رازهای مگو




عنوان مجموعه اشعار : پارک بی تاب
شاعر : احسان معصومی


عنوان شعر اول : زنجیغ
وقتی که با من بعد گریه رو به رو میشد
زنجیغ میشد جیغ میشد جیغ او میشد

دنیا به پاس عشق ورزیدن در این میدان
تندیس لبخند گس ِ یک جنگجو میشد

حرف من از لبخند سرب آلوده اش اینبار
در هرم تابستان ِ تهران بازگو میشد

میگیرم از لبهای سُرخش انتقامم را
چون بوسه های کال او رازی مگو میشد

عشق آبرویم را بدون واهمه می ریخت
وقتیکه بی او آب رویم آب جو میشد

میخواستم از راز یک زن پرده بردارم
رازی که بالبهای سرب آلوده رو میشد

زنجیغ میشد جیغ میشد جیغزن میشد
مردی بدست بوسه ای بی آبرو میشد

احسان معصومی

۲۰تیر ۹۸


عنوان شعر دوم : ...
...

عنوان شعر سوم : ...
...
نقد این شعر از : صالح دروند
در ابتدا قصد دارم کمی از پشتِ عینک خوش‌بینی به غزلِ پیشِ‌ رو نگاه کنم. دلیلِ این انتخاب، نقاط روشنی‌ست که در کلیّتِ مسیری که شاعر انتخاب کرده است، به چشم می‌آید؛ مسیری ناهموار و پر دست‌انداز که عبور از آن برای رسیدن به سرمنزل مقصود، نسبت به راه‌های هموار و پر رفت وآمد، شجاعت و جسارت بیشتری طلب می‌کند. البته همین‌جا و در پرانتز عرض کنم که جنبۀ مثبتِ ماجرا، تلقی شاعر از شعر و میل او به نوآوری و کشف فضاها و ترکیبات تازه است، اما این که در پرداخت تا چه حد موفق بوده است و شعر، فارغ از ارادۀ مولف، تا چه اندازه به شکل ایده‌آلِ خود نزدیک شده، بحث دیگری‌ست که در همین مجال به آن خواهیم پرداخت. به بیان دیگر، شاعر در مسیر درستی گام بر می‌دارد، اما کیفیت اثر هنوز آن چیزی نیست که بتواند مجابمان کند و به لذتِ حداکثری برساندمان.
حال که موضعم را در مواجهه با جهان شعریِ شاعر روشن کردم، کمی نزدیک‌تر می‌شوم و بیت بیت به تجزیۀ شعر خواهم نشست که ببینیم این غزل، به خودیِ خود چه حرفی برای گفتن دارد.
«وقتی که با من بعد گریه روبه‌رو می‌شد / زنجیغ می‌شد جیغ می‌شد جیغ او می‌شد»؛ مرکز ثقل بیت، استحاله‌ای است که از پسِ تکرارِ جیغ و تبدیلش به کاراکترِ مقابل راوی (او) به وجود آمده است. این سوم‌شخص مفرد، که در شعر سنتی با نام معشوق شعر از او یاد می‌شود، در این غزل از ابتدا تا انتها وجود دارد، اما سرگردانی‌اش در رفت‌وآمدی که میانِ شناس و ناشناس دارد، گاه از این منظر به شعر لطمه وارد کرده است. مثلاً جاهایی با صفت اشاره به شخص غایب (یعنی او) مواجه‌ایم: «چون بوسه‌های کال او رازی مگو می‌شد»؛ «وقتی که بی او آب رویم آب جو می‌شد»، اما در بیتی به‌ناگاه «یک زن» مقابل دیدگان مخاطب می‌گذارد، که نکره است و سنخیتی با سوم‌شخصِ پیشین ندارد: «می‌خواستم از راز یک زن پرده بردارم».
به بیتِ خودمان برگردیم؛ ترکیب «زنجیغ» نکته‌ای‌ست که نمی‌توان از کنارش به‌سادگی عبور کرد. برای این‌که معنیِ آن را به‌خوبی دریابیم – با توجه به این‌که وجود خارجی ندارد و برساختۀ ذهن شاعر است – باید ببینیم این بیت چه می‌خواهد بگوید: «او، وقتی پس از گریه‌کردن (گریۀ من یا خودش) با من روبه‌رو می‌شد؛ تبدیل به زنجیغ می‌شد، زنجیغ تبدیل به جیغ و سپس جیغ تبدیل به او می‌شد.» برداشتِ من از بیتِ بالا چیزی شبیه به آنی‌ست که گفتم، اما با توجه به ابهام معناییِ برآمده از ترکیبِ تازه و نیز منطقِ ناآشنای موقعیت خلق‌شده، می‌توان معنا یا معناهای دیگری نیز برایش متصور بود. از بحثِ چه گفتن که بگذریم، به فرض این‌که ترکیبِ «زنجیغ» خوب هم در آمده باشد، دست‌کم در زمان مناسبی از آن رونمایی نشده است، چرا که لزوم بهره‌کشی از ظرفیت‌های صرفی و نحوی در شعر، ایجاد بستر مناسب و فضای قابل پذیرش در زمان اجرای آن است، امری که در بیت نخستِ این غزل اتفاق نیفتاده است.
