قصیدۀ غزل‌پوش




عنوان مجموعه اشعار : شادی زارهای شبانه
شاعر : علی نظری سرمازه


عنوان شعر اول : بانوی بی همتا
تا پاره ای از جان ختم المرسلینی/
تا رحمه للعالمینت را امینی/
تا آفتابی آسمانی در زمینی/
کامل ترین بانوی بی همتای دینی/
با آب با آیینه با آئین تابش/
با سیزده اسطوره ی ایمان عجینی/
با یاس احساس خدا در حسن یوسف/
زیبا ترین موعود را می افرینی/
مولای دین یعنی علی (ع)یعنی محمد(ص )/
یاللعجب !یعنی هم آن یعنی هم اینی/
تا بنده ای در بند بی دینی نباشد/
بین زمین و آسمان حبل للمتینی/
تا "لم یکن کفوا احد" را حد نباشد/
هم شان وهم کفوت علی(ع )را می گزینی/
جاری ترین جریان بی پایان تاریخ/
با عشق با سرچشمه ی پاکی قرینی/
در بهترین ها می شوی تکرار بانو/
در بهترین ها تا ابد هم بهترینی/






عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : صالح دروند
مهمان غزل زیبایی هستیم که در وصف حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها سروده شده است. فارغ از موضوع و محتوای ارزشمند این غزل، ارزش‌های دیگری نیز بر سرودۀ پیش رو مترتّب است. ایجاز از جمله پنجره‌هایی است که رو به این اثر باز است و می‌توان از طریق آن به متن وارد شد و به واکاوی اثر پرداخت. در بحث در بارۀ این شعر، می‌توان از دو منظر به بحث ایجاز نزدیک شد، که اتفاقاً یکی از این دو جنبه مثبت است و دیگری منفی. جنبۀ مثبت ایجاز را می‌توان در اقتصاد کلام سرایندۀ این غزل جست‌وجو کرد، جایی که شاعر توانسته است در موقعیت‌های مختلف هر بیت، بهترین کلمات را برای مضمونِ مطلوب انتخاب کند. به زعم بنده، شاعر در این امر، از ابتدا تا به انتهای غزل نسبتاً موفق عمل کرده است و خروجیِ این خوش‌سلیقگی و حُسن نظر شاعر، غزلی‌ست با زبانی یک‌دست و شسته رُفته.
اما آن‌چه را که می‌خواهم در مورد وجه منفی موجز بودن این شعر بگویم، قرار است قالبِ سروده به چالش بکشاند، به این اعتبار که ظرف اثر مقابل، چندان مناسب مظروف آن نیست! اگر بخواهیم قالب را تنها در شکلِ ظاهریِ آن خلاصه کنیم، رویکردمان کمی با مسامحه همراه خواهد بود. نمی‌خواهم غزل را طبق تعریف سنتی‌اش تنها به مجالی برای گفتن از حدیث نفس و وصف معشوقگان خلاصه کنم، اما منطق مدحیِ شعر پیش رو، در کنار زبان فخیم و استواری که شاعر برای سروده‌اش از آن بهره برده، در کنار فرم اثر که قالبی به مراتب طولانی‌تر را برای تأثیرگذاری بر مخاطب طلب می‌کند، همه و همه ما را مجاب می‌کند که بگوییم با شعری خوب، اما ناتمام روبرو شده‌ایم. به تعبیر دیگر، این شعر به‌لحاظ ظاهر غزل است و به‌لحاظ فرم، قصیده؛ در نتیجه نه این است و نه آن. شعر مورد بحث برای رسیدن به لحظه‌ای که بتوان از آن به‌عنوان نقطۀ اثرگذاری، یا نقطۀ اوج اثر یاد کرد، چندین و چند سطر فاصله دارد. وقتی مخاطب به انتهای شعر می‌رسد، همچنان منتظر و مشتاق است که گزاره‌های توصیفی این مدیحه، او را به سرمنزل مقصود، که اینجا همان لذت از دریافت اثری هنری‌ست، رهنمون کنند، که به‌ناگاه می‌بیند شعر به‌پایان رسیده است پیش از آن‌که حق مطلب را تماماً ادا کرده باشد. در پایان توصیه‌ام به دوست بزرگوار شاعرمان، تبدیل قالب این اثر، به قصیده و ادامۀ آن است تا جایی که بستر کافی برای فضاسازی شکل بگیرد.
