ورود به دنیای شگفت‌انگیز هنر




عنوان مجموعه اشعار : عاقلی در میخانه
شاعر : علیرضا حسن شاهی


عنوان شعر اول : شانه های تو
از یاد گرچه برده مرا شانه های تو
آسوده سر به شانه ی مهتاب جای تو

پیچیده لابلای غزل های دفترم
عطری از آستان خیال رهای تو

با هر خیال می گذری از مقابلم
هر بار، جا گذاشت مرا رد پای تو

در جای جای شهری و پس کوچه ها هنوز
نشنیده اند نام مرا با صدای تو

تصویر من بدون تو معنا نمی دهد
مبهم شدند آینه ها در هوای تو

در جستجوی تو، همه روز و شبم گذشت
از آن زمان که داده به من جان خدای تو

هرچند بر زبان گله دارم ولی بدان
عمریست زنده ام که بمیرم برای تو

افسوس... وقت آمدنت خواب بودم و
گلبرگ ها شدند به جایم فدای تو

عنوان شعر دوم : پستوی دلم
آشفته بازی میکنی در کنجِ پستوی دلم
هردم گریزان می روی زان سو به این سوی دلم

در خواب وبیداری تو را می بینم و گم می کنم
پیدا و پنهان می شوی در شهر جادوی دلم

جمع است خاطر تا سرم بر شانه های یاد توست
اما پریشان می کند این شانه گیسوی دلم

در باغِ گل می جویمت، آنگه بیابان رفته ای
هر کوی و صحرا رفته ام دنبالِ آهوی دلم

گاهی شبیه برکه ای در انتظارم تا که شب
دزدیده نقشت را بیاندازم کمی روی دلم

گم بوده در پهنای شب، چشم من اما سال هاست...
بی وقفه می گردد به دنبال تو سوسوی دلم

