دریای مُصَوَّر یا دریای مُقَطَّر؟!




عنوان مجموعه اشعار : یک جرعه غزل
شاعر : طلعت خیاط پیشه (طلای کرمانی)


عنوان شعر اول : شرار ِ آشنا سوز
بیا امشب دوباره با دل ِ دیوانه ام سر کن
دلم را با گل ِ تب ِخیز لبخندی مسخر کن
بشو ماهی میان ِ ظلمت ِ شبهای بی تابی
مرا با جرعه ی صبحی سپند آسا منّورکن
بیا از اوج ِ مشتاقی بیاور بال ِ پروازی
چنان پروانه ی امشب بگرد ِ شمع دلبر کن
خزانی می زند بر در دلم در گیر ِ اندوه است
سرور ِ سبزه زاران را برایم سایه گستر کن
اگر چه خشک و بی بارم میان ِ نم نم ِ باران
مرا تسلیم ِسر سبزی در این بحر ِ مصّور کن
تمام ِ واژه ها امشب به لب نام ِ تو را دارند
شرار آشنا سوزی دوباره نقش ِ دفتر کن
به در چشم ِ طلا مانده بیا بهر خدا بر گرد
بگو شعرِطرب خیزی دراین غمخانه محشر کن

طلعت خیاط پیشه (طلای کرمانی)

عنوان شعر دوم : کوچ عشایر
میان ِ همسفرانم غریب و دلتنگم
نه مانده شوق ِ سروری نه مانده آهنگم
شناخته ام همه را در مسیر ِ همراهی
چه سالهای زیادی که مسخ ِ نیرنگم
نصیب ِ سهم ِ نگاهم شده پریشانی
اسیر ِ ایل غرورم که می زند سنگم
میان ِ آینه ها روشنی نمی بینم
نشسته ننگ ِ غباری که می کند لنگم
دلم هوای شبی می کند که مهتاب است
هوای ناب ِ حضوری که گل کند چنگم
بیا به کوچ ِ عشایر شبی شویم مهمان
صفا و سادگی ِ عاشقی دهد رنگم
ملال ِ خستگیم را ز دوش ِ من بر دار
شکسته پشت ِ طلا را ستیز ِ این جنگم

طلعت خیاط پیشه


عنوان شعر سوم : امداد
در خنده ی عاشقانه ام فریاذ است
احساس ِ شرار ِآتش ِ بیداد است
ای دست ِ یدالهی ِ دنیای سکوت
دل مانده ز پا منتظر ِ امداد است

