار
دست بگیر این دل خون خورده را
حفظ کن این شعر جنون خورده را
ناز کن این خسته تر از خسته را
باز کن این قفل زبان بسته را
آه اگر دست مرا رد کنی
آه اگر با دل من بد کنی











عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : عبدالله مقدمی
در این نوبت، با یک مثنوی مهمان شهر شعر آقای امین کنونی هستیم. شعری که طبق طبیعت عادی قالب مثنوی، بلند است. البته وزن ضرب‌آهنگ‌دار «مفتعلن مفتعلن فاعلن» می تواند تا حدود زیادی این حس را از مخاطب بگیرد که با اثری طولانی روبه روست. خود موسیقی بیرونی شعر می تواند به این کمک کند که مخاطب به اصطلاح حوصله اش سر نرود و به خواندن ادامه شعر تحریک شود. اما گذشته از موسیقی بیرونی شعر، آیا ما به چیزهای دیگری برای جذاب شدن شعرمان نیاز داریم؟ طبیعتاً پاسخ بله است. باید توجه داشته باشید که وقتی خواننده با چنین شعر طولانی ای مواجه است، به صورت پیش فرض آماده فرار کردن از خواندن اثر است. یعنی مخاطب دنبال بهانه ای است که از مطالعهء شعر سر باز زند. در واقع نکته اینجاست که وقتی شاعر چنین شکلی از ارائه متنش را پیدا می کند، کاری بسیار دشوارتر و راهی صعب تر از یک اثر کوتاه یا متوسط دارد. برای همین است که شاعر باید بتواند در جای جای شعر خود (خصوصاً در ابتدای آن) شگفتانه هایی خاص را برای مخاطب آماده کند. باید خوانندهء شعر ما بفهمد که با شعری خاص روبه روست و نه متنی مثل همهء متن ها.
خب حال این سوال پیش می آید که آیا این اثر چنین ویژگی را دارد؟ با تاسف باید گفت: خیر! ما تقریباً در بیت بیت شعر با فرازی میخکوب کننده مواجه نیستیم. بیت ها ایراد اساسی ندارند. بدون نشیب، و با استانداردی خاص روی یک خط در حال حرکتند اما فقط همین! طبعاً این حرکت یکنواخت روی یک خط حتی برای شعر متوسط و کوتاه هم خوب نیست، چه رسد به اثری که قرار است مخاطب را دقایقی به دنبال خود بکشاند. این بیت اول است: «مژده بده مژده مسیحا رسید / مرده ی شب زنده به فردا رسید» ما در همین ابتدای کار با منطقی ناسازگار مواجه می شویم. در مصرع اول مژدهء آمدن مسیحا داریم اما مصرع دوم صحبت از محصول معجزهء مسیح، یعنی همان «مردهء شب ‌زنده» می شود. البته پارادوکس «مردهء شب زنده» پارادوکس زیبایی است. اما نکته اینجاست که این دو مصرع قابلیت روی هم سوار شدن را ندارند. هر کدام از اینها (و البته بیشتر، مصرع دوم) می توانند بیتی مستقل باشند.
اما از این بیت که بگذریم، می بنیم که شعر در بیت های بعدی نمی تواند ترکیب ها یا مضمون های شگفت انگیزی چون «مردهء شب زنده» به مخاطب بدهد. بیت ها تقریباً تکرار هزاران بارهء مضمون ها و ابیات شاعران گذشته است. علاوه بر این نکته، در مضمون ها ما به نوعی از عادی شدگی و حرف بدون فراز مواجهیم. اما این همهء مشکل نیست. در بعضی از بیت ها ما با منطق معنایی یا مضمونی یا زبانی مواجه نیستیم. حس می کنیم، بیشتر از اینکه فهم و ادراک شعر ما را به دنیال خود بکشاند، وزن سرضرب و موسیقی بیرونی شعر می کشاند.
مژده بده مژده سحرگاه شد
باغ از احساس خود آگاه شد
در این بیت شاعر ما را وارد فضای «باغ» می کند. این فضا برای شعر فضای جدید است. در این مواقع بهتر است شاعر به پرداختن عناصر ملموس و دیدنی بپردازد اما در اینجا می بینیم که به محض آمدن باغ «احساس» را داریم که البته عنصری غیرملموس و متافیزیکی است.
باز شد آیینه ی در دار من
ناز کسی ریخت به رخسار من
این بیت بیت جالبی است. مفهوم «آیینه دردار» مفهوم خوشایندی است و می تواند در ذهن مخاطب به شکل های گوناگونی، تصوّر شود. این شکل ها صورت ملموس هم دارند (چشم) از طرفی آیینه و ریختن ناز مانند نور بر رخسار عاشق، مفهوم جالب توجهی را ساخته است.
پوست شبنم ترکید از زلال
می زند از شوق دلم بال بال
اما از اینجا به بعد، به قول معروف ذهن قفل می کند! تصوّر «پوست شبنم» اگر چه سخت اما جالب است اما قید «زلال» کار را خراب کرده است. اولاً و.اژهء درست در اینجا «زلالی» است اما علاوه بر این ارتباط بین زلالی و ترکیدن پوست، منطقی و قانع کننده نیست.
ابیات شعر بسیار است و نمی توان همهء آنها را بررسی کرد اما لازم است شاعر قبل از همه چیز به این نکته توجه کند که شاعر قرار است در جای جای اثر خود، چیزی تازه، بدیع و خاص را برای مخاطب خود بیاورد. این تازگی و تغییر گاه در فرم، گاه در زبان، گاه در معنا و مفهوم، گاه در تصویر و گاهی در همهء اینها اتفاق می افتد. در غیر این صورت خواننده یا شنوندهء شعر ما خیلی زود از شعر خسته می شود و از ادامهء شنیدن یا مطالعه کردن شعر صرف نظر می کند.

منتقد : عبدالله مقدمی

عبدالله مقدمی (زادهٔ ۱۳۵۹ خورشیدی) شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار، طنزپرداز ایرانی است. از سال‌های میانی دههٔ هفتاد شروع به نوشتن کرد. اگر چه تا سال ۱۳۸۰ در جلسات و انجمن‌های تهران و شهرری فعالیت می‌کرد ولی در این سال با عضویت در انجمن شاعران ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.