جهان قطعه‌قطعه‌ای از نظم و شعر




عنوان مجموعه اشعار : آصف جوشقانی
شاعر : حسینعلی عبدالرحیمیان


عنوان شعر اول :می پرسم از خود

گاهی که خلوت می کنم می پرسم از خود
رسم جوانمردی چرا رندانه باشد

اخلاق و انصاف و مروّت رفته از یاد
فامیل با خویشان خود بیگانه باشد

دیگر کسی در جای خود ننْشسته اینک
نسبت میان شخص و جا افسانه باشد

در پیچ و خم های ادارات کذایی
هر مفسدی را لانه و کاشانه باشد

دیدم ابَر پیری خمیده روی ویلچر
معمار ارشد در بنای خانه باشد

شیخی بتازد بر دگر شیخی،خدایا
این شیوه ها بس ناجوانمردانه باشد

دیدم که ملت منتظر تا آخر ماه
دلواپس واریز آن یارانه باشد

رفتم بپردازم قبوض آب و برقم
گفتا معطّل سیستم رایانه باشد

دیدم که آن مرغ خوش الحان با رفیقش
محصور و بندی در غروب لانه باشد

گفتم خدایا حاکمِ عادل تو هستی
کی این جفا در حدّ آن دُردانه باشد

دزدان و آقازاده ها در حال پرواز
زندان سزای کولبری در بانه باشد

اوضاع دنیا درهم است آخر خدایا
زلف نگارم درخور این شانه باشد؟

آمد ندایی با دل دیوانه ام گفت:
روشندل از نور خدا،فرزانه باشد

آخر به چشم دین رود دود تباهی
اینها همه درد دل دیوانه باشد

فردا که روز از نو شود روزی هم از نو
ساقی کوثر صاحب پیمانه باشد

پرده برافتد از همه اعمال انسان
روشنگری هایش چه بیصبرانه باشد

امّا چه خرسندم من از آن اقتدار و
آسیمه سر آن لوطی فتّانه باشد

آصف برو درد دلت را با خودت گو
نامردمی های جهان رندانه باشد




عنوان شعر دوم : عرشیان
عرشیان تا فرش می آیند که بر بالا برند
رُتبه ی احمد که از هر جنبه ای بالاتر است

این نه من باشم که دارم ادّعا بر این سخن
امّت اسلام را از ابتدا این باور است

سال عام الفیل و شهر مکّه و ماه ربیع
طاق کسریٰ مُنکسِر از مقدم پیغمبر است

دامن بنت وهب شد خرّم و امّا پدر
روی ماهش را ندیده در جهان دیگر است

شد امین اهل مکّه همرهِ حِلفُ الفُضول
در زمان کودکی هم مکّیان را داور است

بر خدیجه همسر والای ایشان آفرین
یا که امُّ المؤمنین کو بر خُوَیلِد دختر است

ابن عمَّش حیدر است و همسر و کُفْوِ بتول
قهرمان بدر و خندق،اوعلیِّ صفدر است

دخترش خیرالنِّسا و شافع روز جزا
نام او زهرای اطهر بر پدر هم مادر است

محتوای حرف احمد در غدیر و بعد حجّ
افسر مرحب شکار است آنکه بر ما سرور است

حضرت قابض اجازت خواهد از درگاه او
تا بَرَد روحش به نزد حق که حیّ اکبر است

آصف همراه تاسّف قطعه را پایان دهد
چونکه اینک عُمر احمد رو به فصل آخر است

از سقیفه نغمه های ناخوشی آید برون
آنچه دارد می شود تاراج،حقّ حیدر است

عنوان شعر سوم : رقص قلم
طبع شعرم گوییا میل خروشیدن کند
خامه در دستم هوای پای کوبیدن کند

