گفت‌وگو یا خطابه؟




عنوان مجموعه اشعار : عشق
شاعر : میرکاظم سیداکبری


عنوان شعر اول : فلسفه آفرینش

این روزهای سرد و غم انگیز رفتنی ست
با من بمان ، غرور زمستان شکستنی ست

غمیگن مشو از این همه زخم زبان عقل
ای دل! برادری تو با عقل ناتنی ست

عاشق شو، عشق فلسفه آفرینش است
انسان بدون عشق و جنون، آدم آهنی ست

با عشق می توان به حضور خدا رسید
دلدادگی مقدمه پاکدامنی ست

بوی بهار می رسد از گام های عشق
عشق تو بر زمین و زمان چشم روشنی ست

دیگر چه حاجت است به امضای این غزل
لبخند تو قشنگ ترین خط منحنی ست

1398

عنوان شعر دوم : به رسم هرشب

چکاچاک مژه هایت، دلم را می‌برد از هوش
نگاهت را که می دزدی، جهانم می شود خاموش

بهشت چشم هایت را به روی من فقط بگشا
عزیز من! نگاهت را به هر اهریمنی نفروش

شکرخندت هوایی می کند چشم مرا هر شب
امان از دست آن لب ها و این چشمان بازیگوش

نگاهت چون دو تیر از چلّه ی ابرو که می آید
گمانم کفر و ایمان است، می آیند دوشادوش

به رسم هر شبم چشم انتظارت می نشینم باز
هوا سرد است، مهمانم کن امشب را به یک آغوش

1397

عنوان شعر سوم : راه عشق

نازنینا در دل این بیت ها تعمیق کن
با دو بوسه مرگ را با زندگی تلفیق کن

بین این جمع ملامت گر که سنگم میزنند
با نگاهی این دل زار مرا تشویق کن

یار را محروم از دیدار دلدارش مساز
طرح تحریم لبت را بر لبم تعلیق کن

رسم خط نسخ ابروی تو مسخم کرده است
خط لبخند مرا با خنده نستعلیق کن

میدود نفس از پی من، چشم امّیدم به توست
پاکی ام را همچو چاک پیرهن تصدیق کن

در ره عشق تو باید دست شست از دیگران
ای من، این بیگانه ها را از دلت تفریق کن
.
1396
نقد این شعر از : ابراهیم اسماعیلی اراضی
یکی از نکات مهمی که شاعر امروز باید بداند، این است که نه او حق دارد خود را فراتر از مخاطب ببیند و از بالای کرسی خطابه، باورها و دریافت‌هایش را به او بقبولاند و نه مخاطب امروز، چنین اجازه‌ای به او می‌دهد. در گفتمان‌های فکری، اجتماعی، هنری و... روزگار ما دیگر کسی خاموش و بدون واکنش، پای حرف دیگری نمی‌نشیند. در روزگاری که بسیاری از اقشار جامعه، بی‌سواد یا کم‌سواد بودند و جز امور روزمره به چیزی فکر نمی‌کردند، حکما و عرفا و... از ضرباهنگ، بهره‌ی رسانه‌ای می‌بردند و تعلیمات خود را به شکل موزون عرضه می‌کردند تا هم برای مخاطب، خوشایندتر باشد و هم آسان‌تر به خاطر سپرده شود اما مخاطب آگاه روزگار ما اهل پرسش است؛ پس نمی‌توان از او فقط انتظار شنیدن و پذیرفتن داشت. هنرمند روزگار ما به شرطی موفق است که بتواند خوانش‌هایش را در گفتمانی هنری که خوانش مخاطب نیز به رسمیت شناخته می‌شود، ارائه کند. برای برقراری چنین گفتمانی، نمی‌توان صرفا از عناصری از قبیل اندیشه یا احساس بهره برد؛ زیرا مخاطب بلافاصله تجربه‌های شخصی خودش را احضار می‌کند و دست به قیاس می‌زند. وقتی مخاطب سروده‌ی نخست، می‌شنود یا می‌خواند که «این روزهای سرد و غم‌انگیز رفتنی‌ست» بلافاصله گوشش را تیز می‌کند تا دلیل چنین مدعایی را بشنود؛ مگر اینکه مخاطبی احساساتی و بی‌بهره از مهارت تحلیل باشد و با همین اندک دلخوشی، سرخوش شود. در مصراع بعدی راوی از دوم‌شخص متن می‌خواهد که با او بماند، چون غرور زمستان شکستنی‌ست؛ بدون اینکه مخاطب بداند بین رفتن یا ماندن آن شخص و شکستنی‌بودن زمستان، چه رابطه‌ای هست؛ بهتر بگویم، نمی‌داند بین این دو نفر و زمستان، چه نسبتی برقرار است. چرا؟ چون همه‌چیز، کلی و ذهنی بیان شده است. در بیت دوم، سراینده به شاخه‌ی دوم پریده و از «این همه زخم‌زبان عقل» سخن گفته بدون اینکه مخاطب، سابقه‌ای از موضوع، در ذهن داشته باشد. سراینده بر همین اساس، حکمی مقدماتی هم صادر می‌کند که «ای دل برادری تو با عقل، ناتنی‌ست» و سپس سراغ حکم اصلی می‌رود: «عاشق شو، عشق فلسفه‌ی آفرینش است»! بحث ما اصلا درباره‌ی درست و غلط محتوای این جملات نیست؛ دارم جنس و لحن آنها را واکاوی می‌کنم. مصراع اول بیت سوم، یک جمله‌ی امری‌ قطعی‌ست که سراینده‌اش برای به گفتمان گذاشتن آن، هیچ تعلیل و تحلیلی ارائه نمی‌کند؛ پس در بهترین حالت، صرفا یک بیانیه‌ی موزون است. اگرچه در مصراع بعدی، سراینده سعی کرده با تصویر «آدم‌آهنی» سراغ بیان استعاری برود، لحن بیت چهارم چنان صریح است که سروده را به اندرزنامه‌ای بی‌کم‌وکاست تبدیل می‌کند (باز هم تاکید می‌کنم که داوری‌ام، محتوایی نیست)؛ جملاتی موزون که هیچ نسبتی با بیان خلاقانه هنری ندارند. در دو بیت پایانی نیز که سراینده سعی کرده از بیان خبری فاصله بگیرد، نتوانسته پرداخت مضمونی و زبانی پیراسته‌ای را رقم بزند. بین «بوی» و «گام‌ها» و «چشم‌روشنی» ارتباطات بالقوه‌ای هست که متاسفانه بالفعل نشده‌اند؛ ضمن اینکه «بر» به جای «برای» نشسته و کارکرد دقیقی ندارد؛ همان‌طور که در بیت پایانی نیز رابطه‌ی «امضا» و «خط منحنی» کامل نشده است.
در بیت نخست اثر دوم، یک نکته‌ی موسیقایی مهم و ظریف وجود دارد. کمیت هجایی واژه‌ی «مژه» شامل دو هجای کوتاه است (مُ ژِ)؛ زیرا «ه» در این کلمه، غیرملفوظ است و باید با آن به شکل کسره برخورد کنیم؛ بنابراین در اسم‌جمع «مژه‌هایت» یک هجای کوتاه به جای یک هجای بلند نشسته و باعث خلأ موسیقایی شده است. در این بیت ترکیب «چکاچاک مژه‌ها» تنها مانده و باز هم با شبکه‌ی تصویری کاملی مواجه نیستیم. نکته‌ای که دوست گرامی و مستعد ما حتما باید به آن توجه داشته باشد، این است که پدیده‌ها، نخست در سطر و سپس در کل متن، باید چنان در هم تنیده باشند که به دادوستدی حداکثری برسند. بیت چهارم غزل دوم، به لحاظ مضمون و نگاه، یکی از بیت‌های قابل توجه این اثر است. بیت پنجم هم بیت معمولی دیگری‌ست که در آن بین چشم‌انتظاری و مهمان‌شدن رابطه‌ی دقیقی برقرار نیست.
غزل سوم بیش از هر چیز دیگر، تحت تاثیر قافیه است؛ قافیه‌ای کم‌بسامد که سراینده را مجبور کرده به کاستی‌ها و لغزش‌های بیانی و نحوی تن بدهد. مثلاً در همان بیت اول، هرچه قافیه‌ی دوم، طبیعی و خوش نشسته، قافیه‌ی اول، تصنعی می‌نماید. در مصراع دوم بیت دوم، «این» فقط برای پرشدن وزن آمده است. بیت سوم و خصوصا مصراع دوم آن، خوب و خواندنی‌ست؛ چراکه هم لغزش چندانی در اجرا ندارد و هم توانسته به شعر، نزدیک‌تر شود. بیت چهارم هم بیت خوبی‌ست؛ فقط ای کاش به موسیقی «همچو چاک» بیشتر توجه شده بود. و نهایتا در بیت آخر، سراینده باز هم به سمت صراحت و القا رفته است.
اگر بخواهم خیلی خلاصه جمع‌بندی کنم، باید بگویم با سراینده‌ای طرفیم که بسیار مستعد است و اگر نگران مخاطب نباشد، به راحتی می‌تواند شاعری کند. منتظر آثار بعدی ایشان هستیم.

منتقد : ابراهیم اسماعیلی اراضی

ابراهیم اسماعیلی اراضی   شاعر، ترانه‌سرا، منتقد ادبی     ابراهیم اسماعیلی‌اراضی زاده‌ی یلدای 1353 اصفهان است. بیشتر بر حوزه‌های غزل، ترانه و آموزش و نقد ادبی متمرکز بوده و سعی کرده از زوایای تازه، به مبانی ساختاری و ماهیتی شعر اصیل ایرانی، ...



دیدگاه ها - ۱
میرکاظم سیداکبری » 15 روز پیش
سپاس از بذل توجه تان ????????????

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.