هر واژه کوه‌نوردی‌ست



ما را اسیر خود کرد،آن یار نازک ابرو
گاهی به یک تبسم ، گاهی به رقص گیسو

من جز غزل ندارم چیزی برای بخشش
افتاده ام چو حافظ در دام خال هندو

همچون پلنگ پیری، وقت شکار مهتاب
مشتاق و ناتوانم از وصل یارِ مَه رو

در پیچ و تاب زلفش، گم کرده راه خود را
شیخ بزرگ شهر و آن زاهدِ خداجو

افسانه ها نهفته در غمزه های دلبر
مسحور کرده ما را آن چشم مست جادو
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت، مروری خواهم داشت بر غزلی عاشقانه از دوست شاعرم آقای قریشی. همین روح و حال و هوای تغزلی این غزل، موجب شده که شعر، نیمی از راه دل‌نشینی را بپیماید. مضامین عاشقانه از آن مضامینی هستند که عمر جاودان دارند و همیشه هوادار خواهند داشت؛ آدمی‌زادگان در هر سنی عشق را می‌فهمند و اگر اکنون هم عاشق نباشند، سخن عاشقانه با خاطره‌ای، ذهنیتی، و یادآوردی از روزگاری دور یا نزدیک، به هر حال، چنگی به دل‌شان خواهد زد. از این روست که می‌گویم سخن عاشقانه، سخنی نامیراست و همواره برای هر کس دل‌پذیر. رهایی آوای پایانی قافیه هم خود در پیوند با تنتنه‌ی عروضی وزن دوری شعر، خوش نشسته و موسیقای شعر را خواستنی و دل‌نشین کرده است. گستره‌ی این قوافی البته گسترده نیست و گزین کردن قافیه‌های کارامد و باب مضمون شعر هم از دیگر هنرمندی‌های شاعر به شمار می‌رود.
جمله‌بندی‌ها سالم و سر جای خود هستند اما اگر بخواهیم نگاهی منتقدانه به غزل داشته باشیم، ناچاریم کمال‌گراتر باشیم و سخت‌گیرانه، از نکته‌ای یاد کنیم که اگر در ضمن کار شاعر می‌آمد، یحتمل می‌توانست نتیجه را جذاب‌تر کنند.
مثلاً نگاهی بیندازید به بیت آخر، و بنگرید که چطور واژه‌های «افسانه و مسحور» جای پای قافیه را محکم کرده‌اند. همین اتفاق را در بیت سوم، «پلنگ» رقم زده. نقدم در این‌جا به بیت نخست است و واژه‌ی «اسیر»؛ چیزی که داستان یا ادوات شکار را اقتضا می‌کند... ولی در بیت با آن روبه‌رو نیستیم. ابروی نازک و گیسو البته می‌توانند حمل بر کمند شوند اما تبسم...
می‌دانم که انتظاری که در این‌جا مطرح شد، انتظاری بیش از حد کلاسیک است؛ اما باید به خاطر داشت که مجال موسیقایی هر واژه در قوالب کهن، فرصتی نامکرر برای شاعر است که اگر با وسواس کافی، آنچه را که باید، در آن ننشاند، از کف رفته است. هر واژه در غزل و دیگر قالب‌های کهن، مانند کوه‌نوردی‌ست که باید با طناب‌های ربط به دل متن و دیگر واژگان مربوط باشد تا از آن به مثابه‌ی واژه‌ای که مستحکم در جایگاه خودش استقرار یافته یاد کنیم.

منتقد : محمّدجواد آسمان

محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شد و در دبیرستان استعدادهای درخشانِ «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی) تحصیل کرد و برای تحصیل در مقطع کارشناسی در رشته‌ی فلسفه وارد دانشگاه اصفهان شد. او سپس تحصیلات خود را در ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.