خوبِ بد




عنوان مجموعه اشعار : -
شاعر : محمد هدايت زاده


عنوان شعر اول : شب تولد
چقدر پشت همین شیشه های تار بمانم
چگونه از غم دوری ت خانه را بتکانم

دلم بدون تو پوسید در اتاق، نگفتی
چقدر چشم به راه صدای زنگ بمانم

تو نیستی که بدانی چه آمده ست به روزم
که باز بی تو شبم را به گریه می گذرانم

شب تولد من خانه نیستی که ببینی
به جای بادکنک بی تو بغض می ترکانم

دلم گرفته برایت، بگو که آمدنت را
چقدر فال بگیرم چقدر شعر بخوانم ...

چقدر شعر بخوانم که ناشنیده نگیری
چگونه حرف دلم را به گوش تو برسانم

بیا به خانه بهارم نخواه آخر سالی
به انتظار تو در حسرت بهار بمانم

عنوان شعر دوم :


عنوان شعر سوم :
نقد این شعر از : صالح دروند
اگر بخواهم فارغ از هرنوع دسته‌بندی، تنها با گذر از فیلتر ذوق و سلیقه، این غزل را به قضاوت بنشینم، باید بگویم که غزلتان غزل خوبی‌ست؛ دست‌کم در صف متوسط‌ها جایگاه و پایگاه قابل قبولی برای خود دست و پا خواهد کرد. همین امر موجب می‌شود عینک دقیق‌تری بر چشم بگذارم و سختگیرانه‌تر چشم در چشمِ این اثر بدوزم.
زبان شما در این شعر، زبانی ساده و البته سالم است. خواندنِ غزلی با زبانی دور از لغزش‌های زبانی که با صلابت بر جادۀ فصاحت گام بر می‌دارد، اولین دلیلی می‌تواند باشد که مخاطب جدّی شعر را برای برگشتن به شعر و دوباره ‌خواندن آن اقناع کند. تلاشتان برای معاصر کردن فضای این شعر، بیانی نزدیک به کلام محاوره را به متن پیشنهاد کرده است. این انتخاب، دو سویۀ مثبت و منفی دارد که قرار است در ادامه در باره‌اش چیزکی برایتان بنویسم. یکی از وجوه پسندیده‌اش، همان‌طور که پیش‌تر اشاره شد، معاصر کردن فضای شعر است؛ این نوع برخورد با کلام همچنین بالا رفتن سطح حسی و هیجانی شعر را، به‌واسطۀ ملموس بودن چنین بیانی برای مخاطب، در پی دارد و نزدیکیِ حسیِ شنونده با متونی این‌چنینی را می‌توان از چنین رویکردی چشم داشت. اما همین ویژگی اخیر، در مسیر گذشتن از حد و حدود متعارف، می‌تواند سویۀ منفیِ خود را نمایان کند؛ در غلتیدن به دامِ سانتی‌مانتالیسم. بگذارید تعدادی از گزاره‌های این غزل را که این احساسات‌گرایی یا احساساتی‌گری در آن‌ها نمود عینی یافته‌اند، مثال بزنم:
«دلم بدون تو پوسید»
«تو نیستی که بدانی» یا «تو نیستی که بدانی چه آمده‌ست به روزم»
«بی تو شبم را به گریه می‌گذرانم»
«خانه نیستی که ببینی»
«دلم گرفته برایت»
«بیا به خانه بهارم!»
هرچند در بعضی بیت‌ها از دلِ این گزاره‌های روزمرۀ آشنا، مضامینی شعری بیرون کشیده شده و شاعر توانسته است ظرفیتی در این جملات دم دستی جست‌وجو کند و جامۀ شعر بر تن آن‌ها بپوشاند، همچنان دو اشکال بر تلقّی مورد نظر در این سروده باقی‌ست: یکم این‌که ظرفیت‌یابی / سازیِ مذکور در تمام موارد قابل درک و دریافت نیست، که بتوانیم تنها با اتکا به چنین توجیهی، وجودِ این گزاره‌های دم دستی در غزل پیشِ رو را قابل قبول بدانیم؛ دوم این‌که اگر حتی تک‌تکِ آن‌ها را بتوانیم در محور افقی شعر توجیه کنیم، باز فضای بیش از حد حسی‌شدۀ حاکم بر این شعر، که اتفاقاً زاییدۀ همین انتخاب‌هاست، تنها می‌تواند خوراک طیفِ مخاطبان ساده‌پسند و سطحی‌گرا باشد. آن‌قدر این نزدیکی به کلام محاورۀ روزمره در بعضی گزاره‌ها شدّت می‌گیرد، که کلام از سطح انشاییِ متوقّع، به سطح اخباری تقلیل می‌یابد؛ در چنین وضعیتی، امکان راه‌یافتن این جملات دم دستی به شعرهای این و آن، بسیار محتمل می‌نماید. مثلاً جملۀ «دلم گرفته برایت» در این بیتتان «دلم گرفته برایت، بگو که آمدنت را
