شاعری ساکن آتلانتیس جنوبی




شاعر : سید یوسف صالحی


اصلا قرار نبود
در کار باشد افتادنی وُ
ده گرگ
به دریدن پیراهنی متهم
تا آستین بالا بزند خدا
و بیرون بکشد
ماه را از چاه

قرار نبود عزیز شود برده‌ای
پاخورده‌تر از آن بود تُرَنج
که بریده دستی وُ
بسته چشمی روی مرد
تَق ‌‌تَق ‌تَقْ عشق
داخل شد از هر دری
خیانت
انداخته پا روی پا
شراب را فال می‌نوشید

زندان، اتفاق درست کدام قصه بود؟
کدام کتاب دروغ گفت؟
وقتی عشق پشت دری
قافیه باخته وُ
لنگر انداخته وُ
بر میخی
ا ا
پیراهنی چ ک چ ک
شاید دهان بگیرد گرگی
گردن این اتهام را
که نگفته/نمی‌گوید خدا
پستچی عاشقترین است
کجا بود خدا؟
وقتی در راه گمراه شد زلیخا
و شیطان شناسنامه‌ای تازه گرفت.


هیچ وصله‌ای
جورِ این پیراهن نبود
بودار بود
این قصه از آغاز
قایم‌باشکی بود
پدر چشم گذاشت
خدا فراموش کرد...

سید یوسف صالحی
نقد این شعر از : حمیدرضا شکارسری
بر دوش نشسته آفتاب وُ
ماه، گریزانِ همیشه
خاطرت هست؟
_هست خاطرم
تابید از ورای خوابیده‌ها
آن لحظه که گم
در نیمه‌ی تاریک
آخ... اگر بگذارد شکنجه!

با لباس‌های راه‌راه
گفتند اعتراف کنید
به کرده ‌ها، به ناکرده ها
لب ولی
ما فرو بستیم...

در دل چشمه رازی
می‌جوشید
از شورِ برملا شدن
فاش شد
به دریا رفتیم
تا خبر کنیم
ماهیان را از مرگ رود
خاطرت هست؟
_ بایست روی این چارپایه
_ می‌بینی؟
از این پنجره
که قابش
دلتنگ‌تر از همیشه
دست انداخته دور گردن،
رو می‌شود دستِ دنیا
کنار می‌افتد پرده‌‌ها
تازه میفهمی زنِ پشتِ پنجره
آنقدرها هم
زیبا نبوده است
_کسی نگفته بود:
پرنده
این آسمان که در آن می‌پری
سَرپُر کرده بغضش را
در تفنگِ ابر
تا تیرباران ات کند ولی
برای پرنده‌ای
که حقیقت را
دانه دانه می‌چیند
چه فرق دارد
دام، از کجا تا کجا؟
کسی نگفته بود
پاییز
هشدار زردی‌ست به باغ
اضافه نمی‌کند چیزی
به زیبایی آسمان
فقط، نقاشی خداست.

هر انسان
شعر زنده‌ای ست
و مرگ، شاعری
که بعد از زندگی
نقطه می‌گذارد وُ
سرِ خط
عطر کلمات ِ آخرین صفحه‌ی شناسنامه
در آگهی های ترحیم
انتشار می‌یابد
ما فصل‌ها
دیده بودیم
مرگ را در لباسِ بهار
لبِ رود دست می‌شست
هر بار ولی
افتادیم که از چشمِ ابر
پناهنده‌ی دره‌ها شدیم
ندانستیم
آنکه به خورشید نزدیک‌تر است
دیرتر آب می‌شود

