مقداری عیب‌جویی




عنوان مجموعه اشعار : بانو سکوت کن انتشارات فصل پنجم
شاعر : فرشته لاری زاده


عنوان شعر اول : اسیر
مثل تمام دخترکان قبیله ام
تنها برای خانه ی تو یک وسیله ام

پرواز را به لطف تو از یاد برده ام
محکومِ ماندنِ ابدی بین پیله ام

در من زنی نشسته که فریاد می کند۰
من را ببین در این قفس میله میله ام

عشقم حریف کوه غرورت نمی شود
از بس که صاف و ساده و بی شیله پیله ام

گاهی برای جذب نگاهت به سمت خود
دنبال راهِ چاره و ترفند و حیله ام

اما هنوز حاکم مطلق فقط تویی
من هم هنوز دختری از این قبیله ام

#فرشته_لاری_زاده

عنوان شعر دوم : قهر
.

تنها بهانه ی همه ی بی قراری ام
تا کی به دستهای خودم می سپاری ام؟

تختم تو را گرفته در آغوش وباز من
هم خوابه ی سکوتِ اتاقِ کناری ام
آهسته می چکم به تن سرد بسترم
وقتی چو پلک خسته به هم می گذاری ام

رویای هرشبت به سرم دست می کشد
میبینمت به سینه ی خود می فشاری ام

قهر است آنچه در دل تو می کشد نفس
مهر است اینکه هم نفست میشماری ام



با من غریبگی نکن ای شعر ماندنی
ای آشنای دفتر شب زنده داری ام

با من دوباره زمزمه کن حرف عشق را
ای آنکه دوست دارمت و دوست داری ام


#فرشته_لاری_زاده

عنوان شعر سوم : سرگشتگی
????????????????