«دنیا به پاس عشق ورزیدن در این میدان / تندیس لبخند گس ِ یک جنگجو می‌شد»؛ این بیت را بیت خوبی دیدم، به‌دلیل تازگی‌هایی که شاعر توانسته است در این بیت به آن‌ها نزدیک شود. ارتباط نامرئیِ میان میدان و تندیسِ جنگجو بسیار خوش نشسته است. تندیسِ لبخند شدن و نه تندیسِ خودِ جنگجو، تصرفی‌ست که شاعر در واقعیت کرده است و توانسته به‌خوبی به عالمِ خیال نقب بزند. همچنین استفادۀ شاعر از صنعتِ حس‌آمیزی در ترکیبِ وصفیِ «لبخندِ گس» بسیار زیبا اجرا شده است. هرچند ابتدای بیت «دنیا به پاسِ عشق‌ورزیدن» به‌نظر کمی بی‌وجه می‌آید، اما گمان می‌کنم بد هم نیست، با توجه به ارتباطی که می‌شود میان دنیا با میدان و عشق‌ورزیدن با پاس‌داشتن و جنگجو متصور بود.
«حرف من از لبخند سرب‌آلوده‌اش این‌بار/ در هرم تابستان ِ تهران بازگو می‌شد»؛ در این بیت، تکلیف شاعر با آن‌چه می‌خواسته بگوید، مشخص نیست. ایهام‌تناسبی که شاعر میان سرب/سرب‌آلوده وتابستانِ تهران برقرار کرده، نتوانسته است بیت را از سردرگمی نجات دهد. یعنی هرمِ تابستانِ تهران، بازگوییِ حرفِ من از لبخندِ سرب‌آلودۀ اوست؟ تصویرمان خیلی خیلی دور از ذهن است و به منطق زبانی این شعر نمی‌خورَد!
«می‌گیرم از لب‌های سُرخش انتقامم را / چون بوسه‌های کال او رازی مگو می‌شد»؛ این بیت نیز همچنان سردرگم و نامفهوم است. ارتباط میان دو مصراع را نمی‌توان به‌راحتی جُست؛ شاید تشبیه مضمری در تشبیهِ لب‌های سرخ به میوۀ رسیده، به‌اعتبارِ مقابله‌اش با «کال» در مصراع دوم بشود تراشید، اما به‌هیچ وجه کفایت نمی‌کند.
«عشق آبرویم را بدون واهمه می‌ریخت / وقتی‌که بی او آب رویم آب جو می‌شد»؛ نکتۀ غیر تکراری اما مهمی که در نقدِ این بیت می‌توانم بگویم، مربوط به بحثِ رعایت اقتصاد کلام است. در این بیت قیدِ «بدون واهمه» کاملاً زاید است و کوچک‌ترین کمکی به شعر نکرده است. اگر می‌گفتیم «عشق آبرویم را می‌ریخت» چه چیزی از بارِ معنایی و حسیِ بیت کم می‌شد؟ این تصور در ذهن به‌وجود می‌آید که قید مذکور تنها برای پر کردنِ وزن در بیت گنجانده شده است.
«می‌خواستم از راز یک زن پرده بردارم / رازی که با لب‌های سرب آلوده رو می‌شد»؛ همان‌طور که پیش‌تر اشاره کردم، «یک زن» که به یک‌باره پایش وسط ماجرا کشیده می‌شود، سنخیتی با مخاطبِ تا اینجای شعر (او) ندارد. اگر آن را به «آن زن» تغییر دهید، مشکل تا حدود زیادی برطرف خواهد شد.

منتقد : صالح دروند

صالح دُروند، غزل‌سرا، کارشناس ادبی و مدرس دانشگاه، سال 1360 در گرگان متولد شد. وی از سال 1378 شروع به فعالیت ادبی کرد و از همان ابتدا به سرودن شعر در قالب غزل پرداخت. عمده فعالیت و مطالعات وی تاکنون پیرامون همین قالب شعری بوده است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.