اما این همۀ ماجرا نیست




عنوان مجموعه اشعار : حصار
شاعر : علی اکبر ایمانی


عنوان شعر اول : حصار
شکست خورده محضم ز چهره ام پیداست
صدای نعره ی دشمن هنوز پابرجاست
.
من از خیانت یاران دون زمین خوردم
هر آن کسی که خیانت کند بسی رسواست
.
ز دیدگاه رفیقان، به حصر باید رفت
و حصر دوست پر از درد و ناله و شکواست
.
از این اسارت مطلق چرا فرار کنم ؟
برون از این زندان زندگی من زیباست ؟
.
برون ز حصر ، امیدی به زنده بودن نیست
چرا که مرگ تفکر در این جهان ماناست
.
هزار ضربه زدند و هزار طعنه زدند
صدای ضربه ی شلاق یار من شیواست
.
از این شکنجه و ظلمت مرا هراسی نیست
امید من به تباهی ظلمت فرداست

عنوان شعر دوم : _
_

عنوان شعر سوم : _
_
نقد این شعر از : صالح دروند
در این مجال میهمان خواندن غزلی از دوستی جوان‌ایم که سابقۀ کوتاهی در زمینۀ سرودن دارد. در ادامه از سه زاویۀ مختلف به بررسی این غزل خواهم پرداخت.
یک: ارتباط مصراع‌ها
نکته‌ای که در شعر کلاسیک بسیار اهمیت دارد ارتباط میان دو مصراع هر بیت است؛ ارتباطی محکم و قابل قبول. در نظر داشته باشید که کوچک‌ترین واحد شعر در قالب‌های کلاسیک بیت است، نه مصراع؛ و شاعر مضمون‌پرداز، مضمونِ یافته‌اش را در طول یک بیت (از انتها تا به انتهای آن) جای می‌دهد. در غزل شما، در بیشترِ ابیات این ارتباط میان دو مصراع ارتباطی ضعیف و ناکارآمد است و گاه حتی معنای دو مصراع در دو سویۀ مخالف حرکت کرده، درنتیجه موقعیتی پارادوکسیکال ایجاد کرده‌ است. بگذارید چند بیتی را که این ویژگی در آن‌ها نمود بیشتر دارد، مثال بزنم:
«من از خیانت یاران دون زمین خوردم
هر آن کسی که خیانت کند بسی رسواست»
در مصراع نخست این بیت، تکیۀ سخن بر چیز دیگری است و در نیمۀ دوم بیت، این رویه به‌ناگاه تغییر جهت می‌دهد. تکیۀ مصراع نخست بر ناراحتی و افسوس و حسرتی است که راوی از خیانت یارانِ دون نصیبش شده و زمین خورده است؛ حال این‌که مصراع دوم حرف دیگری می‌زند و ضرر برخاسته از فعلِ خیانت به‌یکباره متوجهِ «یاران دون» می‌شود و به‌کلّی مضمون بیت از دست می‌رود.
«برون ز حصر، امیدی به زنده بودن نیست
چرا که مرگ تفکر در این جهان ماناست»
اصلاً نمی‌توانم ربط میان دو مصراع را درک کنم. بیت می‌گوید بیرون از زندان امیدی به زنده بودن نیست (البته در بیت قبل گفته است که بیرون از این حصر، زندگی زیبا نیست، پس به همین دلیل نمی‌خواهد از آن فرار کند)، خب مرگ تفکّر این وسط چه‌کاره است؟ و طبق کدام منطق درونی یا بیرونی به این نتیجه رسیده‌ایم که مرگ تفکّر در این جهان ماناست؟
دو: فصاحت و بلاغت
آن‌چه سبب می‌شود شعر شاعری از این منظر دچار خلل شود، به دو بخشِ عمده قابل تقسیم است:
اولی به دلیل نبودِ تسلط کافی بر دستور زبان و معنیِ مفردات و ترکیبات برای کاربرِ زبان اتفاق می‌افتد، و دومی به دلیل نبودِ تسلط کافی بر وزن و قافیه، شاعر را به‌تنگنای در افتادن به دامِ این‌گونه عیب‌ها می‌کشاند. پر واضح است که هر دوی این اتفاقات زاییدۀ ضعف شاعر است و با کسب تجربه و البته با تکیه بر ذوق و استعداد و مطالعۀ آثار دیگران قابل اصلاح و ارتقاست.