تا نویسد لطف طبعم را به دیبای ورق
با چُنین عزمی به دستم ساز رقصیدن کند

رقص موزون قلم دارد پیامی آشنا
با هر آنکس در جهان کو عزم فهمیدن کند

اشک شوق این قلم از نیش گلگونش چکد
باغ علم و معرفت را غرق بالیدن کند

بندد امّا مصلحت سنجی عنان بر خامه ام
باز هم این طبع سرکش میل غرّیدن کند

گر قلم با دفتر و اندیشه همراهی کنند
جهل از این پیوستگی آهنگ نالیدن کند
نقد این شعر از : صالح دروند
در مجموعه‌ای که مقابلمان قرار گرفته است سه شعر از دوست عزیز، جناب آقای عبدالرحیمیان می‌بینیم که دو شعر نخست در قالب قطعه، و اثر آخر در قالب غزل سروده شده است. در ابتدا باید عرض کنم در کنار هم قرار گرفتن این سه‌قطعه شعر، با کمی کج‌سلیقگی همراه است، با این توضیح که دو شعر نخست (قطعه‌ها)، به هیچ‌وجه با شعرِ آخر (غزل) به‌لحاظ کیفی هم‌سنگ نبوده، در مرتبه‌ای به‌مراتب فروتر قرار دارند. بگذارید از همین‌جا شروع کنیم، بعد به شعرِ بهترِ این دوستِ شاعر خواهیم پرداخت.
قطعه‌ای که با مطلع «گاهی که خلوت می‌کنم می‌پرسم از خود / رسم جوانمردی چرا رندانه باشد» پیش رویمان قرار دارد، همان جایی‌ست که به ما اجازه می‌دهد در بارۀ مرز میان نظم و شعر، داد سخن سر دهیم. وقتی از «شعر» سخن می‌گوییم، حرف از آن متنی است که منطقی فراتر از منطق نثر، یا دست‌کم متفاوت از آن دارد. راه شناخت و تمیز این دو (نظم و شعر) در قالب‌های کلاسیک چندان دشوار نیست؛ کافی است لباس وزن را از تن متن بیرون کنیم و در آن بنگریم، اگر دیدیم سخنی ورای حرف‌های معمولی در آن مانده است، می‌توان ادعا کرد که اتفاقی شاعرانه در رگ و پی متن جریان دارد، اما اگر این‌چنین نبود...
برای این‌که قضیه را در روشن‌ترین شکل ممکن بیان کنم، شعرتان را بیت به بیت و با کمترین حذف و اضافه‌ای، به‌صورت بی‌وزن بازگو می‌کنم: «گاهی خلوت می‌کنم و از خودم می‌پرسم چرا رسم جوانمردانی رندانه است؟ [چرا] مروت و اخلاق از یاد رفته؟ [و چرا] فامیل با خویشاوندان خود بیگانه است؟ دیگر کسی در جای خودش ننشسته؛ حالا نسبت میان شخص و جایش به افسانه تبدیل شده است. در پیچ و خم‌های ادارات و موسسات دولتی، هر مفسدی لانه و کاشانه‌ای دارد. پیرمردی معمار ساخت و بنای خانه است، در حالی که روی ویلچرش خمیده. شیخی بر شیخ دیگر می‌تازد؛ خدایا! این شیوه‌ها بسیار ناجوانمردانه است! دیدم که ملت تا آخر ماه منتظر و دلواپس یارانه‌اند. رفتم قبوض آب و برق را بپردازم، گفتند که سیستم رایانه مشکل دارد...» فکر می‌کنم تا همین‌جا کافی‌ست و توانسته باشم حق مطلب را ادا کنم. همان‌طور که دیدید سطرهای بالا کوچک‌ترین نزدیکی‌ای با دنیای شعر ندارند و از خیال‌انگیزی و آنات شاعرانه فرسنگ‌ها دورند.
حال برای آن‌که حق مطلب کاملاً ادا شده باشد، چند بیتِ غزلی از خواجوی کرمانی را به‌صورت اتفاقی بر می‌دارم و اینجا می‌گذارم تا تفاوت میان نظم و شعر را به‌روشنی در یافته باشیم: «یاقوت روان‌بخشِ تو تا قوت روان است / چشمم ز غمت چشمۀ یاقوت روان است / آن موی میان تو که سازد کمر از موی / مویی به میان آمده یا موی میان است؟ / در موی میانت سخنی نیست که خود نیست / لیکن سخن ار هست در آن پسته دهان است / تا پشت کمان می‌شکند ابروی شوخت / پیوسته ز ابروی تو پشتم چو کمان است / با ما به شکرخنده درآ زان‌که یقین‌ام / کز پستۀ تنگ تو یقینم به‌گمان است / گفتند که آن جان جهان با تو چنان نیست / گویی که چنان است که با ما نه‌چنان است! / پنداشت که ما را غم جان است ولیکن / ما در غم آنیم که او در غم آن است...»