طلعت خیاط پیشه
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر دو غزل و یک رباعی. غزل نخست با مصراع دلنشینی آغاز شده که دلنشین تر از این هم می توانسته باشد. دلنشین است از آن رو که مفهومی همه فهم و همه گیر و کارآمد برای زمزمه شدن توسط عموم مخاطبانش را با بیانی سرراست و نزدیک به شاکله ی زبانزد و متداول و مرسوم و در نتیجه طبیعی و صمیمانه ارائه کرده است؛ این سخن محوری که: "امشب با دلم سر کن" آن قدر کاربردی ست که افزوده شدن امر غیرضروری "بیا" به آغازش و آمدن صفت سرسری "دیوانه" برای دل در آن هم نتوانسته از سهولت و دلچسبی و صمیمانگی بیانش بکاهد و القاگر حشو و زواید به نظر برسد. بیا و دیوانه را از آن رو غیرضروری و سرسری نامیدم که بدون آن یکی چیز زیادی از خطاب سخن کم نمی شده و با وجود این یکی نیز قرینه ی دیگری برای باورپذیری و توجیه چرایی دیوانگی دل در کلام تعبیه نشده. با این‌همه، مجموعه ی مصراع اول، آن قدر روان و پذیرفتنی و جلب کننده ی همنوایی از آب درآمده که بتوان به عنوان یک مصراع ورودیه ی قابل قبول تاییدش کرد. اما چرا و با نظرداشت چه نکته ای گفتم می توانسته از این هم روان تر و دلچسب تر نیز بشود؟ به خاطر موسیقی اش. اشتباه نکنید؛ هیچ گردی از اختلال وزن  بر دامان این مصراع ننشسته و من هم با زحاف و سکته پدرکشتگی ندارم ولی وقفه ای که زحافاتِ بی اقتضا در ریتم عروض می اندازند، انکارناپذیر است. این وقفه ها هنگامی که کارکردی واجد ارزش افزوده نداشته باشند، فقط خودشانند! بله، سکته ی موسیقایی امکانی ست در دست شاعر برای نرم کردن موم وار سخن موزون در مشتش. اما شاعرانی در اوج توفیق اند که بتوانند همین امکان را هم تنها و تنها برای جور شدن وزن به کار نبندند و از آن به عنوان چیزی فراتر از صرفِ هماهنگی کلمات کلام با وزن و جا افتادن سخن در قالب عروض- مثلاً تناسب و مناسبت این ویژگی آوایی با محتوای طلب کننده ی آن - کار بکشند. به طور مشخص و مصداقی اگر بخواهم به منظورم اشاره کنم؛ در این جا "دوباره" جای کلمه ای با ارزش آوایی "دوباری" و "دلِ"جای کلمه ای با ارزش آوایی "دلی" را پر کرده است. مصراع دوم بیت مطلع که حرف حسابش "دلم را با لبخند تسخیر کن" است، حرفش را خوب رسانده و گل نامیدن لبخند نیز در آن مسبوق به سابقه و فهمیدنی ست و تعبیر ترکیبی "تب خیز" هم ماجرای بیت را ژرف تر کرده. به طور کلی، فایده ی اصلی ترکیب سازی، جز فاخرتر کردن زبان شعر و به رخ کشیدن قدرت زبان‌آوری شاعر، یکی هم جا دادن معانی متراکم و چکیده در بیان است. بیت دوم هم خوبی های فراوانی دارد؛ از جمله تصویرسازی بدیعی که به واسطه ی تطبیق تصویر دایره ای سپند با مهتاب اتفاق افتاده و جاری شدن جرعه ی صبح از (کاسه ی؟) ماه و ایهام بی تابی. در این میان، تنها منور فرض کردن اسپند کمی صعب است. مصراع دوم بیت سوم به اندازه ی پنج مصراع قبلی اش معنای سرراست ندارد زیرا اگر معنای مصراع نخست این بیت را کامل فرض کنیم، جمله ی مصراع دوم چیزی کم خواهد داشت: امشب چون پروانه ای به گرد شمع دلبر، ... (فلان کار را) کن. سرراست ترین راه اصلاح بیت به نظرم این است که آن را این طور بخوانیم: بیا از اوج مشتاقی بیاور بال و پروازی / چنان پروانه ای امشب به گرد شمع دلبر کن. پس از این اصلاح، تنها یک نقطه باقی خواهد ماند؛ این که: مگر نه این که شاعر تا این جای شعر (در دو بیت اول) داشته با معشوق سخن می گفته؟ پس چرا و چطور در این بیت، طرف خطابش را به "همچون پروانه ای مشتاق پرواز به گرد دلبر بودن" فرا می خواند؟! مگر نه این که دلبرِ دلبر (معشوق)، خود عاشق است؟ با این حساب، معنای بیت چنین خواهد شد که عاشق دارد به معشوقش می گوید: مشتاق من باش و به گرد من بگرد! عجبا! در بیت چهارم به نظرم می توان به جای "درگیر" به دنبال کلمه ی مناسب تری گشت. تصویر غالب و محوری بیت پنجم، "بحر مصور" است که با وجود مورد اشاره قرار گرفتن با "این"، همچنان معرفه و معرف حضور خواننده نشده. وقتی شاعر می گوید "خشک و بی بارم"، به ما تصویری از درخت می دهد. حالا تصویر این درخت خشک و بی بار را که در میان نم نم باران آرزو دارد تسلیم سرسبزی شود، تصور کنید... حالا لطفاً به من بگویید که "دریای به تصویرکشیده شده" را کدام گوشه ی چنین تابلویی می توان دید؟ باز اگر به جای "بحر مصور"، "بحر مقطّر" داشتیم، می توانستیم ادعا کنیم که شاعر دارد "باران" را این گونه توصیف (تشبیه) می کند. در بیت ششم، باز ترکیب سازی "آشناسوز" را قابل توجه می بینیم اما اگر چنین نپنداریم که شاعر در این بیت چیزی گفته تا فقط چیزی گفته باشد، (!)، یعنی اگر بنا را بر این بگذاریم که شاعر می خواسته علاوه بر هنرورزی با شخصیت بخشیدن به واژه ها و گذاردن نام معشوق بر لب آن ها، چیز بیشتری هم به ما بگوید و از تصویرسازی با دفتر، کاری بکشد، با یک سوال رو به رو خواهیم شد؛ شاعر در این بیت دقیقاً از معشوقش چه چیزی طلب می کند؟ اگر اکنون نام معشوق بر لب واژه های دفتر شاعر عاشق هست، و طبعاً جاری شدن چنین نامی بر چنان لبی، سوزان (آشناسوز) است، اگر اکنون همه ی این ها محقق اند، پس شاعر دارد از معشوقش می خواهد که "دوباره" چه کار کند؟ بسوزاند؟! اکنون که دارد می سوزاند! بگذریم... در بیت آخر به نظرم مصراع دوم به شاعر فرصت مضمون سازی تصویری داده بوده اما شاعر مصراع نخستش را با "حرف" (با اشاره ی صریح و مستقیم به مفهوم) پر کرده. این که قرار است در مصراع دوم، شعر طربناکی غمخانه (ی دل) عاشق را به محشر بدل کند، چه ربطی به ماندن چشم بر در و درخواست برگشتن دارد؟ در مصراع اول نه از تناسب محشر خبری هست و نه از شعر و نه از غم. دست کم می شد کاری کرد که به نحوی "آمدن و برگشتن معشوق"، به همان "شعر سرودن" تشبیه شود؛ گشودن در، سرودن تلقی شود. این اتفاق اکنون در خود بیت نیفتاده. مگر به مدد تخیل خواننده بتوان به حصولش امیدوار بود. در شعر دوم، "شوقِ سرور" قاعدتاً باید "شوق و سرور" می بوده و "نصیب و سهم" به جای "نصیبِ سهم" می نشسته. این حشوها باز از آن ناسلامتیِ بیانی بهترند! از نظر وزنی، "شناخته ام" باید "شناختم" می بوده و به جای "بیا به کوچ عشایر شبی شویم مهمان" مثلاً باید "خوشا به کوچ عشایر شبی شوم مهمان" می آمده... غیر از بحث وزن، وقتی مصراع دوم مفرد است، مصراع اول هم باید مفرد می آمده. در این غزل، شاعر را اسیر قافیه می بینیم؛ مثلاً از منظر منطقی، نمی توان پذیرفت که غبار باعث لنگ شدن شود. در رباعی، تناسبات خوبی تعبیه شده ولی به نظرم مصراع دوم با اندکی تدبّر می تواند بهتر از این هم بشود.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۲
طلعت خیاط پیشه (طلای کرمانی) » 7 روز پیش
جناب اسمان با سپاس از توجه خاص شما برایتان سلامتی و سر سبزی همراه با طول عمر آرزو دارم
محمّدجواد آسمان » 5 روز پیش
منتقد شعر
درود بر خانم خیاط‌پیشه‌ی بزرگوار. پیروز و کام‌یاب باشید...

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.