این جانِ کهنه




عنوان مجموعه اشعار : .
شاعر : احسان قاسمی


چنان عکس جدایی را برایم قاب میگیرد
که با کابوس رفتن چشم را از خواب میگیرد

پس از او مثل جریانی جدا افتاده از یک رود
سر بی سرنوشتم را تب مرداب میگیرد

وجودم مثل ماهی غرق حس درد و تسکین است
که یار آخر لبم را از لب قلاب میگیرد؟

اگر بر خاک می افتم،به دست یار می افتم
ملالی نیست پس وقتی مرا از آب میگیرد

به کوری چشمها خو میکنند و نیست دارویی
همین که قرص خود را از شبم مهتاب میگیرد.
نقد این شعر از : صالح دروند
اگر بخواهم در مقام ارزش‌گذاری برآیم، باید بگویم که این غزل را، البته با احتساب سن و تجربۀ شاعر آن، غزل امیدوارکننده‌ای می‌دانم. رمز موفقیتِ این شعر، اعتدال است؛ منظورم از اعتدال محافظه‌کاری نیست، بلکه مقصود حفظ تعادل میان عناصر بیرونی و درونی شعر است که شاعر در این مورد توانسته همۀ عوامل را در تعامل با یکدیگر، در جهت رساندن شعر به نقطۀ مطلوب، رهبری کند. این تعادل را در ساختار غزل نیز می‌توانیم به‌وضوح مشاهده کنیم؛ به این اعتبار که شاعر توانسته است میانِ فرمی بیت‌محور با محور عمودی شعر، رابطه‌ای قابل قبول ایجاد کند. هرچند در ابتدا تمایلِ راوی به مضمون‌گرایی را مشاهده می‌کنیم، اما با خلق فضایی مرتبط در شعر، محتوا و مضمون بیشترِ ابیات را به‌نحوی به یکدیگر گره زده و محور عمودی شعر را شکل داده است.
در این بیت‌ها، شاعر دایرۀ تداعی را باز گذاشته و واژگانی را که نخ پیوندی ناگسستنی در بیرون از متن، آن‌ها را به یکدیگر متصل می‌کند در جای جای بیت‌های متصل گنجانده است: «پس از او مثل جریانی جدا افتاده از یک رود / سر بی سرنوشتم را تب مرداب می‌گیرد / وجودم مثل ماهی غرق حس درد و تسکین است / که یار آخر لبم را از لب قلاب می‌گیرد؟ / اگر بر خاک می‌افتم، به دست یار می‌افتم / ملالی نیست پس وقتی مرا از آب می‌گیرد»؛ می‌بینید که شاعر دایرۀ تداعی را فعال کرده و با استفاده از واژگانی مثلِ «جریان، رود، مرداب، ماهی، غرق، قلاب، آب»، میان بیت‌ها تناسب ایجاد کرده است. این امر فرصتِ فضاسازی را به شاعر می‌دهد، هرچند از این رهگذر فضایی در این شعر ساخته نشده است، چرا که عناصر فوق‌الذکر تنها در این شعر به کار تشبیه آمده‌اند، و حیاتی مستقل از آن‌چه شاعر برای توصیف درد و رنجِ عاشقانۀ آشنای غزل کلاسیک به‌کار بسته، نیافته است.
مشکل اصلی این غزل، همین تلقّی کلاسیک و امروزی نشدۀ راوی در مواجهه با اتفاقاتی است که در جریان این غزل اتفاق می‌افتد؛ همان سوز و گداز همیشگی و همگانی (؟) شعر سنتی، که تصویری واحد از معشوق و عشق و عاشق و درد و رنج و این‌ها پیشِ روی مخاطب قرار می‌دهد، و مخاطب را از درک تجربیات شخصی‌شده و بکر و متفاوت روایت محروم می‌کند؛ امری که به کلیشه‌واری و تکرار می‌انجامد. این اتفاق، از همان ابتدا پیشِ چشم مخاطب نقش می‌بندد: «چنان عکس جدایی را برایم قاب می‌گیرد / که با کابوس رفتن چشم را از خواب می‌گیرد»؛ معشوق، معشوقی جفاپیشه و گریزپاست که از همان اول، عاشق نگرانِ رفتن او و نهایتاً از دست دادنش است. این چکیده‌ای است از چندین قرن‌ سنت شعر فارسی؛ بدون تزریق هیچ‌گونه تغییر و تازگی در آن. تنها چیزی که توانسته‌اید به این جانِ کهنه ببخشید، کالبدِ تشبیهی است که در مصراع نخست آن به‌کار رفته، تشبیه معقول به محسوسِ «جدایی» به «عکس»، اما اگر با دیدی وسیع‌تر به داستان نگاه کنید، متوجه می‌شوید که از این رهگذر تنها توانسته‌اید شالی بر گردن ایده‌ای فرتوت بپیچید، در حالی که بن‌مایۀ تفکر حاکم بر روابط این شعر، همانی است که از حدود هشت قرن پیش آغاز شده و به ما رسیده است.
البته جا دارد در پرانتز عرض کنم که اگر سخت‌گیرانه به داوری شعرتان نشسته‌ام، فقط و فقط به این دلیل است که زبان و جهان شعری‌تان قابلیت بهتر شدن را دارد؛ شما توانسته‌اید از مراحل اول و دوم (اقتضائات فنی مثل وزن و قافیه و سلامت زبان، و بهره‌مندی از عناصر تصویر و خیال) به‌سلامت عبور کنید و حالا زمان آن است که همت خود را صرفِ شخصیت بخشیدن به شعرتان، و قدم گذاشتن در وادیِ خلاقیت و ابداع کنید. گام اول این است که ایده‌ای تازه، قصه‌ای تازه، حرفی تازه و بیان و کلامی غیر تکراری برای آن‌چه می‌خواهید بگویید، بجویید! این که می‌گویم بی‌شک کار ساده‌ای نیست، اما همین که این ضرورت را بدانید و به سوی آن گام بردارید، خانۀ اول ساخته شده است. شعرتان را از اول بخوانید و ببینید چه گفته‌اید: «معشوق می‌رود، عاشق درمانده می‌شود، دارویی برای درمان آن نیست»؛ خودتان فکر می‌کنید این تصویر تا به‌ امروز چند بار گفته و بازسرایی شده است؟ چند میلیون بار؟ آیا خواستۀ شما به عنوان صاحبِ همۀ کلمات تاریخ زبان فارسی و همۀ قصه‌های گفته شده و ناشدۀ دنیا، بازگویی همین یکی دو جمله است؟
توصیه‌ام به شما، به عنوان کسی که تازه شروع به سرودن کرده و استعداد خوبی نیز دارد، مطالعۀ روزافزون آثار ادبیِ برجستۀ دنیاست؛ شعر، داستان، رمان...، و اندکی اندیشیدن به این‌که خالقان آن آثار چگونه فکر می‌کردند و چگونه به عالم می‌نگریسته‌اند. البته در این سن و با این تجربۀ اندک، نقاط و نکات روشنی در شعرتان می‌بینم که مرا به شعرهای بعدی شما امیدوار و امیدوارتر می‌کند، اما این قول را بدهید که پیش از سرودن شعر بعدی‌تان، اندکی فکر کنید که چه می‌خواهید بگویید. منظورم پیدا کردن ایده‌ای فضایی و ماورایی و عجیب و غریب نیست، بلکه ایجاد فضا و خلق تصاویری است که رد پای شما، به‌عنوان هنرمندِ مولف، در اثر قابل رویت باشد. منتظر آثار دیگر و بهترتان خواهم ماند. موفق باشید.

منتقد : صالح دروند

صالح دُروند، غزل‌سرا، کارشناس ادبی و مدرس دانشگاه، سال 1360 در گرگان متولد شد. وی از سال 1378 شروع به فعالیت ادبی کرد و از همان ابتدا به سرودن شعر در قالب غزل پرداخت. عمده فعالیت و مطالعات وی تاکنون پیرامون همین قالب شعری بوده است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.