معمای شعر




عنوان مجموعه اشعار : سردار
شاعر : محسن دهقانی


عنوان شعر اول : سردار اسعد بختیاری
*سردار اسعد بختیاری*

بخش اول

اقتباس از یادداشت های علامه قزوینی

اهدایی به آقای عبدالرسول احمدی

به ایام شباب و نوجوانی
ز قزوینی شنیدم داستانی

چه گویم داستان، کی داستان است
که حسب حالِ سالار مهان است

چنین راوی روایت  کرد آنگاه
که آتش بر وطن میزد شهنشاه

به همدستی روس و انگلستان
هزاران فتنه برپا شد در ایران

فنا مشروطه شد از جور گَردان:
لگد مالِ ستم خون شهیدان

به هر جا سوگواری بود و حسرت
غم و عصیان و اندوه و مرارت

سران بر دار و سالاران به زندان
وطن مبهوت و شد شام غریبان

در آن وا حسرتا و درد جانسوز
که کام اهرمن شد همچو نوروز

شبی در مغرب و در ملک سردار
حکایت بد ز ایران گرفتار

یکی می گفت ایران اینچنین شد
گرفتار و به ذلت هم قرین شد

دگر کس گفت، اما اینچنین نیست
که دیگر مام میهن بعد از این نیست!

در این اوصاف و این حال روانسوز
تنور سینه ها شد آتش افروز

عزیزی کاو دلش بهر وطن سوخت
ز کبریت زبان آتش بر افرخت

شب اندر بزم و اندر خیل یاران
به خان رو کرد و بگرفتش گریبان

بگفتا هان، شرف، رادی نداری
عطوفت، غیرت و مردی نداری

نمی بینی وطن از جور ضحاک
ز روس و اجنبی و شاه ناپاک

به خاک تیره بنشسته ست و غمگین
تو اینجا می زنی خوش، جام نوشین؟

فراغت بهر جنگ آور روا نیست
نشستن، الحذر_ حاشا، سزا نیست

فراغت کی سزاوار است حاشا
در این وا حسرتا، جور و بلایا



به دل گفتم خموشی گیر ای مرد
زبان را بند، با زنجیر_ ای مرد

مگر جاه و جلالش را نبینی
شکوه بی مثالش را نبینی

گهی دیگر به خود گفتم که حال است
که از خویشان خان، خونش حلال است

ولی با حیرت و ناباوری ها
بدیدم صحنه ای زآن خان دانا

سکوتی نطفه زد در بطن خانه
سکوتی سخت، پویا، بی کرانه

عرق بنشست بر روی سپهدار
ز حسرت سر به زیر افکند یکبار

نشست و تا به آخر آن سخن را
به جان نوشید پتک آن دهن را

شگفت انگیز بود آن صحنه _ای دوست
سکوت ِخان و بهتِ خانه _ای دوست

زمانی رفت و مرد از جای برخاست
از آنجا رفت و گفت او هر چه را خواست

کمی صبر و کمی تدبیر کردم
گذر بر عارفان پیر کردم

به خود واماندم از این کار سردار
که او راهِ تحمل بست در کار

چنین گفتم که آنچ از صوفیان است
نه لاف و داستان، بل راستان است...

عنوان شعر دوم : غزل1
چو دیدی بندی ات گشتم، به هجرانم برنجانی
دل آراما نباشد این رسوم و راه انسانی

تو را چون آن نسیمی کو ز گلزاران بپا خیزد
به خود پنداشتم لیکن، تو آن باد زمستانی

ز هجرانت چو آن بیدم،سر اندر سجده افکندم
به درگاه خدا ذاکر، ز درد و سوز پنهانی

چو رفتی از پی ات گریان،ز اندوه و غم و عصیان
زدم بر کوه از این حرمان،میان هر بیابانی

تو شیرین کی خبرداری که چون فرهاد با تیشه
زمین را لاله گون کردم،ز آب سرخ پیشانی

سخن با کوه می گویم، به خارا بس حکایت ها...
که دارم من ز درد و سوز و_ از آشوب  نفسانی

ز حیرت در فغان آمد ز هم پاشید و شد گَردی
به سنگ خاره تا راندم، سخن زین ضعف جسمانی

سزای آنکه یک شب تنگت اندر سینه بفشردم
چه رنجم می دهی یارا، به تلخی های هجرانی

چو عاشق می شدم گفتم، تویی آن سوسن و سنبل
چه دانستم نه ای چون گل، که آن لبلاب پیچانی