در شعر شما، ایرادات معمولاً از دریچۀ تسلط ناکافی‌تان بر موسیقی بیرونی کلام (عروض و قافیه) به کلامتان وارد می‌شود. ببینید، مرحلۀ نخستِ تسلط بر وزن و قافیه، به تلاش برای نگاه داشتن محتوا در چارچوب‌های تعیین‌شده می‌انجامد، که شما در این مرحله موفق بوده‌اید و توانسته‌اید کلام را در محدوده‌های معیّن بگنجانید و از آن‌ها عبور نکنید. اما این همۀ ماجرا نیست. مرحلۀ دوم تسلط بر وزن به این معناست که آن‌قدر با وزن راحت شوید که بتوانید حرفتان را بدون نیاز به شکستن کلمات و بروز ایرادات صرفی و نحوی بزنید؛ وقتی که مخاطب هنگام مواجهه با شعرتان، نه ضعفی در کلام ببیند و نه احساس کند شاعر دچار تکلّف شده است، آن موقع است که می‌توان گفت شما بر وزن شعرتان تسلّط یافته‌اید.
اگر بخواهم به‌دنبال مثال‌هایی از این دست در شعرتان باشم، در موضع قافیه به این مصراع بر می‌خوریم: «و حصر دوست پر از درد و ناله و شکواست»؛ که واژۀ «شکوه» به‌شکل «شکوا» در آمده است؛ وجهی که نه رایج است و نه امروزی.
یا در مصراع «صدای ضربۀ شلاق یار من شیواست» باید بدانید که صفت «شیوا» برای صدا به‌کار نمی‌رود، بلکه ویژگی کلام است و به‌معنی فصیح و بلیغ است. برای صدا می‌بایست صفتی مثل «رسا» به‌کار می‌بردید. در بخش بعد، به برخی از نمونه‌های تخفیف‌یافتۀ کلمات در شعرتان، به اقتضای محدودیت وزن، اشاره خواهم کرد.
سه: عناصر زبانی
پیش از این نیز در بارۀ آن‌چه در حافظۀ هر کدام از ما فارسی‌زبانان به‌عنوان حافظۀ شعری و ادبی‌مان وجود دارد، صحبت کرده‌ام و اینجا نیز مجبور به تکرار آن‌ام. معاصر بودن یعنی کنار گذاشتن این حافظه و استفاده از لوازم و ادوات زبانی که در حیات ذهنی و زبانی هر شخص ساری و جاری است. وقتی از زبان معاصرِ هر شاعر صحبت می‌کنیم از چه صحبت می‌کنیم؟ اعتیاد ذهنی ما به آن‌چه پیش‌تر خوانده‌ایم و از قله‌های شعر فارسی در خاطر داریم، در صورتی که به‌صورت ترکیباتی کلیشه‌ای و کلماتی خالی شده از جوهر معنی، و تنها به‌واسطۀ حضور همیشگی در شعر شاعران فارسی، به شعرمان وارد شود، نتیجۀ این است که نتوانسته‌ایم صاحبِ کلمات و ترکیبات و مضمون و فضای شعر خودمان باشیم.
مثلاً وقتی شما کلمات را به‌ضرورت وزن می‌شکنید و به‌صورت مخفف به‌کار می‌برید، گسترۀ زبانی‌تان را تا منطق زبانیِ شعر سنّتی عقب برده‌اید و به‌همین اندازه نیز از زبان شعر امروز فاصله گرفته‌اید. برای مثال به استفاده از شکل تخفیف‌یافتۀ حرفِ «از» (ز) در این غزلتان می‌خوریم:
«شکست خورده محضم ز چهره ام پیداست»
«ز دیدگاه رفیقان، به حصر باید رفت»
«برون ز حصر ، امیدی به زنده بودن نیست»
بهره‌گیری از شکل مخفّفِ «بیرون» (برون) نیز مثالی دیگر برای این مورد است. استفاده از ترکیباتی مثل «یاران دون» نیز فضای زبانی شعرتان را به‌سوی کهنگی برده است.

منتقد : صالح دروند

صالح دُروند، غزل‌سرا، کارشناس ادبی و مدرس دانشگاه، سال 1360 در گرگان متولد شد. وی از سال 1378 شروع به فعالیت ادبی کرد و از همان ابتدا به سرودن شعر در قالب غزل پرداخت. عمده فعالیت و مطالعات وی تاکنون پیرامون همین قالب شعری بوده است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.