حالا که برگشته‌ایم به ریشه
حالا که بیفتد چارپایه
تازه آغازِ بیداری ست...
شعرهای آقای «سید یوسف صالحی» ساختار پیچیده ای دارند اما همیشه گنگ و مبهم نیستند . گنگی و ابهام از حضور کلمات تخصصی و مهجور یا در اثر حذف ها و سپیدنویسی های افراطی یا به دلیل بازی های زبانی و استعاره و نمادسازی های کاملا شخصی در حوزه ی آوانگاردیسم ایجاد می شود اما پیچیدگی ، کم یا زیاد حاصل تعدد کاراکترها و روابط شبکه ای کلمات و سطرها و پاراگراف هاست که در صورت طولانی بودن شعر تشدید هم می شود .
شعرهای جناب «صالحی» را باید چندخوانی کرد تا به شبکه ارتباطات اجزاء آن اشراف یافت .
شعر نخست ایشان با تداعی های آزاد پیش می رود . شکنجه و لباس های راه راه و اعتراف و در انتها چهارپایه و ... البته برای اتصال این کلمات فضاهای متفاوتی در در میانه ی شعر وارد می شود . فضاهایی که به تنهایی زیبایند اما به ابتدا و انتهای شعر خیلی مربوط نمی شوند و همین اثر را به سمت ابهام می برد . شعر امروز یک قطعه و قطعه یکپارچه است . غزل اما چه بسا ساختار پاشانی دارد و ابیات به تنهایی قابل عرضه هستند .
در شعر دوم اما این یکپارچگی را به خوبی رعایت شده است . فضایی جنوبی که با اجرایی مناسب حتی گرمای شرجی آن سامان را به خوبی به مخاطب منتقل می نماید . مراعات النظیرها و تداعی ها در سراسر شعر در راستای هم هستند و حتی سطریاز شعر از این وحدت فضا و ساختار تخطی نکرده است . کلمات بومی این شعر مرا به یاد نیما و شعرهایش می اندازد که بی ملاحظه از کلمات محلی استفاده می کرد و مخاطب را وادار به واکاوی در زبان می نمود .
به اسکله
-میخ‌های چوبی که مصلوبت کرده‌اند-
ماهی‌ها
-قطره‌های خونی که در دلت شناورند-
و لنج‌ها
که زخم‌های تازه را
به تور می‌اندازند
چه خوانده‌ای در گوش ناخدا
که هر روز کفن پوش
بر گور خود ایستاده
گرگور می‌اندازد
تا مرگ را صید کند

دلم زیر کدام مینار پنهان شد؟
و گلوی باد
در کدام بادگیر گیر کرد؟
که هرچه در این کوچه‌های تنگ
پنجره به پنجره
قاب میگردیم
سرگردانی‌مان بیشتر می‌شود

باید پایم را
از گلیم ساحل جمع کنم
دریا دارد
پله
پله
از دکمه‌های پیراهنم
مد می‌آید
روزی تو غرق خواهی شد
و حوض‌ها
که اسیرِ حیاط‌های کودکی مان بودند
به مادرشان برمی‌گردند
گل‌ها با مرجان ها
نسبتِ خونی پیدا می‌کنند
و زنان زیبای شهر
پری های غمگینی می‌شوند
که نمی‌توانند
اندوهِ سفرِ بی‌بازگشتِ جاشوها را
پشتِ قلیان‌ دود کنند

ماهی‌سیاهِ کوچولوام
بر چارگونه‌ی تو یک روز
بوسه خواهم زد
و نامه‌ای
از زبان موج‌ها
برایت جا می‌گذارم:
«آتلانتیس تنهای جنوب
چه زیبا خوابیده‌ای
دلم نیامد که بیدارت کنم
بدرود شهر بی‌مرز...»
زاویه ی دید در روایت شعری یا شعر روایی بعدی بی نظیر است . این زاویه ی دید شعر را بدیع می کند هر چند شاید محتوا چندان تازه نباشد . این امر موید این مطلب است که در شعر ، چگونگی بیان مهم تر از خود محتو و موضوع اثر است . شعر اجتماعی معمولا درجه یا درجاتی از صراحت و بلکه شعار را به خود دارد . با این حال این شعر رنج طبقاتی از اجتماع ما را با زاویه ی دید بدیع خود چنان طرح می کند که مخاطب بویی از شعار نمی شنود .
مورچه‌ ام
و باری که سنگین به دوش می‌رود
من به دور شهر
شهر به دور من
و در این دربه‌دری
که بسته نمی‌شود دری
بنشینم کدام گوشه‌ی این دایره
تا آفتابِ شب بتابد؟