حال شما ابیات بالا را به هر زبانی که بازگو کنید، عنصر خیال و تصاویر شاعرانه، و نیز چربشِ منطق شعر بر نثر، شعر بودنش را ضمانت می‌کنند. در جزییاتِ قطعۀ مورد بحث نیز ایراداتی مترتب است که برای پرهیز از اطالۀ کلام، از گفتنشان سر باز می‌زنم که به دو شعر دیگرتان نیز بپردازم.
شوربختانه دومین قطعۀ این مجموعه نیز به‌لحاظ فقدان منطق شعری، همان ایراد اساسی را دارد که در مورد قطعۀ پیشین عرض کردم. همچنان متن مقابل را باید منظومه خطاب کرد، نه شعر. البته در این قطعه، نسبت به قطعۀ قبل استواری و قوت بیشتری در کلام احساس می‌شود و این اثر در کل دارای چفت و بستِ قابل دفاع‌تری است. دلیلش، لحن حماسی این شعر است؛ در شعر حماسی معمولاً شاعر از صنایعی چون تشبیه و استعاره کمتر بهره می‌برد و بیشترین استفاده را از صنعت بزرگنمایی (غلو، مبالغه و اغراق) دارد، همان‌طور که در شاهنامۀ بزرگِ فردوسی می‌بینیم.
اثر مورد بحث به دو ایراد وزنی دچار است که اولی در مصراع نخست بیتِ مطلع اتفاق افتاده است: «عرشیان تا فرش می‌آیند که بر بالا برند» که هجای آخرِ «می‌آیند» هجایی کشیده است، درصورتی که می‌بایست هجای بلند باشد. دومی نیز در بیتِ یکی‌مانده به آخر اتفاق می‌افتد؛ جایی که برای رعایت وزن می‌بایست «ه»ِ «همراه» را حذف کنیم و این‌گونه بخوانیمش: «آصفَمراهِ تأسف...»؛ که امکان‌پذیر نیست، چرا که هاء ملفوظ است و نمی‌توان آن را شبیهِ همزه حذف کرد.
و اما آخرین شعرِ این مجموعه، که غزلی است با مطلع فوق‌العاده زیبای «طبع شعرم گوییا میل خروشیدن کند / خامه در دستم هوای پای‌کوبیدن کند» آغاز می‌شود، شعری خوب و قابل اعتناست. تصویر پای‌کوبیدنِ خامه، که وجهی کنایی دارد و به اعتبار هر دومعنی می‌توان آن را در این بیت خواند (1- قلم، از شور و شادی به رقص و پای‌کوبی پرداخته است. 2- قلم، پایش را بر صفحۀ کاغذ می‌کوبد که با جوهرِ رد پایش شعر بنویسد.)، آغازی شورانگیز را برای این غزل رقم می‌زند. غزل در ادامه نیز به‌شکل مطلوبی پیش می‌رود، و می‌توان آن را در کل غزلی نسبتاً موفق قلمداد کرد، هرچند دیگر تا پایان غزل، بیتی هم‌تراز بیت نخست نمی‌یابیم، اما دست‌کم بیت‌ها از دایرۀ شعر بیرون نمی‌روند.
پیش از اتمام سخن، به این نکته اشاره کنم که در مقطع غزل ایرادی دستوری وجود دارد که البته به‌راحتی قابل ویرایش است. در مصرع نخستِ آن؛ «گر قلم با دفتر و اندیشه همراهی کنند»، فعل می‎‌بایست به‌صورت مفرد (کند) بیاید، چرا که نهاد آن (قلم) مفرد است و «دفتر» متمم و «اندیشه» معطوف به متمم. اگر گفته شود «قلم و دفتر و اندیشه همراهی کنند» درست است، اما «قلم با دفتر همراهی می‌کند». به تفاوت این دو جمله دقت کنید:
1- من و حسین صحبت می‌کنیم.
2- من با حسین صحبت می‌کنم.

منتقد : صالح دروند

صالح دُروند، غزل‌سرا، کارشناس ادبی و مدرس دانشگاه، سال 1360 در گرگان متولد شد. وی از سال 1378 شروع به فعالیت ادبی کرد و از همان ابتدا به سرودن شعر در قالب غزل پرداخت. عمده فعالیت و مطالعات وی تاکنون پیرامون همین قالب شعری بوده است.



دیدگاه ها - ۲
حسینعلی عبدالرحیمیان » شنبه 02 شهریور 1398
باسلام وسپاس از منتقد گرامی جناب استاد دروند که همچون آینه واقعیاتی را برایم توضیح فرمودند که چراغ راهم در ادامه کار خواهد بود، سپاسگزارم
صالح دروند » یکشنبه 03 شهریور 1398
منتقد شعر
درود بر شما. بزرگوارید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.