شعر، مضمون می‌خواهد




عنوان مجموعه اشعار : .
شاعر : علي صادقي


عنوان شعر اول : .
پژمرده ای، بی برگ و باری، بی بهاری
تو بوی گل داری ولی از جنس خاری

گفتی که من آیینه ام! باشد قبول است
آیینه ای اما پر از گرد و غباری

گفتی که بیزاری ز نام و شهرتِ شعر
حرفت کجا؟ راهت کجا؟ تنها شعاری

شاعر نباید فکر نان باشد برادر!
آزاد باش از این هیاهویی که داری

گفتم برادر! اشتباه است این خطابم
تو نابرادر هستی و مهری نداری

با ما نشستی رنگ و بوی گل گرفتی
با خود گمان کردی که باغی در بهاری

علی صادقی

عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : احسان رضایی
هم این غزل و هم سایر اشعار ارسالی شما به پایگاه نقد شعر را خواندم دوست عزیز. شما به وزن و عروض مسلط هستید و زبان شاعرانه‌ای دارید. غزل‌های شما بدون اشکال وزنی و خوشخوان هستند. دایره واژگانی خوبی دارید ... اما دوست عزیز حواستان باشد که فقط همین‌ها کافی نیست. شعر، بجز عناصر فرمی و ساختاری، نیاز به عناصر معنوی هم دارد. عناصر معنوی چیزهایی است از قبیل عاطفه و اندیشه. شعر بیشتر از هر چیزی مضمون می‌خواهد. اگر شعر حرفی برای گفتن داشته باشد، حتی با کمترین میزان از صنایع ادبی و بازی‌های زبانی هم می‌تواند موفق باشد. بیدل دهلوی می‌فرماید:
خیال حلقۀ زلف تو ساغری دارد
که رنگ نشئه آن نیست جز پریشانی
این بیت سرشار از تشصویر و تشبیه است، اما اگر تصویرها را یکی یکی بشکافیم و معنا کنیم، تهش می‌رسیم به این که شاعر خطاب به معشوق می‌گوید زلفت پریشان و شانه‌نکرده است. حالا مقایسه کنید با بسیازی از دیگر ابیات معروف بیدل که در آنها مضمون و اندیشه‌ای هم هست:
ای ز خود غافلان خبر گیرید
در ته خاک بی کسی تنهاست
یا
به انگشت عصا پیری اشارت می‌کند هر دم
که مرگ اینجاست یا اینجاست یا اینجاست یا اینجا
عیار آن بیت با این بیت‌های بعدی کاملاً متفاوت است. به این دلیل که پشت بیت‌های دمی حرف و اندیشه‌ای هم هست.
حالا با این مقدمه بیاییم سراغ غزل شما. شما در غزلتان با انتقاد از مخاطبی شروع می‌کنید. خواننده با خودش فکر می‌کنید که این شخص چه کرده که مورد انتقاد شاعر است و منتظر کشف علت این خطاب و عتاب است که چرا طرف بوی گل دارد ولی هنوز خار است و به کمال نرسیده. اما آیا به این انتظار جواب داده شده؟ نه، غزل تا آخر همین‌طور به شماتت مخاطب خودش می‌پردازد، بدون اینکه ما را در جریان علت این ماجرا قرار دهد. فقط در یک بیت اشاره گذرایی مطرح شده که «شاعر نباید فکر نان باشد برادر/ آزاد باش از این هیاهویی که داری» انگار طرف خطاب هم اهل شعر و شاعری است ولی شعر را به نرخ روز و سفارشی هم می‌گوید. اما این ماجرا برای آن عتاب‌هیا بعدی که «تو نابرادر هستی» و چون «با ما نشستی» فکر کردی کسی شدی، کافی نیست. یعنی شاید برای خود شاعر و مخاطب احتمالی شعر، کافی باشد. اما برای خواننده‌ای که در جریان جزئیات روابط نیست، این شعر مفهومی پیدا نمی‌کند و برای همین امکان ارتباط با شعر از دست می‌رود.
این شعر را می‌توان در دستۀ اشعار هجو گذاشت که در تاریخ ادبیات فارسی، نمونه و سابقه طولانی دارد. اما یادتان باشد که در همان دسته از اشعار هم فقط آنهایی هنوز خواندن دارند که بازی زبانی یا تصویر خلاقانه‌ای در آنها باشد، وگرنه باقی فقط به درد کتابهای تاریخ ادبیات می‌خورند. برای نمونه، این دو رباعی را در هجو شاعری به اسم شمس ددۀ عراقی بخوانید، از شاعران قرن دهم.این شمس دده «عراقی» یعنی اهل عراقِ عجم، منطقۀ جبال، یا استان‌های مرک ایران بوده و مثل خیلی دیگر از شاعرهای عصر صفوی، به هوای علاقۀ پادشاهان گورکانی به ادبیات فارسی، به هند سفر کرد و به دربار اکبرشاه راه پیدا کرد. چون خودش حسابی شوخ‌طبع و «از مشاهیر ندما و ظرفا و بذله‌گویان» بود، دیگران هم با او شوخی‌های زیادی کرده‌اد. از جمله در تذکرۀ «هفت اقلیم»، می‌خوانیم که شاعری به اسم میر نصر زمانی، با اشاره به بیماری پوستیِ شمس دده از خسیس بودن او گفته:
شمس دده آن که کرده پستی پستش
دارد فلک از شرابِ مستی مستش
یک روپیه گر به دستِ پیسش افتد،
چون لکۀ پیسی نرود از دستش
این رباعی تقریباً هیچ نکته شاعرانه‌ای ندارد و فقط به درد ثبت در تاریخ و تحقیق در احوال شمس دده می‌آید. اما رباعی دوم که از مولانا میرعلی نجار است، طنز بیشتری دارد و شاید به خاطر نکته‌ای که در آن است قابلیت به خاطر سپردن داشته باشد:
شمس دده را چو دید شیطان در راه،
گردید ز راه تا نگردد گمراه
شمس از پی او دوان و شیطان می‌گفت:
لا حول و لا قوت الا با الله

منتقد : احسان رضایی

متولد ۱۳۵۶ تهران، داستان‌نویس، منتقد ادبی و مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب. مؤسس و اولین سردبیر پایگاه نقد داستان. تألیفاتش در زمینه تاریخ و ادبیات است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.