در مذمّتِ در صف ایستادن




عنوان مجموعه اشعار : .
شاعر : حسن مسیّبی


عنوان شعر: دچارم نیستی

بی‌قرارت هستم اما، بی‌قرارم نیستی
چشم بر من بسته‌ای، چشم‌انتظارم نیستی

با چه شور و اشتیاقی روزها را شب کنم؟
ماه من! وقتی‌که دیگر در مدارم نیستی

راحت و بی‌دردسر قید دلم را می‌زدم
زودتر ای کاش می‌گفتی دچارم نیستی

آه از آن روزی که دارم یار می‌خوانم تو را
آه از این مردم که می‌گویند یارم نیستی

آن‌چنان از من خودت را دور و پنهان کرده‌ای
هر کجای این جهان پا می‌گذارم، نیستی

بی‌تو معنایی نمی‌یابم برای زندگی
هستی‌ام یعنی عدم، وقتی کنارم نیستی
نقد این شعر از : صالح دروند
قصد دارم در بارۀ غزل کوتاه پیشِ رو، از دو منظر به داوری بنشینم. در بخش نخست از دریچۀ کلیت اثر، به رویۀ شاعر در خلق شعر نظری خواهم انداخت؛ پس از آن با نگاهی نزدیک‌تر به غزل مورد بحث، نکاتی چند را خواهم گفت.
بخش اول: دوست شاعر عزیز! در مقام ارزش‌گذاری، به هیچ‌وجه نمی‌توانم شعرتان را معیوب و ضعیف قلمداد کنم؛ غزلی که شاعرش زبانی سهل و ممتنع را برای تصویرِ آنات شاعرانه‌اش برگزیده است. بی‌شک ساده‌نویسی که پرهیز از مغلق‌گویی و پرداختن به تصاویر پیچاپیچ را در بر دارد، انتخابی است که می‌تواند شاعر را اگر سرپنجه و چیره‌دست نباشد، به دردسر بیندازد. در تبیین این اصل، نباید از این خبر غافل ماند که استاد سخن، سعدی، به زبان سهل و ممتنع، بهترین و ماندگارترین نمونه‌های غزل فارسی را آفریده است. نکته‌ای که باید به آن توجه داشته باشید پرهیز از خلطِ مباحثِ ساده نوشتن با ساده‌‌انگاری‌ست.
شعرهای مهم و موفقی که در ذهن دارید را مرور کنید؛ اصلاً مهم نیست کهن باشند یا معاصر؛ حماسی باشند یا غنایی؛ فارسی باشند یا نه! همۀ آن‌ها صاحب شخصیت‌اند، تشخصی که برخاسته از مجموعۀ نسبتِ خیال و تصویر و سلامت زبان و ساختار متناسب و بهره‌گیری از صناعات ادبی و توجه به علو معنی و حفظ تعادل میان فردیت و پرداختن به دردهای جمعی و چندین و چند ویژگی گاه مشترک و گاه منحصر به هر کدام از این آثار است، حال می‌خواهد آن اثر «سنگ آفتاب»ِ اکتاویو پاز باشد یا «اسب سفید وحشی»ِ منوچهر آتشی؛ «ایمان بیاوریم»ِ فروغ باشد یا ترکیب‌بندِ محتشم کاشانی؛ «صدای پای آب»ِ سهراب باشد یا «بلقیس»ِ نزار قبانی، «زمستان» اخوان باشد یا «کوچۀ» فریدون مشیری؛ غزل‌های بی‌نظیر حافظ باشد یا چندین و چند غزل بی‌همتای حسین منزوی.
هر کدام از این آثار دیگر آثار زمزمه‌پذیر و ماندگار، از نظر ژانر و موضوع و محتوا و قالب و هم‌عصری و هم‌کیشی و هر همِ دیگری که به ذهنتان برسد، مربوط به دنیایی گاه بی ارتباط با یکدیگرند، اما در یک اصل با هم اشتراک دارند؛ این‌که در نوع خود بهترین‌اند! این دقیقاً همان نکته‌ای است که در شعر شما نمی‌بینمش؛ میل به برتری را! چهره‌ای که پس از خواندن غزلتان برابرم تصویر می‌شود، چهرۀ شاعر محافظه‌کار و قانعی‌ست که فقط می‌خواهد در بین خوب‌ها جایی برای خود دست‌وپا کند، بدون این‌که کوچک‌ترین تلاشی برای خلق اثری برتر در او ببینم. سرایندۀ این ابیات، بی‌شک تواناییِ انجام چنین کاری را دارد، اگر بخواهد و به سویش گام بردارد.
