شعرهای زندگی




عنوان مجموعه اشعار : ۹۸۵-۲
شاعر : مهران عزیزی


عنوان شعر اول : ۹۸۵-۲۱
شعری بگو که حال جهان را عوض کند
حال و هوای تیره‌ی جان را عوض کند

حالا که نان به خون جگر خیس خورده‌است
شعری بگو که مزّه‌ی نان را عوض کند

پیداست پشت صورتک دوست دشمنی
شعری بگو که تعزیه‌خوان را عوض کند

شعری بگو که... هیچ... رها کن... نمی‌شود
باید زمان زبان زمان را عوض کند

وقتی که رسم و راه زمان ذبح شعرهاست
شاعر کجای کار جهان را عوض کند

آیا به درد هیچ کسی شعر می‌خورد
تا سرنوشت خرد و کلان را عوض کند

هیهات! گوش آدم قابیل‌زاد و شعر؟!
آدم شدن مگر همه‌مان را عوض کند

شاید گذشته‌ دوره‌ی ما پیرشیرها
باید جوان جهان جوان را عوض کند

مردی که از زمانه خودش زخم‌ خورده است
شعرش چگونه این جریان را عوض کند

این قصه در مسیر بدی پیش می‌رود
ای کاش قصه‌گو تَهِ آن را عوض کند

عنوان شعر دوم : ۹۸۵-۲۲
غزل تویی، غزالِ من، دلِ ترانه‌ام بده
بتاب و آفتاب را به عاشقانه‌ام بده

به جای نرده نردبان، به جای سقف آسمان
به جای ابر روشنان، به آشیانه‌ام بده

چروک و پیر باز هم دلم جوانه می‌زند
به جای آب و نور دل به نو جوانه‌ام بده

امیدوار مانده‌ در زمانه‌ی امیدکُش
دلی امیدوارتر در این زمانه‌ام بده

نفس کشیده‌ام تو را که عطر سبز رُستنی
بمان و جان جاودان به من، به خانه‌ام بده

عنوان شعر سوم : ۹۸۵-۲۳
خاکش سله بسته و ترک‌دان شده‌است
شوخی‌ش گرفته و نمک‌دان شده‌است

