سخن نو آخر که نو را حلاوتی دگر است




عنوان مجموعه اشعار : تو
شاعر : ابراهیم حسنکلو


عنوان شعر اول : تو
وسعم نمی‌رسد به تماشای موی تو
راضی شدم که بشنوم از دور بوی تو

آیینه را تحمل زیبایی تو نیست
از من چه انتظار رود روبروی تو

مانند رودخانه به دریا رسیده‌ام
باید درون خویش کنم جستجوی تو

سرگرم صحبتی و... حسادت نمیکنم
کافيست اینکه گوش کنم گفتگوی تو

بیچاره من که خوی تو را دیده‌ام ولی
بیچاره‌تر کسی که ندیده‌ست خوی تو

گفتی: قریب مُردن تو آرزویم است
گفتم: دعای ماست همان آرزوی تو

انکار کن هرآنچه تو را بود با دلم
انکار کن که تا نرود آبروی تو

الف.ح.قریب

عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : احسان رضایی
اینجا با غزلی از شاعری جوان مواجه هستیم که مشخص است اصول ابتدایی شعر، یعنی وزن و قافیه و خیال را می‌شناسند و شعر او ایرادهای وزنی و آنچه که در بین گویندگان جوان معمول است را ندارد؛ اما اینها کافی نیست. برای سرودن شعر خوب، باید خیلی بیشتر از اینها بود. شعر، هنری است که متوسطش به دردی نمی‌خورد و در خاطری نمی‌ماند. وقتی شاعر یک مضمون قدیمی، یعنی عشق و هجران را دستمایه شعر خودش کرده که قدمتی به اندازۀ عمر آدمی دارد، پس باید حواسش باشد که حرفهای تازه‌ای هم بزند که عاشقان جوان بتوانند با این حرفهای جدید، همذات‌پنداری کنند و تصویری از خود را در آن ببینند. شعر عاشقانۀ خوب، شعری است که همان حال و احوال تکراری عشق را که خواجۀ شیراز گفت «یک نکته بیش نیست» طوری دوباره بازسرایی کند که «نامکرر» شود. من برای نمونه، بر یکی از بهترین بیت‌های این غزل متمرکز می‌شوم، بیت:
بیچاره من که خوی تو را دیده‌ام ولی
بیچاره‌تر کسی که ندیده‌ست خوی تو

این تصویر که پایمال راه عشق، چاره‌ای ندارد و بدبخت است، یکی از قدیمی‌ترین مضمون‌های شهر فارسی است که از عطار تا شهریار با آن، بیت‌های شیرینی ساخته‌اند:
بیچاره منِ مسکین در دست تو چون مومم
بیچاره تو گر روزی مردی به سرت افتد
(عطار)

بیچاره من بماندم محروم از چنان روی
تا چشم کیست، یا رب، پیوسته در جمالت؟
(امیرخسرو دهلوی)

با عقل آب عشق به یک جو نمی‌رود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
(شهریار)

حالا بیایید دو بیت از دو خداوندگار شعر فارس، حافظ و سعدی با همین مضمون را ببینیم:
بیچاره مانده‌ام همه روزی به دام او
و اینک فتاده‌ام به غریبی که کام اوست
(سعدی)

از جرعۀ تو خاک زمین دُر و لعل یافت
بیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم
(حافظ)

در این دو بیت، سعدی و حافظ بیچارگی عشق را یک مرحله جلوتر برده‌اند. آنها از اینکه آثار عشق هم در وجودشان تاثیر کمی گذاشته و حتی قابلیت این را نداشته‌اند که مثل سنگ سر راه یار، رشدی بکنند و فقط غریب مانده‌اند، حرف می‌زنند. ببینید مضمون همان مضمون تکراری است که «چه کسی بیچاره است؟»، اما شاعر به همین مضمون چیزی اضافه کرده، به آن عمق داده، در مورد آثار و خواص عشق حرف زده، از فرصتش استفاده کرده و چیزهای دیگری هم گفته است. این کار را هم خیلی طبیعی و با استفاده از تصاویر مرتبط با بحث انجام داده.

منظور از این حرف‌ها این نیست که هر کسی درباره عشق و سخن می‌گوید حتماً باید نظریه‌ای درباره عشق هم داشته باشد. نه، منظور این است که این عشقی که شاعر از آن سخن می‌گوید چه تفاوتی با عشقهای دیگر دارد‌؟ چه چیزی آن را برجسته می‌کند؟ نقطه اوجش کجاست؟ همه ما دربارۀ تجربه عاشقی چیزهایی می‌دانیم، با خودمان ماجرایی عاشقانه از سر گذرانده‌ایم یا شاهد ماجرایی مشابه بوده‌ایم. بنابراین، همۀ ما با تلاش عاشق، حسادت عاشق، قانع شدن عاشق به کمترین نشانه از یار، ... آشناییم. پس شاعر به من باید چیزی فراتر از این دانسته‌های خودم بدهد. این مار ممکن است با یک تصویر خوب و تازه صورت بگیرد، شاید با یک کشف جدید در زبان، یا ارایه معنایی جدید. اما تا وقتی هیچ کدام از اینها نباشد، شعر عاشقانه شما یکی از همان هزاران داستان عاشقانه‌ای است که در اطرافمان جریان دارد و دلیلی برای آمدن سراغ این یکی نداریم. پیشنهادی این است که تا می‌‌تپانید اشعار عاشقانۀ خوب بخوانید و از خودتان دلیل خوب بودن هر کدام را بپرسید، ببینید قوت شعر در مضمون، بیان یا تصویرهای تازۀ آن است؟

منتقد : احسان رضایی

متولد ۱۳۵۶ تهران، داستان‌نویس، منتقد ادبی و مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب. مؤسس و اولین سردبیر پایگاه نقد داستان. تألیفاتش در زمینه تاریخ و ادبیات است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.