شعر امروز، زبان امروزی می‌خواهد




عنوان مجموعه اشعار : امیخته با عشق
شاعر : ارمان دلیری


عنوان شعر اول : درنگ تا ابدیّت
در عجبم نمی رود یاد او از وجود من
بنده ی زلف او شدم گشته مرا بود من
خسته از او نمی شوم بی وی مرا نمی شود
دامن دُر نگار او سجده گه سجود من
خاص علاج مردگان روزن هر نگاه او
بسته به قصد او شدم درگه او فرود من
می دهدم شوق قفس خوشه بچینم از گلش
شهد کند صلای غم بارگه اش شهود من
می دهدم شوق و طلب کردن او کار من است
نزهت سیمای او بار دهد خلود من
پای فلک به بند او گردش باد پند او
شب ز سحر ن خیزدم نام وی و قعود من
می بنوازدم عطش تاب ندارد اشک من
جز بجر گناهم ربّ ، پای دل کبود من

عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : احسان رضایی
بابت خواندن شعری از یک شاعر جوان، آن هم از دیار رستم دستان خوشحالم. سیستانی‌ها سابقۀ بسیار طولانی در شعر فارسی دارند و آن طور که در کتاب «تاریخ سیستان» آمده، وقتی یعقوب لیث صفاری، در سال ۲۵۱ هجری قمری خوارج را شکست داد، محمد بن وصیف برای او شعری گفت که چون به زبان عربی بود، یعقوب اعتراض کرد و بعد شاعر، شعر معروفش: «ای امیری که امیرانِ جهان، خاصه و عام ...» را در ستایش او گفت و این، اولین شعر فارسی ثبت‌شده است. بنابراین اجازه بدهید که از اهالی این دیار بیشتر توقع داشته باشید و نسبت به شعرشان بیشتر سخت بگیریم.
با این نگاه سختگیر، از غزلی که شما برای ما فرستادید، فقط چند مصرع آن نمرۀ قبولی می‌گیرد. مصراع‌هایی که زبان سالم و درستی دارند. بیایید چند نمونه را با هم بخوانیم: «بندۀ زلف او شدم، گشته مرا بود من» بخش اول مصرع که اسیر زلف او شدم و تار گیسویش دل من را برده، درست است اما بعدش یعنی چی؟ «گشته مرا بود من»؟ بودِ من، مرا گشته؟ «بودِ من» یعنی چی؟ «مرا گشته» یعنی چی؟ کنار هم چه معنایی می‌دهند؟ حالا مصرع بعدی: «خسته از او نمی‌شوم» بله، این حالت عاشق را می‌فهمیم یعنی چی. اما «بی وی مرا نمی‌شود» چطور؟ شما شنیده‌اید کسی بگوید «مرا نمی‌شود»؟ قاعدتاً اینجا چیزی از فعل شما حذف شده، مثلاً: بی او روز من شب نمی‌شود. «خاص علاج مردگان، روزن هر نگاه او»؟ منظورتان این است که برای علاج یعنی زنده کردن مردگان، نگاه او کافی است؟ خب «روزن» این وسط چی می‌گوید؟ «بسته به قصد او شدم»؟ قصد او چی بوده که شما بسته و وابسته به آن شدید؟ «می‌دهدم شوق قفس خوشه بچینم از گلش»، این دوتا عبارت چه ربطی به هم دارند؟ از گل او (احتمالاً گل رخسارش) قصد چیدن گلی دارید، خیلی هم خوب، اما قفس از کجا آمد؟ این هم که اگر شرط دیدار او زندان و قفس باشد با شوق می‌پذیرید قابل پذیرش است، اما ربطی به چیدن گل ندارد. آن وقت «شهد کند صلای غم بارگهش شهود من» یعنی چی؟ صدای غم را او شیرین می‌کند. گیریم که این به هم ریختگی حواس، نوعی از همان حس‌آمیزیِ شاعرانه باشد (که البته در موردش بعداً باید بیشتر حرف بزنیم) اما اینها چه ربطی به بارگه و دربار معشوق دارد؟ بعد بارگه و منزل او «شهودِ من» یعنی چی؟ همان طور که «نزهت سیمای او بار دهد خلود من» بسیار پیچیده است. نزهت و خوشی سیمای دلدار (قاعدتاً دیدار سیمای دلدار) بار و ثمره می‌دهد «خلود» و جاودانگی شما؟ ... ببینید، شعر شما در حالت فعلی به یک معادلۀ چند مجهولی شبیه شده که باید یکی یکی کلمات را معنا کنیم، ترکیب آنها کنار هم دیگر را مزمزه کنیم، فکر کنیم شاعر چی می‌خواسته بگوید و بعد تناسبش با عبارت بعدی را حدس بزنیم. خب، این کار چه ضرورتی دارد؟ درست است که می‌گویند شعر خوب، باید چند لایۀ معنایی داشته باشد، اما به شرطی که لایۀ اول هم به خودی خود معنا و مفهوم داشته باشد. شیخ سعدی می‌گوید:
ملامتگوی بی‌حاصل ترنج از دست نشناسد
در آن معرض که چون یوسف جمال از پرده بنمایی
این شعر هم عاشقانه است و وصف زیبایی معشوق، هم بیان احوال شخصی شاعر است که شکایت دارد از کسانی که او را به خاطر عشق ملامت و سرزنش می‌کنند، هم ارجاعی به یک داستان قرآنی دارد، هم می‌شود از آن برداشت عرفانی کرد و گفت حال و احوال عارفان هم همین‌طوری‌هاست، اما همۀ اینها وقتی حاصل می‌شود که بیت خودش زبان درست و محکم و رسایی داشته باشد.
می‌دانید چرا زبان شما این‌طور نیست؟ چون به زور و اصرار سعی دارید از زبان قدیمی و آرکئیک در شعرتان استفاده کنید. برای همین شعرتان پر است از الفاظ قدیمی که در زبان امروزی کاربرد ندارد: بندۀ زلف، دامنِ دُرنگار، روزن، درگه، بارگه، علاج، خوشه چیدن، صدای غم، نزهت، خلود، قعود، .... این عبارتها چون زبان روزمرۀ خود شما نیست، به کار بردنشان در شعر برایتان چالش ایجاد می‌کند. همین را مقایسه کنید با مصراع اول خودتان: «در عجبم نمی‌رود یاد او از وجود من» اینجا اگر یک سکتۀ وزنی «او» که با «اُ» خوانده شود (یا از آن بهتر، به جایش «تو» بیاید) را بگذاریم کنار، مصراع شما هم درست و هم قابل فهم است، چون آن را به زبان خودتان گفته‌اید و با ابزاری که به آن تسلط دارید.
پس پیشنهاد می‌کنم شعر را یک بار دیگر و با زبان امروزی بگویید. با زبانی که با آن حرف می‌زنید، می‌شنوید و می‌نویسید. کسی اگر شعر و زبان قدیمی بخواهد، به اندازۀ کافی دیوان‌های شاعران گذشته در اختیارش هست. شما سخن نو آر، که نو را حلاوتی دگر است.

منتقد : احسان رضایی

متولد ۱۳۵۶ تهران، داستان‌نویس، منتقد ادبی و مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب. مؤسس و اولین سردبیر پایگاه نقد داستان. تألیفاتش در زمینه تاریخ و ادبیات است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.