در سنگلاخِ تکلّف




عنوان مجموعه اشعار : .
شاعر : زهره داوودی


عنوان شعر اول : اسیران کربلا
وسط معرکه ما سینه زنان می گردیم
کربلا حج شد و با حاجیمان می گردیم

پی نارو زدن آن همه کوفی ، حالا
آب در کوفه و ما تشنه لبان می گردیم

عنوان شعر دوم : آتش شام غریبان
به تن خسته ی آتش هوس آب زده
ناله های عطشش پیچ و تب و تاب زده

گفت من آتشم اما جگرم می سوزد
این همه خون به تن چشمه ی مهتاب زده

در شب شام غریبان به خودش می گوید
که چه شرمیست مرا خیمه ی ارباب زده

آتش از توبه ی خود سوخت و شد نیلوفر
گل امید که بر سینه ی مرداب زده

امشب از حرم نفس های اهورایی او
آتشی در جگر این غزل ناب زده

عنوان شعر سوم : فروش کلیه
سالها روح و روانم می خری
از تنم جانی که دارم می خری

توی این آشفته بازار خراب
یک عدد کلیه دارم... می خری؟؟
نقد این شعر از : صالح دروند
اگر بخواهم عینک خوشبینی بر چشم گذارم و به سروده‌هایتان نگاه کنم، می‌توانم تسلط نسبی‌تان بر وزن و خارج نشدن از قواعد عروضی را در مقایسه با سروده‌های پیشینتان و برای شمایی که سابقۀ کوتاهی در زمینۀ سرودن دارید، به‌عنوان نکته‌ای مثبت و امیدبخش در نظر بگیرم، اما این فقط ظاهرِ داستان است. وقتی پا به درون سروده‌هایتان می‌گذاریم، با زبان و منطق کلامی‌ای مواجه می‌شویم که با ضعف‌های متعددی دست و پنجه نرم می‌کند که نهایت آن راه، بیرون ماندن از مسیر صحّت و سلامت در دو عرصۀ فصاحت و بلاغت است. بگذارید به اعتبار هر یک از این دو، به مواردی از شعرتان اشاره کنم.
پیش از پرداختن به آن‌چه خواهم گفت، نیاز است در بارۀ قالبِ آثارتان نکته‌ای را متذکّر شوم. در مجموعۀ پیشِ رو، سه قطعه «شعر» وجود دارد که قالب دو تای آن‌ها مشخص نیست. جز سرودۀ دوم که در قالب غزل سروده شده، دو تای دیگر نام قالب مشخص و شناخته‌شده‌ای را یدک نمی‌کشند. بگذارید توضیح دهم. دو قالب آشنا و پذیرفته‌شده در شعر فارسی وجود دارد که هر دوی آن‌ها از چهار مصراع (دو بیت) تشکیل یافته‌اند؛ دوبیتی و رباعی. آن‌چه این دو قالب را از هر دوبیت دیگری متمایز می‌کند وزن آن‌هاست؛ دو بیتی بر وزن «مفاعیلن مفاعیلن فعولن» و رباعی بنا بر آن‌چه مشهور است، بر وزن «لا حول و لا قوه الا بالله» سروده می‌شود. دو سرودۀ اول و آخر شما، بر هیچ‌کدام از این دو وزن نیست و نامی نمی‌توان بر آن‌ها گذاشت.
یک: فصاحت
وقتی از کلام فصیح صحبت می‌کنیم، به دنبال کلامی هستیم که از عیوب لفظی و معنوی تهی باشد و ضعف تألیف و دیگر عیوبی که به سلامت زبان و بیان خلل وارد می‌کنند، در آن داخل نشده باشند. خب، با چنین تعریفی، شعر شما در کجا قرار دارد؟
«کربلا حج شد و با حاجی‌مان می‌گردیم»
این مصراع چه می‌خواهد بگوید؟ قطعاً شاعر مضمونی در ذهن داشته و خواسته است آن را در این مصراع بگنجاند، اما آنچنان بیان او در این مورد دچار تکلّف است، که نمی‌توان معنای روشن و قابل پذیرشی برایش متصور بود.
«ناله‌های عطشش پیچ و تب و تاب زده»
