شعرِ بی‌فرم؛ شعرِ بی‌فرجام




عنوان مجموعه اشعار : آرزو
شاعر : شهاب مهری


عنوان شعر اول : نصیب

اصلا چه بود از زندگی سهم و نصیبم؟
چیزی به غیر از "غم" نرفته توی جیبم

من در جهنم شعر میگویم نه دنیا
ای زندگی بس کن، نده دیگر فریبم

گه گاه "مرگ" از من عیادت کرد و حالا
از رویِ دلسوزی شده تنها طبیبم

هر چه کشیدم از غمِ دوری کشیدم
از این کِشاکِش خسته هستم، بی شکیبم

ایکاش سیبی را نشانه میگرفت و
بی رحم میزد به "منی" که زیر سیبم

گرچه نمک بر زخم های من نپاشید
هر روز میخی تازه میزد بر صلیبم

با اینکه از روی حیا چیزی نگفتم
اما گمان میکرد حیوانی نجیبم

تنها به اشعارِ تَرِ من عشق ورزید
اینگونه شد که با غزل هایم رقیبم

اصلا چه بود از زندگی سهم و نصیبم؟
حتی میانِ شعر هایِ خود غریبم




عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : صالح دروند
نکتۀ اول: پیشنهاد می‌کنم هر شاعر، پیش از قلم‌برداشتن و شعرآغازیدن، طرح کلی شعرش را از ابتدا تا به انتها، در ذهنش تصویر کند، همان‌گونه که یک داستان‌نویس پلات داستان را پیش از قلم‌فرسایی به‌طور کامل در ذهن و حتی روی کاغذ دارد، سپس داستانش را شروع می‌کند. متأسفانه این تلقی که شعر به‌شکلی کاملاً خلق‌الساعه و بالبداهه شکل می‌گیرد، تلقی‌ای سراپا اشتباه است و فرجام چنین استراتژی‌ای، به شکل‌گیری شعری بی‌ایده و بدون فرم خواهد انجامید.
از این مقدمه، که شوربختانه بسیار فراگیر است، می‌خواهم به ایراد اساسی غزل پیش‌رو بپردازم. وقتی غزل را یک بار تا پایان می‌خوانیم، در یافتنِ مرکز ثقلِ شعر که قرار است فرمِ این غزل حول محور آن شکل بگیرد مردّد می‌مانیم، آن‌جایی که بازیگرِ بیتِ آغازینِ غزل، بی‌تردید «غم» است و بیت دوم و سوم به «مرگ» در مقابل زندگی می‌پردازد؛ تا این‌جای کار هم اتفاق چندان ناخوشایندی نیفتاده، هرچند هر دوی این مفاهیمِ انتزاعی (غم و مرگ)، آن‌قدر بین شاعران کهن و نو دست به دست شده که امکان لذت‌جویی از شعر را تا حد زیادی کم می‌کند، اما خب فعلاً بحث بحثِ فرمیک است و کاری به دیگر ابعاد ماجرا نداریم تا به وقتش! وقتی مشکل جّدی می‌شود که از چند بیتِ ابتدایی در می‌گذریم و به نیمۀ دوم غزل می‌رسیم، جایی که نهاد از جمله‌ها حذف شده، و دیگر نه نشانی از «غم» است و نه «مرگ»: «ای کاش سیبی را نشانه می‌گرفت و / بی رحم می‌زد به منی که زیر سیب‌ام» (بیت 5)؛ «گرچه نمک بر زخم‌های من نپاشید / هر روز میخی تازه می‌زد بر صلیبم» (بیت 6)؛ «با این‌که از روی حیا چیزی نگفتم / اما گمان می‌کرد حیوانی نجیب‌ام» (بیت 7)
همان‌طور که دیدید، الآن نمی‌دانیم که باید «غم»ِ بیت نخست را مسبّب بلایای این شعر بدانیم؛ یا «مرگ»ِ بیت سوم یقۀ راوی مصیبت‌زده را گرفته و به این روزش انداخته! که ناگهان بیت بعد از راه می‌رسد و تمام حدس‌ها را می‌کوبد و از نو بنا می‌کند؛ ظاهراً پای معشوق از خدا بی‌خبری می‌تواند در میان باشد که همۀ فتنه‌ها -کما فی السابق- زیر سر اوست: «تنها به اشعارِ تَرِ من عشق ورزید / این‌گونه شد که با غزل‌هایم رقیب‌ام»
