یک سر و دو سودا




عنوان مجموعه اشعار : صندلی ردیف آخر
شاعر : احسان معصومی


عنوان شعر اول : ...
شاعر سئوال بی جواب کائنات است
شاعر اگر باشی غزل شاخ نبات است

شاعر اگر باشی به وقت عشق بازی
حرف حریفانت فقط لاطائلات است

میخواهم از اینجا که هستی با تو باشم
اینجای هستی بهترین فصل حیات است

باران از اندوه دل من بی خبر بود
بارانی ام لبریز ابر خاطرات است

دل برلبانت بسته ام چون مرد افغان
لبهای تو دیباچه ی پیر هرات است

عاشق برای عشق خود بی مزد جنگید
آداب عاشق پیشگی عین صلات است

تا نام او را بر زبان راندم دهانم
آتشفشان فاعلاتن فاعلات است


احسان معصومی
شاهرود
مهر ۹۸

عنوان شعر دوم : ...
...


عنوان شعر سوم : ...
...
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
دست مریزاد دوست شاعر من. قریب به یک سال پیش هم یادداشتی بر شعر شما نوشته بودم. خوشحالم که چشمه ی شعرتان جوشان تر از پیش جریان دارد. با غزلی رو به روییم که در وزن «مستفعلن» خود را آتشفشان «فاعلاتن» نامیده اما ما آن را در یک نظّاره ی اجمالی این طور می توانیم توصیف کنیم؛ شعری عاشقانه و تغزّلی، ستاینده ی شاعر بودن، با تأکید بر غمِ شاعر و قدری تفلسف، و همراه با یکی دو تصویر پراکنده که به باور این بنده ی حق گرچه حضورشان بی فایده نیست اما بیش از کمک به انسجام عمودی شعر، حاصل عطسه ی بی اختیار قافیه بوده اند! این شعر، یک سر دارد و لااقل دو سودا؛ ـ همان طور که قبلاً عرض شد ـ یکی تغزّل و یکی تفلسف. چرا می گویم تفلسف و نمی گویم فلسفه ورزی یا مثلاً درد وجودی و اگزیستانسیالیستی و از این قبیل عناوین؟ چون شاعر در فرازهای مربوطه، ناخنکی به زخم زده و گذشته... توقف و تأمّلی در موضوع نداشته. این یک بام و دوهوایی کبوتر دوبرج غزل، از همان بیت اول خودش را نشان داده؛ بیتی که اولاً تأکیدش بر توصیف «شاعرِ نوعی» است (که در بیت دوم هم امتداد یافته و با بیت خواجه عبدالله انصاری [پیر هرات] هم نسبتکی برقرار می کند و نهایتاً مرتبط ترین خویشاوندش در این شعر، بیت آخر است)، ثانیاً این شاعر را «جواب بی سؤال کائنات» می نامد؛ نمونه ای عالی از تفلسفی که عرض شد (...که در طول شعر با «جذبه ی این فصل از حیات» و «اندوه خاطرات» نسبت دارد)، ثالثاً با تلمیحی به زیست حافظ، غزل را «شاخ نبات» می نامد و زمینه را برای تغزّلی فراهم می کند که بعداً در طول غزل در بیت های بیشتری (ابیات دوم و سوم و پنجم و ششم و حتی هفتم) پی گرفته می شود. اگر این بیت (بیت مطلع) در تمام بیت های بعدی این شعر ردپایی (و بهتر است بگوییم ردبی و ادامه ای و امتدادی) دارد، پس چرا آن را (این بیت اول را) و مجموعه ی غزل را پریشان نامیدم؟ آیا نفس حضور این المان ها و مفاهیم و رویکردهای مشترک در نقاط مختلف این غزل، چون ستاره های صور فلکی، به فرم نامرئی این شعر شکل نبخشیده اند؟ حقیقتش را بخواهید، نه. چرا نه؟ ببینید؛ چیزی که یک شعر را منسجم می کند، محتوای محوری ست. مفهوم کلیدی. یک تابلوی نهایی از رویکرد و جهت شعر. یک خون یکرنگ در تمامی شریان های یک شعر. این است که یک شعر را «یک شعر» می کند. بله، البته این رویکرد اصلی می تواند فرعیات «مرتبط»ی هم داشته باشد؛ مثل اقمار و اذناب و شاخه هایی. اما پیکره ی موضوعی و مفهومی باید تشخص و تشکّل و اسکلت بندی داشته باشد. طبق نشانی کثرت، ستون فقرات این شعر، عاشقانه است. در فضای عمومی عاشقانه ی این شعر، به نظرم مجال کافی برای مقدمه چینی دغدغه های فلسفی، فراهم نشده... ولی اندوه شاعر را باز می توان در این میان فهمید و پذیرفت و به همان فضای غالب لیریک ربطش داد. همان بیت اول را نگاه بفرمایید؛ حضور «شاعر سؤال بی جواب کائنات است» در حالی که هیچ طوری توجیه نشده و ادامه نیافته و فرصت تبیین پیدا نکرده (که چرا سؤال است، و چه سؤالی ست، و چرا شاعر این طور است و دیگران نه، و...) در آغاز شعر، تنها یک نشانی و تابلوی غلط است برای خواننده. این پیشانی نوشت، گویی مالِ این شعر نیست. اگر در یکی از بیت های بعدی، این سؤال و جواب به عشق مربوط می شد یا نقش شاعر (بما هو شاعر) پررنگ می شد، می توانستیم چنین آغازی را موجه بشماریم. وقتی که حافظ می گوید: «آسمان کشتی ارباب هنر می شکند / تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم» دارد مفاخره می کند به اهل هنر بودن. در عین گلایه از سرنوشت. در عین شکایت اجتماعی از زمانه. اما وقتی که می گوییم: «شاعر سؤال بی پاسخ هستی ست و اگر شاعر باشی، غزلت شاخ نبات خواهد شد»، خواننده در خواهد ماند که حرف حساب بیت را چه بداند؟ بالأخره اگر شاعر باشی خوبی یا بدی؟ بدبخت خواهی بود و چون پرسش بی پاسخی سرخورده؟ یا خوشبخت خواهی شد و غزلی شیرین نصیبت خواهد شد؟ یا به معشوقت، به شاخ نباتت نخواهی رسید؟ ممکن است بگوییم: «آهان! همین آخری! یعنی اگر شاعر باشی نه کائنات به درخواستت پاسخی می دهد و نه به معشوقت می رسی... بس بدسرنوشتی و دچار خسران... و پس بیت منسجم است و شاعر دارد از بخت خود به مثابه ی یک شاعر گلایه می کند». امّا فوراً «غزل» اخذ چنین معنایی را غیرممکن می کند؛ چون نمی توان این طور بیت را معنی کرد که: «اگر شاعر باشی، به غزل نخواهی رسید [شعری نخواهی گفت]». (چون آن شاخ نبات، مطابق اذعان این بیت، غزل است). بیت دوم بیت خوبی ست. سالم و سرراست است. حرف تازه ای نزده و مضمون تازه ای هم نساخته ولی حرفش را با روانی و سلامت بیان کرده. توجه لفظی به «حرف حریفان» هم در آن ستودنی ست. اما یک نقد کوچک بر این بیت وارد است؛ منطق بیت! آیا لاطائلات دانستن حرف رقیبان در هنگام عاشقی، فقط منحصر به شاعر جماعت است؟ یعنی اگر شاعر نباشی، در عرصه ی عشق بازیحرف حریفانت مزخرف جلوه نخواهد کرد؟ در بیت سوم هم برجسته ترین اتفاق به نظرم همان «این جا که هستی / اینجای هستی» است. لطافت مغازله ی بیت هم به قدر کافی دلنشین است. اگر بخواهیم مته به خشخاش بگذاریم، می توانیم دو نقد بر این بیت داشته باشیم؛ یکی محکم نبودن جای پای «فصل» در بیت و نسبت برقرار نکردنش (لفظی یا معنوی) با عنصر دیگری در بیت یا شعر، و یکی مبهم بودن «از این جا که هستی». این فقره ی آخر یعنی چه؟ یعنی: معلوم نیست خود گزاره ی «می خواهم از این جایی که تو در آن هستی با تو باشم» یعنی چه و در آن باید در آن تأکید و تکیه را روی چه چیزی گذاشت تا معنی مغایر از آن سلب شود و معنی اصلی جمله پدیدار شود؟ فقط با تو باشم و نه با دیگران؟ از همین جایی که تو هستی و نه از جای دیگر؟ (که باز این سؤال پیش می آید که این جا که او هست کجاست؟) یا اصلاً به این معنی که: می خواهم از اکنون با تو باشم؟ (بدل گرفتن «این جا» از زمان). خلاصه ابهامکی در کلام (در شکل بیان) وجود دارد. «باران و بارانی» هم در بیت چهارم باز از توجهات لفظی شاعر خبر می دهند. این بیت در مجموع بیت خوب و خوش ساخت و قابل قبولی از آب درآمده و در آن مصراع اول قدری معمولی ست اما مصراع دوم تصویر شهودی و تخییلی معرکه ای دارد. بیت پنجم یکی دیگر از عرصه های پراکندگی شعر است. درست است که بر مدار عشق پرداخته شده اما عناصرش را ببینید؛ «مرد افغان و پیر هرات» آمده اند تا دست به دست هم بدهند و مضمون این بیت را رقم بزنند. ممکن است فرض کنیم که معشوق شاعر اهل افغانستان است و این بیت نشانه ای ست تعبیه شده مبنی بر آن. اما حتی در این صورت هم برای شاعر عاشقی که از «لاطائلات حریفان» شاکی ست، «مرد افغان» را شریک دل بستن به لبان معشوق خود نامیدن، هم غریب است و هم نازیبا. بله، آمدن مرد افغان از حیث تناسب با هرات قابل درک است اما واقعاً به چه قیمتی؟ و آیا حضورش کمکی به مضمون بیت هم کرده است؟ به نظرم نه. مصراع دوم این بیت البته بسیار خوب است اگر بتوان وجه شبهی درخور برای لب و دیباچه یافت. بیت یکی مانده به آخر هم مثل همین بیت ماقبلش مصراع دوم پسندیدنی تری دارد؛ مصراعی حتی ضرب المثل شدنی. اما به نظرم شاعر در مصراع اول آسان گیری کرده و از آسان گیری هم چیزی فراتر!؛ مضمون زیبایی مانند «شباهت عشق ورزی به نماز» را به وجه شبه «بی مزد بودن» فرو کاسته است. برای همین خواهش مؤکّدم از این دوست شاعر، نجات دادن این بیت خوب است با تجدید نظر در مصراع نخستش. خیلی پرگویی کردم و مجال این یادداشت مدت هاست که پایان یافته. پس به همین اندازه بسنده می کنم و برای شاعر گرامی این شعرها توفیقات روزافزون آرزو.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۲
احسان معصومی » 14 روز پیش
سلام و عرض خسته نباشید و ممنون از ابراز لطف و محبتی که به بنده و این غزل داشتید مزاحی داشته باشم جناب آسمان انتظار من برای خواندن نقد حضرتعالی بر این شعر از سرودن این غزل طولانی تر شد به هر حال مشتاق خواندن این بودم که با ریزبینی های حضرتعالی نکات بسیار خوبی آموختم و هم ان شا الله بکار خواهم بست فقط یک نکته پریشان نویسی ای که همه ی عزیزان در این سایت و نیز سایر دوستانم متذکر میشوید تعمدی و خلق فضای روایی نو برخلاف روایت خطی است و متاثر از این مصراع خواجه حافظ آن ساعت که این نظم پریشان مینوشت
محمّدجواد آسمان » 13 روز پیش
منتقد شعر
درود بر آقای معصومی بزرگوار. از الطاف‌تان سپاس‌گزارم. همیشه بهروز و پیروز باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.