می گفتی از دلائل و من دل نداشتم
راهی برای حل مسائل نداشتم

بذری عقیم بودم و در خاک تشنه ات
جز بار غم برای تو حاصل نداشتم

تو سر به زیر بودی و من در هوای سر
شرمنده ام که درک مقابل نداشتم

غربت تمام خانه ی ما را گرفته بود
جز در نگاه سرد تو منزل نداشتم

عمرم تمام بر سر دیوانگی گذشت
وقتی سراغی از منِ عاقل نداشتم

اشکی نشسته در تو و من غرق در سکوت
حسی شبیه حس تو قابل نداشتم

میخواستی جوابی و من جز تکان سر
راهی برای حل مسائل نداشتم


#فرشته_لاری_زاده
????????
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهمی داشت بر سه غزل. نخستین غزل، غزلی ست از زبان زنی نوعی که اسیر استبداد مردانه است. شعر، قوافی مشکلی دارد که شاعر از پس شان برآمده است. دو سه بیت آغازین این غزل با فضای تازه و ساختار محکم و از همه مهم تر بیان روان و صمیمانه و در عین حال بی نقص شان مسحورمان می کنند. اما در ادامه کم کم با ابیاتی رو به رو می شویم که نقائصی دارند؛ نقص هایی که آن ها را از مرتبه ی عالی نزول داده اند، هرچند باز هم توانسته اند سرپا بمانند و بالکل زمین نخورند و ضعیف نشوند. بگذارید شعر را بیت به بیت بخوانیم و نکات هر بیت را گوشزد کنیم. آنچه بیت اوّل را از حالت آرمانی اش دور کرده، جایگیری کلمه ی «تنها»ست. بیت به همین شکل هم قابل درک و زیباست امّا لابد دوست شاعرمان هم تأیید خواهد کرد که «تنها و فقط» بار تأکید را معمولاً روی کلمه و عبارت بعد از خود می اندازند در صورتی که در این جا نیاز معنوی بیت، حضور تنها قبل از «یک وسیله» بوده. به عبارت دیگر، شاعر نمی خواسته بگوید: «تنها برای خانه ی تو...» بلکه می خواسته بفرماید: «برای خانه ی تو، تنها یک وسیله هستم و بس». در بیت دوم، که «به لطف تو» به آن تعریض و طنز ظریفی بخشیده، از مصراع دوم بوی تصنّع به مشام می رسد و دلیلش هم تنسیق مضافات است؛ محکوم + ِ + ماندن + ِ + ابدی. همه چیزِ این مصراع از حیث نحوی درست سر جای خودش است و معنی هم کامل، امّا نمی توان انکار و پنهان کرد که بیانش چندان ـ به اندازه ی مصاریع قبلی ـ روان نیست. اگر بخواهیم به تصویرسازی بیت سوم دقّت مضاعفی داشته باشیم، می توانیم بپرسیم: «چرا نشسته؟». افزون بر این، «میله میله بودنِ قفس» (آن هم قفسی که با «این» معرفه شده ولی چیزی عینی را تداعی نمی کند)، به نظرم نتوانسته آن طور که باید عینی شود. مقصودم چیست؟ فرض کنید در این بیت از مژه ها (مژگان) سخنی به میان آمده بود... آن وقت هم «این» معنا داشت و هم خواننده می توانست بفهمد که شاعر، چه چیزی را «این قفسِ میله میله» نامیده. در شکل کنونی، ذکرِ «میله میله» بودن برای قفس، چیزی جز حشو نمی توان تلقی شود زیرا قفس به هر حال میله میله است و تکرار میله میله بودنش فقط می تواند تأکید به بار بیاورد؛ تأکیدی که در شکل کنونی تکیه گاه موجهی نیافته. حتی اگر بخواهیم به این تصویر، بیش از این پیله کنیم و گیر بدهیم و مته به خشخاشش بنهیم و خلاصه عزم مان را برای دقیق تر تصور کردنِ «آنچه که شاعر بر قلم آورده» جزم کنیم، زنی را می بینیم که در درونِ شاعر نشسته و فریاد می زند... و سپس طبیعتاً انتظار خواهیم داشت که شاعر گفته باشد: «او (آن زنی که در مصراع قبل گفتم) را ببین که در این قفسِ میله میله اش (یعنی در من) نشسته است». در بیت چهارم هم با سخت گیری می توانیم عرض کنیم که «صاف و ساده و بی شیله پیله بودن»، «کوه نامیده شدنِ غرور» را موجه نکرده و منطقِ درون بیتی آن طور که باید رقم نخورده است. بیت پنجم را سرشار از حشو می بینیم؛ نه حذف «به سمت خود» چیزی از بیان شعر کم می کرده و نه آمدنِ «چاره و ترفند» چیزی به معنیِ قافیه افزوده... بنابراین چاره ای جز این باقی نمی مانَد که تنها ضرورت پر شدن وزن را دلیل آمدن این ها بدانیم. در بیت آخر، دو نکته ی گفتنی می بینم؛ اولاً جای پای «هم» آن چنان که باید محکم نیست و ثانیاً برعکسِ بیت نخست این غزل، «قبیله» در این جا بیکار مانده و ضرورت انتساب دختر بدان روشن نیست. با این همه تأکید می کنم که همه ی این موارد، حاصل بدبینانه ترین و عیب جویانه ترین نگاه ممکن است وگرنه شعر در مجموع شعری قابل قبول و پذیرفتنی ست و مخصوصاً معاصرتش بزرگ ترین برگ برنده اش محسوب می شود. شعر دوم هم شعر معرکه و خوبی ست. در این شعرِ عالی، تنها بیت سوم را به اندازه ی بقیه ی بیت ها موجه و قابل دفاع نیافتم. در این بیت، معلوم نیست شاعر خودش را به چه چیزی تشبیه کرده؟ بالأخره به اشک (می چکم) یا به پلکُ خسته (به هم می گذاری ام)... و دومی اصلاً وجه شبهش روشن نیست. به نظرم با توجه به ظرفیت معنایی درخوری که قافیه ی این بیت در اختیار شاعر می گذارد، خوب است که دوست شاعرمان کاری دیگر با آن بکند؛ یا کلاً مضمون بیت را در راستای محور عمودی و روایی شعر به کلّی تغییر دهد، یا لااقل برای مصراع دومش فکری دیگر بکند. بیت دوم، فضاسازیِ خوبی برای شعر انجام داده و بیت چهارم در اوجِ سهولت و امتناع سروده شده. قرینه بندی و متناسب سازی بیت پنجم قدری آرکاییک از آب درآمده امّا چیزی از شأن شعر نکاسته. بیت ششم تصویر تازه ای ندارد اما میانگین معتبر و مقبولی از حیث کیفی دارد. و بالأخره بیت آخر که مصراع پایانی شایسته اش پایانی درخور و کولاک به شعر بخشیده؛ هرچند به نظرم برای «حرف» می توان با وسواسی بیش از این به واژه گزینی پرداخت. بیت نخست را عمداً از قلم انداختم تا در این جا نکته ی کوچکی را در موردش عرض کنم. «کسی را به دستِ خود سپردن» تعبیر و عبارت مرسومی در زبان فارسی نیست. نه در زبان و نه در ادبیات فارسی سابقه ی کاربردی اینچنین را از آن سراغ نداریم. امّا آیا تعبیرسازی شاعر بی ارزش بوده؟ به هیچ وجه! ایا معنا را نرسانده؟ خیلی هم خوب رسانده. این را در این جا داشته باشید تا مصراع اول را هم بازخوانی کنیم و سپس به پیشنهادی برسیم. وقتی می گوییم «بهانه ی همه ی...» خواننده ی اهل زبان، به شکل طبیعی، شنیدن کلمه ای «جمع» را انتظار می کشد: «بهانه ی همه ی بی قراری هایم». هرچند «بهانه ی همه بی قراری ام» هم غلط نیست و مبهم هم نیست. پیشنهادم برای دوست شاعرم، ایجاد یک تصویر خلاقانه تر و شاعرانه تر و خیال محورتر است برای این بیت که «بهانه ی بی قراری بودن» در آن عینی نشده و نشان داده نشده و در حدّ یک ادّعا و حرف رمانتیک باقی مانده، و «به دست خودم می سپاری امِ» آن هم مسبوق نیست. پیشنهادم این است که (اگر بشود) شاعر تصویری از «بغل کردن دست ها» یا «زانوان خود را بغل کردن» را به مصراع نخست بیفزاید تا مصراع دوم عینیت و ایهام شاعرانه تری پیدا کند. البته اصراری به این تغییر ندارم و از دوست شاعرم بابت این فضولی عذرخواهم! چون مطلب طولانی شد، در مورد شعر آخر فقط عرض کنم که «درک مقابل» اصلاً جایگزین خوبی برای «درک متقابل» نشده و در همین بیت «هوای سر» هم مفهوم نیست. بیت «قابل» هم خوب نشده؛ نه «اشک نشسته در تو»اَش و نه «قابل نداشتم!»اَش.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.