من و بارکش
یکجا می‌نشینیم
یکجا غذا می‌خوریم
یک‌راه می‌رویم
و یکی از همین روزهاست
تیتر برجسته‌ی روزنامه‌ها شویم
وقتی در گسل دست‌هایش فرو می‌روم
یک قرن خشک‌سالی
در جغرافیایم ثبت می‌شود
کسی نمی‌داند
هزاران شاخه‌ی اتهام این جنگل بی‌برگ
سوی که نشانه رفته‌است

بارکش دستکش‌اش را می‌پوشد
حالا تاریکی تابیده‌است
می‌بینی؟
مورچه‌ها سایه‌های بزرگی شده‌اند
-با کمرهای خمیده-
می‌شنوی؟
در عمق این زمین
رودهایی جریان دارند
رودها
-در مسیر پیچاپیچ‌شان-
به اقیانوسی می‌رسند
که در دستی گره‌شده آرام می‌گیرد

بارکش این را خوب فهمیده بود
دستی تکان داد وُ
این زلزله مرا به خودم پس داد
اما
مثل سربازی که وقت رفتن
کوله‌اش از این سوال سنگین می‌شود:
این کوچه را دوباره خواهم‌دید؟
بی‌آنکه چراغی روشن کنم
هنوز گلادیاتوری سیاه‌پوشم
که فکر می‌کند
برای زنده ماندن
باید مبارزه کرد
ولی
در نبردهای تن به تن
دو جنازه روی دست می‌ماند
تلمیح و تمثیل تکنیک اصلی شعر بعدی است . تلمیحی پرکاربرد که احتمال یافتن ظرفیت تازه برای تشکل یک بینامتن را تقریبا به صفر می رساند . «صالحی» اما به خوبی از پس این کار برآمده است . به خصوص پایان بندی شعر با آن شبه کفریه نویسی انتهایی ، فضای پارادکسیکال ویژه ای را خلق نموده است .
اصلا قرار نبود
در کار باشد افتادنی وُ
ده گرگ
به دریدن پیراهنی متهم
تا آستین بالا بزند خدا
و بیرون بکشد
ماه را از چاه

قرار نبود عزیز شود برده‌ای
پاخورده‌تر از آن بود تُرَنج
که بریده دستی وُ
بسته چشمی روی مرد
تَق ‌‌تَق ‌تَقْ عشق
داخل شد از هر دری
خیانت
انداخته پا روی پا
شراب را فال می‌نوشید

زندان، اتفاق درست کدام قصه بود؟
کدام کتاب دروغ گفت؟
وقتی عشق پشت دری
قافیه باخته وُ
لنگر انداخته وُ
بر میخی
ا ا
پیراهنی چ ک چ ک
شاید دهان بگیرد گرگی
گردن این اتهام را
که نگفته/نمی‌گوید خدا
پستچی عاشقترین است
کجا بود خدا؟
وقتی در راه گمراه شد زلیخا
و شیطان شناسنامه‌ای تازه گرفت.


هیچ وصله‌ای
جورِ این پیراهن نبود
بودار بود
این قصه از آغاز
قایم‌باشکی بود
پدر چشم گذاشت
خدا فراموش کرد...
زبان در این اشعار زبانی منثور است یعنی از ظرفیت موسیقایی زبان استفاده ی چندانی نشده اما مایه اصلی موسیقی در این شعر هارمونی درونی شعر و هماهنگی تصاویر و حالات و آنات شعر است . به جز شعر اول در باقی شعرها این هارمونی و همنواختی عامل اصلی انسجام و نظام مندی متن است .

منتقد : حمیدرضا شکارسری

حمیدرضا شکارسری شاعر و منتقد ادبی متولد 1345 تهران  لیسانس زمین شناسی - شاعر برگزیده و برنده اولین جایزه ادبی قدس - شاعر برگزیده جشنواره شعر فجر در بخش شعر امروز انقلاب سال 1387 - داوری دهها جشنواره و کنگره شعری سراسری و استانی کشور - ارایه دهها ...



دیدگاه ها - ۱
سید یوسف صالحی » شنبه 28 مرداد 1396
درود آقای شکارسری عزیز پوزش از اینکه دیر برای عرض تشکر خدمت شما رسیدم. متاسفانه رمز ورود من دچار اشکال شده بود. بی‌اندازه از لطف و توجه شما سپاسگزارم. امیدوارم در آینده هم از راهنمایی‌های خوب شما بهره لازم را ببرم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.