خطا کردم ندانستم، که چون بر پیکرم پیچی
تمام هستی ام سوزی، بر و بارم بخشکانی

پس از مردن کنایت تا به محشر بر تو می جوشد
سیاووشم که اندر خاک و در خونم بغلتانی


محسن دهقانی

عنوان شعر سوم : غزل2

بنگر ستمگرا چند، بر خیل بی هشانت
در بند کرده جمعی،آن موی چون عنانت

هان لعبت دل آرا،ای ماهِ سیم سیما
تیری نشسته تا پر، در قلب عاشقانت

دوشم ز مستی می، در خواب رفته بودم
آمد به خواب بازم، نقشی ز گیسوانت

جَستم که گر برآید، چنگی زنم به مویت
هوشم ببرد از سر، گیسوی گل فشانت

هوشم ز سر چو می رفت، نِشتَر زدی ز مژگان
زآن پس ز ره بیامد ، ابروی خون چکانت

گه ابرو_ات کمان و_گاهی چو تیغ تیزی
بیچاره سینه ی ما، بود آن میان نشانت

چون صید بی دفاعی، در چَنگُل عقابی
افتاده بودم ای وای، در طبع خون چشانت

یا رب مباد هرگز، کافر به دست خونخوار
این خط و این نشانه، آن لعل دلستانت
نقد این شعر از : صالح دروند
در این مجال، یک مثنوی و دو غزل خواهم خواند و حتی‌المقدور سعی می‌کنم «دادِ آن به تمامی بدهم و گرد زوایا و خبایا برگردم تا هیچ چیز از احوال پوشیده نماند». ابتدا بیاید در بارۀ مثنوی‌تان صحبت کنیم. در پرداختن به شعر، آن‌چه مخاطبِ شعر را، چه حرفه‌ای باشد و چه غیر حرفه‌ای؛ چه جدّی باشد و چه از سر تفنّن سری به دنیای جادوییِ کلمات زده باشد، چیزی را از متنِ مورد مطالعه طلب می‌کند که آن را به‌تعبیری جوهر شعری می‌نامیم؛ جوهری که به شعر جان می‌بخشد و آن را از دیگر متن‌ها جدا می‌سازد.
حال اگر بخواهیم تعبیر مذکور را بشکافیم و بگوییم چه چیزی / چیزهایی این جوهر شعری را پدید می‌آورند، حرفمان بی‌شک متضمّن این ادعا خواهد بود که بزرگ‌ترین کشفِ تاریخ بشر به وقوع پیوسته است! بله، معمای شعر و شعریت آن به همین اندازه رازآلود و ناگشودنی‌ست. اما آن‌چه بیشترِ صاحب‌نظران و منتقدان ادبی از دیرباز بر آن اتفاق نظر داشته‌اند بر این قرار گرفته است که دو عنصر جدا ناشدنی شعر، یکی خیال / تخیّل / خیال‌انگیزی است و دیگری تصویر.
ببینید، آن‌چه به‌عنوان داستانِ منظوم در ادب فارسی می‌بینیم، تا حدود زیادی از همین طریق و پس از گذراندنش از دو فیلتر تصویر و خیال قابل تفکیک است و تا حد زیادی می‌توان به شعر و ناشعر بودن یک‌یکشان رأی داد. مثلاً نظامی در منظومۀ خسرو و شیرین، اگرچه داستانی را به نظم کشیده و فرضیه این است که هنگام خواندنش با قصه‌ای موزون مواجه شویم نه شعر، اما می‌بینیم که نظامی خیلی جاها از وادی نظم به عالم شعر پا گذاشته و با توسل به عناصر تصویر شاعرانه و تخیّل، در میدان شعر یکه‌تازی کرده است؛ مثلاً در بیتی که در وصف شیرین می‌گوید: «پری‌دختی؛ پری بگذار، ماهی / به‌زیرِ مقنعه صاحب‌کلاهی»، می‌بینید که سطح کلام از سطح گزارش‌گرانه و خبری خود فراتر رفته و به مدد تصویر و خیالی که از مسیر تشبیه عبور کرده و مقابل دیدگان مخاطب قرار گرفته، به سطحی دیگر ارتقا یافته است. شما در مثنوی‌تان، شوربختانه به منزل شعر گام نگذاشته‌اید. آن‌چه در این مثنوی انجام شده، اندازه کردنِ پیراهن وزن و قافیه بر تنِ معناست؛ حال بیایید لباس وزن را از تن آن بیرون بکشید، چه می‌مانَد؟
شعر دوم و سوم که هر دو در قالب غزل سروده شده را نمی‌توان با متر و معیار پیشین سنجید. بی‌گمان آن‌چه قرار است از یک شعر انتظار داشته باشیم، در دو غزل پیشِ‌رو وجود دارد، امّا همیشه امّایی هست! وقتی اثری ادبی را بررسی می‌کنیم، نمی‌توانیم زمانۀ مولف و پسندِ روزگار را در نظر نگیریم. بهترین گواه بر این مدّعا، دورۀ «بازگشت ادبی» است، که به‌رغم حضور چندین و چند شاعر چیره‌دست و استاد در آن، اکنون از آن به‌عنوان دورۀ فترت و لغزش شعر فارسی یاد می‌شود، چرا که شاعران نه در ادامۀ راه منطقی‌ای که شعر بر آن پیش می‌رفت، که با اراده و تصمیمی جمعی، سعی کردند پا جای پای گذشتگان بگذارند و به سبک و سیاق آنان شعر بگویند، راهی که پایانش تولید کرور کرور شعر با ذهن و زبان و محتوا و مضمون تکراری بود، که نه‌تنها شعر زمانۀ خود نبود، بلکه کپی دسته‌چندمی از آثار درخشان اعصار گذشتۀ خود به‌شمار می‌آمد.
شوربختانه در این دو غزلی که از شما می‌خوانیم، هیچ حرف و تصویر و نکتۀ تازه‌ای برای مخاطب وجود ندارد. شعر در فضای شعر سبک عراقی یا دورۀ بازگشت ادبی سیر می‌کند و چه از نظر زبان و چه به لحاظ درون‌مایه، کوچک‌ترین تلاشی در جهت خلق و خلاقیت انجام نداده است.
اگر شاعری می‌خواهد غزل عاشقانه بگوید، و قرار است شعرش خوب هم باشد، باید آن‌قدر این توصیف تازه و زیبا باشد که منِ مخاطب بتوانم شعر را از او بپذیرم و بخوانم و درنهایت لذت ببرم. وقتی حسین منزوی می‌خواهد در غزلی زنِ شعر تغزّلی‌اش را توصیف کند می‌گوید: «زني كه مثل غزل‌هاي عاشقانۀ من / به حسن مطلع و حسن طلب زبانزد بود»؛ وقتی می‌خواهد آمدنش را وصف کند می‌گوید: «زنی که آمدنش مثلِ آیِ آمدنش / رهاییِ نفس از حبس‌های ممتد بود»؛ وقتی می‌خواهد وصفی از چشم معشوق مقابل دیدگان مخاطب قرار دهد، می‌گوید: «دو چشم داشت؛ دوسبزآبیِ بلاتکلیف / که بر دوراهیِ دریا-چمن مردّد بود»؛ و در پایان وقتی می‌خواهد از رفتنِ معشوق گلایه کند می‌گوید: «به خنده گفت: ولي هيچ خوب، مطلق نيست! / زني كه آمدنش خوب و رفتنش بد بود». این تازگیِ تافته در تار و پود ذهن و زبان این شعر، لذت مواجهه با اثر بدیع هنری را به مخاطب می‌بخشد. وقتی با غزل توصیفی این‌چنینی روبرو می‌شویم، شعر چنان مسحورِ تازگی‌ها و زیبایی‌هایمان می‌کند که مجالی برای این بحثِ ساده‌انگارانه که عمر فلان‌چیز به پایان رسیده یا نرسیده، باقی نمی‌ماند. اما رازِ این موفقیت در چیست؟ رازش در این است که آن‌چه شاعر می‌گوید تماماً کشف و اختراع اوست، آن‌جایی که توانسته است این یافته‌های شخصی را با قدرت کلام در هم آمیزد و چنین معجونِ لذت‌آوری در کام مخاطب بریزد.
توصیۀ من این است که ذهنتان را از کلیشه‌ها آزاد کنید و سعی کنید شاعر زمانۀ خود باشید و شعری بگویید که جهانِ آن از آنِ خودتان و برساختۀ ذهن و زبان منحصر به خودتان باشد.