چقدر فال بگیرم چقدر شعر بخوانم...»
پیش‌ترها عیناً در بیتی از غزل حسین منزوی آمده است:
«دلم گرفته برايت» زبان سادۀ عشق است
سليس و ساده بگويم: دلم گرفته برايت
و ببینید که منزوی چگونه کوشیده است ساده‌بودنِ جملۀ مورد نظر را در این بیت توجیه کند، که به لحن و بیان شعرش لطمه‌ای وارد نساخته باشد.
در پاسخ به این بخش از یادداشتتان که نوشته بودید «در باره بیت چهارم خیلی بازخوردهای متناقض گرفتم، خیلی استادهای جوان تر تشویق کردند و گفتند خوب شده و برخی ها (که عموما اساتید با تجربه تری بودند) گفتند حتی این بیت طنز شده و کار را خراب کرده است. به خاطر همین نسبت به کل غزل تردید پیدا کردم و دل چرکین شدم.» باید عرض کنم که پاسخ آن دقیقاً مرتبط به نکته‌ای است که در همین یادداشت در باره‌اش صحبت کرده‌ام. این‌که نظرات در بارۀ بیتی از شعرتان کاملاً در دو سویۀ مخالف و متضاد قرار گرفته است، مبتنی بر تفاوت انگیزه‌ای است که دو طیف مخاطب را با یک شعر شما همراه کرده است؛ اولی به‌دنبال کسب لذتی آنی و از هر نوعِ ممکن است؛ و دومی در پیِ لذّتی برخاسته از کمال و البته بدعت در شعری که بتواند حرف‌هایی تازه امّا در چهارچوب بیانی هنرمندانه مقابل دیدگام مخاطب قرار دهد.
من در رابطه با همین بیت چهارمی که نظر خواسته‌اید، دقیقاً هر دو نظر را دارم: هم خوب است و هم بد؛ خوب است چون کشف شعریِ تازه و لطیفی در آن است و بد است چون کشفتان بر بستر بیانی و کلامیِ سطحی و نازلی رخ داده است؛ همین است که برخی فضای آن را طنزگونه قلمداد کرده‌اند.
شوربختانه ایدۀ شعر نیز، ایده‌ای است که بوی کهنگی از آن بر می‌خیزد. قرن‌هاست که شاعرها می‌گویند تو نیستی و من غمگین‌ام. شعر را از ابتدا تا به انتها بخوانید؛ چه چیزی جز همین فرمِ تکراری می‌بینید؟ رد پای شما به عنوان یک مولف، در این وسط چیست؟ شخصاً چه چیزی توانسته‌اید به این داستانِ هزاران هزار بار گفته اضافه کنید؛ چیزی که ارزش گفتن و البته شنیدن را داشته باشد؟ آن‌چه این شعر به من می‌گوید این است که می‌توان از شاعرِ آن منتظرِ خیلی بیشتر از این‌ها بود. منتظر خواندن خیلی بیشتر از این‌ها خواهم ماند.

منتقد : صالح دروند

صالح دُروند، غزل‌سرا، کارشناس ادبی و مدرس دانشگاه، سال 1360 در گرگان متولد شد. وی از سال 1378 شروع به فعالیت ادبی کرد و از همان ابتدا به سرودن شعر در قالب غزل پرداخت. عمده فعالیت و مطالعات وی تاکنون پیرامون همین قالب شعری بوده است.



دیدگاه ها - ۱
محمد هدايت زاده » چهارشنبه 22 آبان 1398
سلام بر جناب آقاي دروند. ممنون از نكات دقيقي كه اشاره كرديد. سعي مي كنم در تلاش هاي بعدي اين نكات را به كار ببندم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.