بخش دوم: بیت اول، از نظر سلامت زبانی و توازن بین اجزا، شروع خوبی برای این غزل دست و پا کرده است. تنها خرده‌ای که می‌توان بر آن گرفت، کلمۀ «اما» در مصراع نخست است، «بی‌قرارت هستم اما بی‌قرارم نیستی»، که وجهی بر آن متصور نمی‌توان بود، بدین اعتبار که بی‌قرارِ کسی بودن، فعلی نیست که اثرش فعلی متقابل را تضمین کند ، لذا چنین توقعی که از وجودِ کلمۀ «اما» بر می‌آید وجهی منطقی ندارد. به نظر، جمله می‌بایست چنین می‌بود: «من بی‌قرارت هستم؛ تو بی‌قرارم نیستی»، که علی‌الظاهر به اقتضای وزن چنان آمده است.
بیتِ دوم، درخشان‌ترین بندِ این غزل است؛ درست جایی که عناصر بیت به‌خوبی یکدیگر را حمایت می‌کنند و مضمونِ مطلوبِ شاعر نیز شکل گرفته است.
از این‌جای غزل به بعد است که شعر از نظر زبانی دچار افت می‌شود و شاعر دیگر نمی‌تواند سلامت و روانیِ زبانِ دو بیت آغازین غزل را تکرار کند. این ضعف را به‌ویژه در مصراع‌های نخستِ بقیۀ ابیات غزل می‌بینیم: «راحت و بی دردسر قید دلم را می‌زنم»؛ «آه از آن روزی که دارم یار می‌خوانم تو را»؛ «آن‌چنان از من خودت را دور و پنهان کرده‌ای». می‌بینید که سطح زبانی شعر تنزل یافته و حشو و زواید سلامت زبانی را به مخاطره انداخته‌اند، جایی که یکی از قیدهای معطوفِ «راحت» و «بی‌دردسر» در بیت سوم زاید است؛ همچنین یکی از صفاتِ «دور» و «پنهان» در بیت پنجم.
همچنین در چهارمین بیت این غزل، و در همان مصرع نخست؛ «آه از آن روزی که دارم یار می‌خوانم تو را»، زمانِ فعل دچار اشکال است. اگر منظور، آه کشیدن از «آن روز»، یعنی به‌خاطر آن روز باشد، فعل باید ماضی بیاید: «آه از آن روزی که تو را یار خواندم / می‌خواندم»؛ اگر منظور راوی، آه از آن روز به بعد است، که جمله ناقص است و باید می‌گفت: «آه بر بعد از آن روز که دارم یار می‌خوانم تو را»، که در این‌صورت نیز مضارعِ ملموس اشتباه است و فعل مضارع می‌بایست در وجه اخباری به‌کار می‌رفت.
در بیت بعد ، جملات دو مصراع، وابستۀ یکدیگرند و یکی به‌عنوان شرطی برای دیگری به‌کار رفته است: «آن‌چنان از من خودت را دور و پنهان کرده‌ای / هر کجای این جهان پا می‌گذارم نیستی». می‌بینید که ارتباط دو مصراع نیاز به حرف موصولِ «که» دارد؛ فرمول جمله چنین است: «آن‌چنان فلان شده که فلان شده‌ام». نسخۀ دیگر و ممکن‌تری که می‌توان برای این بیت پیچید، تغییر کلمۀ «آن‌چنان» به کلمه‌ای دیگر است، که جمله‌های دو مصراع بتوانند از یکدیگر مستقل شده، ساختار دستوری‌شان تغییر کند، مثلا: «باز هم از من خودت را...»
در پایان توصیه می‌کنم شاعر جوانِ مستعد این غزل، به سروده‌هایی از این‌دست دل خوش نکند و پا را از دایرۀ سرایش غزل‌های متوسط فراتر بگذارد.

منتقد : صالح دروند

صالح دُروند، غزل‌سرا، کارشناس ادبی و مدرس دانشگاه، سال 1360 در گرگان متولد شد. وی از سال 1378 شروع به فعالیت ادبی کرد و از همان ابتدا به سرودن شعر در قالب غزل پرداخت. عمده فعالیت و مطالعات وی تاکنون پیرامون همین قالب شعری بوده است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.