فریاد می خواهی و با فریاد می خوانم تو را
جانانه می خواهم تو را با هر هیاهوی دلم
نقد این شعر از : صالح دروند
در این مجال قرار است دربارۀ دو غزل از دوست عزیزی صحبت کنیم که به‌گواهِ مشخصات ثبت شده‌اش در پایگاه نقد شعر، تحصیل‌کرده است و تجربه‌ای نسبتاً قابل‌توجهی در عرصۀ شاعری دارد. این پیش‌فرض اجازه می‌دهد در خوانش و بررسی این شعرها کمی جدی‌تر و سختگیرتر باشم. حقیقتِ امر این است که سطح غزل‌های این مجموعه نیز از کیفیت قابل قبولی برخوردارند، و مجوّز گذر از نقدهای ابتدایی را تا حدودی صادر می‌کنند.
از آن‌جا که تمام آثار ادبی، با تکیه بر دربرگیریِ وجوه اعلای فصاحت و بلاغت در کنار محتوا و مضامینِ موجود در آن‌ها، از این دو منظر قابل بررسی‌اند، می‌توان تمامشان را با چالش دو پرسشِ عمدۀ «چه گفتن» و «چگونه گفتن» مواجه ساخت.
ببینید، اولاً این‌که گمان کنیم موضوع شعر فقط و فقط وصفِ سراپای معشوق و گله از بی‌وفایی و نبودنِ اوست، کاملاً اشتباه است. نمی‌خواهم بگویم این موضوع مناسبِ شعر نیست، چرا که هست! همین اتفاقِ انتخابِ تقریباً تمام شعرا بر به‌کارگیری این موضوع و درآوردن مضمون از دل آن، عرصه را برای گفتنِ حرفِ تازه و ساختنِ مضمون بدیع و سرودنِ شعرِ تر، بی‌اندازه تنگ می‌کند.
شعر شما، یا بهتر بگویم زبان شعری‌تان، زبانی قابل دفاع است؛ به این معنی که نمی‌توان سلامت آن را جای‌جای و به‌سادگی زیر سوال برد، یا در شاعرانگیِ شعرتان شک کرد. این یعنی شما از دست‌اندازهای ابتدای راه شعر و شاعری به سلامت عبور کرده‌اید و جوهر کمیاب شعر را نیز یافته‌اید؛ اما این هردو کافی‌ست؟ قطعاً خیر. حالا درست همان‌جایی است که باید به خانۀ بعد پا بگذارید؛ خانۀ پر هیجانِ کشف و خلق. هر دو غزلتان را یک بار از اول تا به آخر بخوانید؛ پیرایه‌هایش را بزدایید و مفهوم غاییِ آن‌چه خواسته‌اید بگویید را بیرون بکشید، ببینید چه گفته‌اید. کلِّ حرف هر دو غزل این است که «من به تو فکر می‌کنم، انتظارت را می‌کشم، و تو نیستی / نمی‌آیی». وقتی اثری ادبی را می‌خوانم، بلافاصله از خودم می‌پرسم «خب، که چه؟»؛ یعنی چه حرفِ تازه‌ای در این اثر بوده که پیش‌تر گفته نشده؛ یا بهتر از این گفته نشده است؟ همین؟ قرار است ما و شعرمان یکی باشیم از بی‌شمار متوسط‌هایی که در صف ایستاده‌اند؟ همۀ آن‌چه گفتم، در تبیینِ گذر از شاهراهِ قانع‌بودن به سلامت و بی‌اشکال بودن؛ و رسیدن به سنگلاخِ خلاقیت و نوآوری برای ورود به دنیای شگفت‌انگیز هنر است.
حالا از کل کمی بگذریم، و بیت‌بیت به تماشای آن‌چه سروده‌اید بنشینیم. سعی می‌کنم برای پرهیز از اطالۀ کلام، تنها به بیت‌هایی بپردازم که حرفِ خوبی بشود از دلشان بیرون کشید، بلکه هم خدا خوشش بیاید و هم خلق خدا! از این‌جا به بعد بیشتر نگاهم فرمالیستی‌ست و در مورد علوِ معنی چیز دیگری نخواهم گفت، چون هرچه در این باب بگویم تکراری‌ست.
غزل اول: در بیت اول؛ «از یاد گرچه برده مرا شانه‌های تو / آسوده سر به شانۀ مهتاب جای تو» دریافت در مصراع دوم دچار اشکال است؛ آیا شاعر خواسته است در این بیت بگوید «اگرچه شانه‌های تو مرا از یاد برده، به‌جای تو آسوده سر بر شانۀ مهتاب [می‌گذارم]؟» مطمئن نیستم خواسته این را بگوید یا نه؛ اگر نه که جست‌وجو برای یافتن هر معنی دیگری، با تکلّف همراه خواهد شد؛ اگر آری، که بیت دچار ضعف تألیف است و با گزاره‌ای ابتر مواجه‌ایم؛ باید شاعر جای «گرچه» بگوید «اگر که»؛ همچنین حذف فعل محلّی ندارد و جمله ناقص و گنگ مانده است که باید فکری برایش کرد.
در بیت سوم؛ «با هر خیال می‌گذری از مقابلم / هر بار، جا گذاشت مرا رد پای تو»، ارتباط میان خیال، رد پا، گذشتن و جاگذاشتن فرمی زیبا تشکیل داده و ارتباطی خوب میان عناصر پدید آورده است. پیشنهاد می‌کنم در پایان مصراع اول نقطه‌چین بگذارید که اشتباه خوانده نشود؛ در غیر این‌صورت اختلافِ زمان افعال در دو مصراع مشکل‌آفرین خواهد بود!
در بیت پنجم، همین ارتباط میانِ عناصر به‌خوبی شکل گرفته است. صنعت استخدام که می‌توان از «هوا» به‌واسطۀ ارتباط دوگانه‌اش با «تو» (به معنیِ هواخواهی و خواستن) و «مبهم‌شدن آینه‌ها» استخراج کرد، بسیار زیباست.
در بیت آخر؛ «افسوس... وقت آمدنت خواب بودم و / گلبرگ ها شدند به جایم فدای تو» اگرچه نمی‌توان منطقی برای چراییِ فدا شدن گلبرگ‌ها؛ همچنین منطقِ درون‌شعریِ تشبیه ‌کردن خودِ شاعر / راوی به گلبرگ‌ها جست‌وجو کرد، این جسارت در گریز از نُرم محتوایی در مقایسه با دیگر ابیات، مرا مجاب به پذیرفتنِ بیت می‌کند.
غزل دوم: غزل دوم نسبت به غزل اول مجموعه، به‌مراتب ضعیف‌تر است. علتِ آن را می‌توان در زبان و فضای کهنه‌اش نسبت به غزل دیگر جست‌وجو کرد. علاوه بر این نکته، قافیۀ شعر که به‌صورت مضاف به ردیفِ اسمی آن اضافه شده، در اکثر بیت‌ها اضافۀ تشبیهی تشکیل داده که چندان با زبان شعر معاصر سازگار نیست، حال این‌که این اتفاق در موضع ردیف و قافیه رخ داده و در همۀ بیت‌ها، جز آن‌ها که نوع اضافه متفاوت است، تکرار می‌شود؛ این امر نقش زیادی در هرچه کهنه‌تر شدن زبان و فضای شعرتان ایفا کرده است.

منتقد : صالح دروند

صالح دُروند، غزل‌سرا، کارشناس ادبی و مدرس دانشگاه، سال 1360 در گرگان متولد شد. وی از سال 1378 شروع به فعالیت ادبی کرد و از همان ابتدا به سرودن شعر در قالب غزل پرداخت. عمده فعالیت و مطالعات وی تاکنون پیرامون همین قالب شعری بوده است.



دیدگاه ها - ۲
علیرضا حسن شاهی » دوشنبه 11 شهریور 1398
سلام و عرض ادب خدمت جناب دروند بزرگوار. از نقد مهربانانه شما بسیار سپاسگزارم. باید سعی کنم که با جسارت بیشتری گام به سوی مرحله سوم ( کشف و خلق) بردارم که نیازمند به تمرین و کسب تجربه در مراحل اول و دوم است. باید بیشتر بخوانم و تفکر کنم تا بتوانم حرفی بزنم که نه تکراری باشد و نه از چارچوب های درست شعری خارج. اینها هم ، فقط تمریناتی هستند تا اگر عمری باشد و توفیقی، بتوانم کمی به مرز شگفت انگیز خیال و شعر نزدیک شوم و به قولی چنگی به سویش بیاندازم.انشالله که بتونم بیشتر از شما یاد بگیرم. ممنون
صالح دروند » دوشنبه 11 شهریور 1398
منتقد شعر
درود بر شما. به امید خواندن شعرهای تازه‌تر و قطعاً بهترتان.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.