در این مصراع، فعل با دیگر اجزای جمله تناسب ندارد. زده / زده است، وقتی کنار کلمات پیش از خود می‌نشیند، بی‌معنا جلوه می‌کند: «ناله‌های عطشش پیچ زده!»؛ «ناله‌های عطشش تب زده»؛ «ناله‌های عطشش تاب زده»؛ «ناله‌های عطشش تب و تاب زده»؛ همۀ این جمله‌ها، در کنار همان مصراع خودتان، همگی بی‌معنا و به لحاظ دستوری دچار اشکال‌اند.
«گفت من آتش‌ام اما جگرم می سوزد
این‌همه خون به تن چشمۀ مهتاب زده»
نهادِ جملۀ مصراع دوم چیست / کیست؟ آیا ادامۀ مصراع اول است، یعنی «گفت: من این‌همه خون به تن چشمه‌ی مهتاب زده»؟؛ به‌نظر نمی‌رسد این‌گونه باشد، که اگر باشد ضمیر اول‌شخص مفرد با فعلِ سوم‌شخصِ جمله هم‌خوانی ندارد. اگر این‌گونه نباشد، همچنان سوال اولی باقی می‌ماند.
«در شب شام غریبان به خودش می‌گوید
که چه شرمی‌ست مرا خیمۀ ارباب زده»
معنی مصراع دوم این بیت چیست؟ ربط میان خیمه و شرم و شام غریبان را می‌توان در ارجاعی بیرون از متن یافت و در کنار هم گذاشت، اما معنی و مقصود این گزاره «چه شرمی‌ست مرا خیمۀ ارباب زده» اصلاً قابل درک و دریافت نیست. به‌نظر می‌آید شاعر هنوز توانایی گنجاندن مضامین شعرش در تنگنای وزن و قافیه را ندارد، و در این مسیر به‌ناچار سلامت زبان شعرش را به بهای گفتنِ نصفه و نیمۀ آن‌چه مطلوب وی است، از کف می‌دهد.
«سال‌ها روح و روانم می‌خری؟»
در این مصراع، «روح و روانم» مفعولِ جمله است و نیازمند به «را» به‌عنوان نشانۀ مفعولی است، که شاعر آن را به‌اقتضای وزن از جمله حذف کرده؛ در نتیجه جمله از نظر سلامت دچار اشکال شده است.
دو: بلاغت
کلام بلیغ کلامی است که علاوه بر فصاحت، شرایط دیگری را نیز برای تأثیر بیشتر کلام بر مخاطب، شامل باشد. در واقع جمله یا کلامی بلیغ به‌شمار می‌آید که بر مخاطب تاثیر بگذارد به نحوی که در لذت، شادی و یا اندوه گوینده، شنونده نیز سهیم شود. آیا کلام شما چنین شرایطی را دارد؟ واقعیت این است که کلام شما، چنان که باید و شاید نمی‌تواند مخاطب را مجاب کند تا با آن همراه شود.
مسیری که شما برای گذشتن از سطح عادی کلام و رساندنش به سطح عالی (بیان شعری) انتخاب کرده‌اید مسیری درست است، اما آن‌قدر معنی و مضمون شعرتان در گذر از تنگنای وزن و قافیه دچار تکلّف و توقف شده است، که وقتی به دست مخاطب می‌رسد چیز چندانی از آن باقی نمی‌ماند که بخواهد و بتواند به جان شنونده چنگ بیندازد و او را با خود به جهان برساختۀ خود بکشاند. خلاصه این که من ایراد اساسی شعر شما را، تسلط ناکافی‌تان بر کلام می‌دانم و حس می‌کنم در کنار خواندن بیشتر و عمیق‌تر شعر دیگران، تمرین و تمرین و تمرین است که می‌تواند از شما در آینده شاعر بهتری بسازد و زبانتان را از سنگلاخ تکلّف، به دریای جاری شعر رهنمون شود.

منتقد : صالح دروند

صالح دُروند، غزل‌سرا، کارشناس ادبی و مدرس دانشگاه، سال 1360 در گرگان متولد شد. وی از سال 1378 شروع به فعالیت ادبی کرد و از همان ابتدا به سرودن شعر در قالب غزل پرداخت. عمده فعالیت و مطالعات وی تاکنون پیرامون همین قالب شعری بوده است.



دیدگاه ها - ۱
زهره داوودی » چهارشنبه 10 مهر 1398
ممنون از نقد دلسوزانه تان. من تمرین و تمرین و تمرین می کنم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.