نکتۀ دوم: دیگر نکته‌ای که می‌خواهم به آن اشاره کنم نیز از جنبه‌های منفی این غزل است. در پرانتز عرض کنم که با توجه به سن و سال نسبتاً کمِ سرایندۀ این شعر، پیش از پرداختن به غزل مورد بحث، تعدادی از آثارش را مطالعه کردم تا از اوضاع شاعری و سطح شعرش مطلع شوم؛ نتیجه این‌که شاعری مستعد و جدّی یافتم که می‌توان به آینده‌اش بسیار امیدوار بود، اما واقعیتِ امر این است که غزل فوق را نمی‌شود جزو آثار موفق او به‌شمار آورد، لذا در این مقال، همان‌طور که می‌بینید، بیشتر با جنبه‌های منفی روبه‌روییم.
عجالتاً از مسائل فرامتنی بگذریم! آن‌چه را می‌خواهم در این بخش مورد بررسی قرار دهم، بیت‌های غزل مورد بحث به‌صورت مجزّاست. در مواجهه با شعر کلاسیک خواه ناخواه به قالب بیت در دلِ قالب بزرگ‌تری به عنوان یک کُل (دوبیتی، رباعی، غزل، قصیده، مثنوی و...) بر می‌خوریم؛ بیتی که می‌شود آن را هم‌نرخ و هم‌ارزِ «بند» در شعرِ بدون وزن قلمداد کرد و بدین اعتبار به آن پرداخت.
شاعر در سرایش بیشترِ بیت‌های این غزل، با تکنیکی واحد پیش می‌رود؛ امری که تا حد زیادی از تنوع تکنیکی شعر می‌کاهد و رفته رفته ملال می‌انگیزد. بهترین شواهد این مدعا بیت‌های 3، 6، 7 و 8 اند که در همۀ آن‌ها با چنین ساختاری مواجه‌ایم: «هرچند قبلاً آن‌طوری بود، حالا این‌طوری شده!» (لطفاً به شمارۀ بیت‌هایی که عرض کردم مراجعه کنید و ببینید).
نکتۀ سوم: دیگر اشکالی که در این غزل می‌بینم، ناهمگونی لحن شعر در جای جایِ آن است؛ تا جایی که گاه نمی‌دانیم غزل مزبور متعلق به ژانر طنز است یا با شعری جدّی روبروییم. این خصیصه را، البته کمی خفیف‌تر، می‌توانیم در مقایسۀ دو مصراع بیت مطلع نیز مشاهده کنیم؛ اما وقتی این نقیصه به شکلی حادتر نمود می‌یابد که لحن چنین بیت‌هایی را در کنار هم، و در یک شعر واحد، می‌بینیم: «اصلا چه بود از زندگی سهم و نصیبم؟ / حتی میانِ شعر هایِ خود غریب‌ام» (بیت 9) و لحن آن را با این بیتِ سرخوش مقایسه می‌کنیم: «با این‌که از روی حیا چیزی نگفتم / اما گمان می‌کرد حیوانی نجیب‌ام» (بیت 7).
همان‌طور که در بیت اخیر مشاهده می‌کنید، مضمون و حتی لحن بیت، فرسنگ‌ها از شعر جدّی فاصله دارد و به دامان هزل و فکاهه در می‌غلتد.
نکتۀ آخر: نگاه من به این غزل، بیشتر نگاهی فرمی و ساختاری بوده است. پوشیده نیست که می‌شود از نظر بیانی نیز به استقبال این غزل رفت و به محاسن و معایب آن از دیدگاه علم بیان پرداخت، اما ایرادات ساختاری و درک شگردهایی که در ادامه می‌تواند فرمی درخور را برای یک شاعر به ارمغان بیاورد از نظر من از درجۀ اهمیت بالاتری برخوردار است. توصیه می‌کنم این غزل‌سرای جوان و خوش‌ذوق، دایرۀ دیدش را گسترده‌تر کند و ارتباطی عمیق‌تر بین عناصر شعرش بیابد تا بتواند از حداکثر توان زبان و شگردهای ریز و درشت شعر به نفع آثارش بهره بگیرد.

منتقد : صالح دروند

صالح دُروند، غزل‌سرا، کارشناس ادبی و مدرس دانشگاه، سال 1360 در گرگان متولد شد. وی از سال 1378 شروع به فعالیت ادبی کرد و از همان ابتدا به سرودن شعر در قالب غزل پرداخت. عمده فعالیت و مطالعات وی تاکنون پیرامون همین قالب شعری بوده است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.