گاه احساس می‌شود شاعر فریفتۀ بازی‌های لفظی شده، منطق معنایی کلام را رها کرده است. مثلاً در بیتِ «تا لم یکن کفواً احد را حد نباشد / هم‌شأن وهم‌کفوت علی(ع) را می‌گزینی»، مضامینِ دو مصراع نه‌تنها در ادامه و تأیید یکدیگر نیستند، که به‌کلی یکدیگر را نقض می‌کنند. ارتباطِ این که چه کسی شریک و هم‌شأنِ ممدوح باشد، با «لم یکن کفواً احد»ی که در مصراع نخست آمده چیست؟
در بیتِ «مولای دین یعنی علی (ع) یعنی محمد (ص) / یاللعجب! یعنی هم آن یعنی هم اینی» نیز، دو ایراد نهفته است. اول این‌ که با چه توجیه درونی یا بیرونی‌ای حتی، شاعر ممدوح را هم علی (ع) و هم محمد (ص) دانسته؟ البته شاید بتوان این‌گونه توجیه کرد که یعنی در نتیجۀ مصاحبت و ارتباط مداوم با آن بزرگوار، خوی و ویژگی‌های انسانی هر دو را در شخصیت خود نهادینه کرده است. اما نکتۀ دوم که مربوط به ساحت فصاحت است چندان قابل توجیه نیست؛ در جملۀ «یعنی هم آن یعنی هم اینی» یکی از «یعنی»ها زائد بوده، جمله را از نظر ساختاری دچار اشکال کرده است. بگذارید با مثالی برایتان توضیح دهم. شما می‌گویید «من صاحب دو هنرم؛ یعنی هم شاعرم و هم نقاش‌ام». آیا می‌توانید به‌جای این جمله بگویید « من صاحب دو هنرم؛ یعنی هم شاعرم و یعنی هم نقاش‌ام»؟ پیشنهاد می‌کنم مصراع دوم را برای رهایی از این اشکال، به این شکل تغییر دهید: «یاللعجب! یعنی هم آنیّ و هم اینی».
جاهایی از شعر نیز کلماتی، تنها برای پر کردن وزن آمده‌اند و کاربرد دیگری در شعرتان ندارند. گاه می‌شود با کمی اغماض از کنار برخی عبور کرد، اما نه در آن مواردی که جمله را دچار نقص و عیب می‌کنند. در بیت دوم این غزل «تا آفتابی آسمانی در زمینی/ کامل‌ترین بانوی بی‌همتای دینی» کلمه‌ای زاید در هر مصراع وجود دارد، که از اولی می‌توان چشم پوشید و از دومی خیر. اولی صفتِ آسمانی برای آفتاب است، که طبعاً با توجه به این‌که آفتاب غیر آسمانی وجود خارجی ندارد، وجودش کمی آزاردهنده است، اما می‌توان آن را به بهانۀ تأکید در اثربخشی تصویر، نیز در تقابل با زمین که در همان مصراع آمده، پذیرفت. اما در مصراع دوم، دو صفتِ کامل‌ترین و بی‌همتا به‌طور توأمان برای «بانو» آمده‌اند که هیچ توجیه عقلانی‌ای نمی‌شود برایش متصور بود؛ اگر چیزی بی‌همتا باشد، یعنی نمونۀ دومی برایش وجود ندارد، و همتایی نمی‌توان برایش متصور بود که بخواهیم با او بسنجیمش. در این‌صورت کامل‌ترین چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟ اگر بخواهیم خیلی تخفیف بدهیم و معنایی منطقی برایش بتراشیم می‌شود این که «در بینِ بانوهای بی‌همتای کامل، تو کامل‌ترینی!»، که در این صورت نیز از قدرِ ممدوح و اهمیت و ارزش مضمون بیت کاسته‌ایم.

منتقد : صالح دروند

صالح دُروند، غزل‌سرا، کارشناس ادبی و مدرس دانشگاه، سال 1360 در گرگان متولد شد. وی از سال 1378 شروع به فعالیت ادبی کرد و از همان ابتدا به سرودن شعر در قالب غزل پرداخت. عمده فعالیت و مطالعات وی تاکنون پیرامون همین قالب شعری بوده است.



دیدگاه ها - ۲
علی نظری سرمازه » سه شنبه 05 شهریور 1398
درودبرشاعر بزرگوار و منتقد ارجمند ممنون بابت نقدی که فرمودید همچنان از شما بزرگان ادب ،می آموزیم
صالح دروند » سه شنبه 05 شهریور 1398
منتقد شعر
درود بر شما. بزرگوارید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.