منتقد : صالح دروند

صالح دُروند، غزل‌سرا، کارشناس ادبی و مدرس دانشگاه، سال 1360 در گرگان متولد شد. وی از سال 1378 شروع به فعالیت ادبی کرد و از همان ابتدا به سرودن شعر در قالب غزل پرداخت. عمده فعالیت و مطالعات وی تاکنون پیرامون همین قالب شعری بوده است.



دیدگاه ها - ۲
محسن دهقانی » یکشنبه 17 شهریور 1398
سپاس از وقتی که بر خط خطی های ما نهاده اید و ایراد به حکم عقل، جاری و وارد است. چه کنیم که ذهن ما از کودکی و در فضای خانه بر محور حافظ و سعدی ها می گردید و امروز در محاوره هم می بینم گاه به زبان بیهقی صحبت می کنم. این طرح واره هایی ست که اگر نظریات پیاژه را خوانده باشید در کودکی و در دستگاه شناختی ما نقش بسته و فرزند زمانه بودن را یاد نگرفته ایم. ای کاش نگاهی به قسمت دوم منظومه سردار هم می انداختید، فکر می کنم آنجا صور خیال لاقل در چند بیت موجود باشد.باز هم سپاس
صالح دروند » یکشنبه 17 شهریور 1398
منتقد شعر
درود بر شما بزرگوار. حقیقتِ ماجرا این است که من پیش از نوشتن بر شعرتان، مجموعۀ پیشین که توسط دوست عزیزم نقد شده بود را خواندم و از اختلاف سطح آن شعرها با مجموعۀ حاضر شگفت‌زده شدم. اگرچه آن‌جا نیز تمایلتان به کهن‌گرایی مشهود بود، شعرها چه به‌لحاظ شعریت و چه خلاقیت و کشف‌های زبانی، چندین و چند پله مرتفع‌تر بود. در مورد نگاه ناقص بنده نیز اگر حس می‌کنید کوتاهی‌ای رخ داده، امید است به بزرگواری خودتان عفو بفرمایید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.