گلدان ترِ لبخند تو بوده‌ست، ولی
آیینه‌ی چهره‌ات بزک‌دان شده‌است
نقد این شعر از : صالح دروند
دو غزل و یک رباعی، مجموعۀ پیش‌ِروی ما را تشکیل می‌دهد؛ شعرهایی که در همین ابتدا می‌بایست به قریحۀ خوش شاعر آن‌ها اعتراف کنم. پیش از پرداختن به کل مجموعه، و نیز ورود به جزییات شعرها، می‌خواهم اندکی دربارۀ شعر اول، یعنی غزلی که با مطلع «شعری بگو که حال جهان را عوض کند / حال و هوای تیره‌ی جان را عوض کند» سروده شده است، صحبت کنم. این غزل علاوه بر این واقعیت که بهترین و کامل‌ترین شعر مجموعه است، خصوصیتی دارد که می‌توان از آن به عنوان «شعر زندگی» یاد کرد؛ شعری که از همه‌ چیزِ دنیای پیرامون ما صحبت می‌کند و با آن‌چه دور و برمان می‌گذرد، پیوند خویشاوندی محکمی برقرار می‌کند. اگرچه روایت این شعر حول محور یک موتیف شعری، که در اینجا خودِ «شعر» است، شکل گرفته، اما راوی سعی می‌کند به این بهانه، به مضامین و مسایل کلان‌تر بپردازد. نباید از این غافل بود که چنین رویه‌ای می‌تواند شعر را در مقاطعی دچار شعارزدگی کند و آن را به فاصله گرفتن از منطق شعری دچار کند، اتفاقی که در این مثال نیز گاه گریبان‌گیر غزل شده است، مثلاً در این بیت: «وقتی که رسم و راه زمان ذبح شعرهاست / شاعر کجای کار جهان را عوض کند». اما نکته‌ای که باعث می‌شود چنین شعرهایی، به‌رغم داشتنِ نقص و لغزش، مخاطب را به لذت دعوت کنند، این است که همه‌چیز می‌شود در این‌گونه آثار یافت؛ مخاطب می‌تواند همان‌طور که در خیابان راه می‌رود و به مناظر و مباحث مختلف و متنوعی بر می‌خورد، به تماشای گوشه گوشۀ این آثار بنشیند و توقعِ دیدن هر چیزی را داشته باشد؛ درست مثل وقتی که پای صحبت‌های یک آدم معمولی با تمام روزمرگی‌ها و دغدغه‌های معمولی‌اش می‌نشیند، آدمی که گاه از عشق می‌گوید و گاه از سیاست؛ گاه از روزگار می‌نالد و گاه از مسائل اجتماعی داد سخن سر می‌دهد.
اما از «چه گفتن» که کمی فاصله بگیریم و پا به میدانِ «چگونه گفتن» بگذاریم، از سنگینی کفۀ ترازوی این شعرها اندکی کاسته می‌شود. تصویر و خیال، دو عنصر‌ جدا ناشدنیِ شعرند که غالبِ منتقدان، بر ضرورت وجودشان در شعر اتفاق نظر دارند. حال این که رد پای کم‌رنگ هر دوی این عناصر در شعر نخست این مجموعه، کاملاً به شعریتِ اثر ضربه زده است. چراییِ این نقیصه را می‌توان در گزاره‌های پیشِ‌رو رصد کرد: «پیداست پشت صورتک دوست دشمنی»؛ «وقتی که رسم و راه زمان ذبح شعرهاست...»؛ «آیا به درد هیچ کسی شعر می‌خورد؟»؛ «شاید گذشته‌ دوره‌ی ما پیرشیرها»، گزاره‌هایی که بیش و پیش از شعر بودن، کارکرد شعاری در این غزل دارند.
غزل مطلع خوبی دارد؛ مطلعی که فضای کل شعر را به‌خوبی نمایندگی می‌کند و علاوه بر بهره‌گیری از کیفیت و جذابیت مناسب، مقدمۀ قابل قبولی نیز برای ادامۀ این غزل به‌شمار می‌رود. بیت دوم، اگرچه کمی به دامان شعارزدگی در می‌غلتد، اما کارکرد مجازیِ عناصر، وجهی هنری به آن می‌بخشد و بیت را نجات می‌دهد. تکرارِ «نان» در این بیت نیز خوش نشسته است. در پرانتز باید بگویم که به‌نظر می‌رسد «تکرار» از صنایع پر کاربرد «مهران عزیزی» است و در اغلب مواقع نیز توانسته از تکرارها به نفع شعرش بهره ببرد. بیت سوم کاملاً شعارزده می‌شود، مضافاً این‌‌که رابطۀ میان دو مصراع نیز نتوانسته به آن‌چه مطلوبِ شاعر بوده است نزدیک شود، در نتیجه بیت را دچار تکلف و ابهام کرده است. شاعر در ادامه، به مسیر قبل باز می‌گردد و بار دیگر مخاطب را با بیتی زیبا مواجه می‌کند. حذف‌هایی که در مصراع نخست این بیت صورت گرفته، کاملاً به نفع شعر تمام شده است. در مصراع دوم آن نیز شاعر توانسته بار دیگر از توانایی‌اش در صنعت تکرار استفاده کند. از اینجای غزل به بعد، کیفیت شعر تنزل می‌یابد و شعر بیش از پیش به ورطۀ شعارزدگی می‌افتد. مقطع غزل اما از بهترین بندهای این غزل است. در مصراع دوم آن، کاراکتر تازه‌ای به ماجرا وارد می‌شود؛ کاراکترِ غایبی که پیش‌تر در این شعر وجود نداشته و یکباره از ناکجاآباد سر بر می‌آورد و قصۀ تازه‌ای می‌آغازد. پیش از رسیدن به این بیت، راوی در همه ‌جای شعر کسی را مخاطب قرار می‌داده، با او صحبت می‌کرده است: «شعری بگو که...»، اما در بیت آخر از سوم‌شخصِ ناشناخته‌ای صحبت می‌کند و با این کار، تهِ ماجرا را باز می‌گذارد و می‌گوید: «این قصه در مسیر بدی پیش می‌رود / ای کاش قصه‌گو تَهِ آن را عوض کند». شاعر توانسته است با این پایان‌بندی، خودآگاه یا ناخودآگاه، بُعد دیگری بر شعرش بیفزاید؛ امری که مخاطب را برای لحظاتی به تأمل وا خواهد داشت.
غزل دوم، از نظر بیانی، غزل بهتری است، اما از نظر ایده و موضوع و محتوا، غزلی کلیشه‌ای با فضایی آشناست، که به هیچ‌وجه نمی‌تواند مخاطب حرفه‌ای و آشنا به غزل را مجاب و مشتاق کند.
آخرین شعر این مجموعه، رباعی نسبتاً موفقی است که دلیل توفیقش را باید در فضای نسبتاً متفاوتش جست‌وجو کرد که به مددِ بهره‌جویی شاعر از دایرۀ واژگانی مناسب و نه‌چندان تکراری، نصیبِ مخاطب کرده است.

منتقد : صالح دروند

صالح دُروند، غزل‌سرا، کارشناس ادبی و مدرس دانشگاه، سال 1360 در گرگان متولد شد. وی از سال 1378 شروع به فعالیت ادبی کرد و از همان ابتدا به سرودن شعر در قالب غزل پرداخت. عمده فعالیت و مطالعات وی تاکنون پیرامون همین قالب شعری بوده است.



دیدگاه ها - ۲
صالح دروند » شنبه 02 شهریور 1398
منتقد شعر
درود بر شما بزرگوار. چشم‌به‌راهِ خواندن سروده‌های تازه‌ترتان خواهم ماند.
مهران عزیزی » پنجشنبه 31 مرداد 1398
سلام و احترام. ممنونم از دقت و توجه و مهربانی‌تان. فقدان تصویر و خیال، همانطور که فرمودید، مشکل اصلی و اساسی نوشته‌های من است؛ اگر از ریز و درشت فراوان دیگر البته بگذریم. درست است که پُر و پَرت می‌نویسم اما بیش از آن، روز و شبم به تماشای دنیا و خواندن شعر می‌گذرد. امیدوارم بتوانم عالم درون و بیرون را شاعرانه ببینم و به تبع، تصویر و خیال خودش وارد نوشته‌ام بشود و بشود اصل و اساس نوشته‌ای که آن‌وقت دیگر شعر است. بسیار سپاسگزارم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.