محور عمودی شعر را جدی بگیرید




عنوان مجموعه اشعار : ترانه و رباعی
شاعر : محمدامین فردوسی


عنوان شعر اول : ببخش
ببخش!
نگو که از دست من خسته ای
نگو که بار سفر بسته ای

پُره آهم
بمون ماهم

اگه تو بری و از حس خوبم بگذری
نمونی تنهام بذاری بری
بی تو دلگیرم
بی تو می میرم

رفتی!
چه پریشونم، مثه بارونم، باز می بارم
رفتی!
سرگردونم، نباشی ویرونم، بی تو آوارم

ای کاش!
من و احساسم، گرمی عشقم، نره از یادت
ای کاش!
برگردی پیشم، بیایی به آغوشم، دل به تو بسپارم

می دونی؟
احساس با عطر تو معنا میشه
فردام با عشق تو زیبا میشه
تو رویای آرزوهامی

دنیا!
دنیام بی تو واسم غربته
روزام پُره اشک و حسرته
بی تو دلگیرم، بی تو می میرم

محمدامین فردوسی

عنوان شعر دوم : مرز هشدار
دل غربت لحظه های غم را فهمید

افسوس کسی حرف دلم را نشنید

دیشب که در اوج غم به یادت بودم

افسردگی ام به مرز هشدار رسید

محمدامین فردوسی

عنوان شعر سوم : -
-
نقد این شعر از : احسان رضایی
جناب آقای فردوسی، سلام. با نام خانوادگی که شما دارید، منتظر خواندن شعرهای زیاد و خوب از شما هستیم. دو قطعه‌ای که این نوبت فرستاده‌اید، یک ترانه و یک رباعی است. قالب ترانه البته قالب مستقلی نیست و قضاوت نهایی در مورد آن به آواز و موسیقی‌اش هم بستگی دارد. از بین سه عامل موفقیت یک ترانه، یعنی متن قوی، اجرای خوب و تنظیم مناسب اینجا فقط متن را داریم، اما متن در صورت فعلی کمی گنگ است. مثلاً
بند اول ترانه، هیچ ارتباطی با باقی بندها ندارد. بند اول می‌گوید ببخش و نگو که از من خسته شدی و در آن به حس طرف مقابل توجه شده، در باقی بندها، دیگر خبری از این ماجرا نیست و ترانه‌سرا سراغ راوی و حس او رفته. معلوم نیست که چرا یار باید او را ببخشد و او چه کرده که یار می‌خواهد برود و جز آه و زاری، قرار است با چه روش و رویکردی دل یار را نرم کند. یا به این بند از ترانه توجه کنید:
اگه تو بری و از حس خوبم بگذری
نمونی تنهام بذاری بری
بی تو دلگیرم
بی تو می‌میرم
قید «اگر» جملۀ شرطی می‌سازد، خواننده/شنوندۀ ترانه می‌خواهد در صورتی که تو بروی چی می‌شود، این پاسخ شاید در خط چهارم باشد که «بی تو می‌میرم». خطهای دو و سه، بین «اگر» و «آن گاه» قرار گرفته و مخلّ معنی هستند. انگار جملۀ شرطی ما تبدیل شده باشد به اینکه: اگر بروی، رفته‌ای!
ضمن اینکه دلیل نوشتن «پرِ» به شکل «پره» را متوجه نشدم. اگر فکر می‌کنید خواننده متوجه تفاوت سکون و حرکت در انتهای کلمه نمی‌شود، قاعدتاً باید همۀ کسره‌های متن را به صورت های غیرملفوظ بنویسید: « نگو که از دسته من خسته‌ای / نگو که باره سفر بسته‌ای ...»

اما برویم سراغ رابعی. به نظر می‌رسد شما هم مثل خیلی از رباعی‌سرایان دیگر، رباعی را از آخر به اول می‌گویید. یعنی اول ایدۀ مصراع چهارم (افسردگی‌ام به مرز هشدار رسید) را داشته‌اید و بعد برایش مصراع‌های قبلی را ردیف کرده‌اید. این البته اشتباه رایجی بین اغلب شاعرهاست و هفتصد سال پیش شمس قیس رازی در «المعجم فی معاییر اشعار العجم» نوشت که «بسیار باشد که دو مصراع یا دو بیت با یکدیگر از راه معنی متناسب نیاید و این در رباعیات بیشتر افتَد که شاعر را معنیِ خوش در خاطر آید و بیشتر چنان بُوَد که آن را بیت آخر سازد، پس [بیت] اولی بدان الحاق کند.» یعنی مشکل سابقۀ دیرینه دارد. برای رفع این مشکل از خودتان بپرسید که اگر مصراع‌های قبلی را بردارید چه اتفاقی می‌افتد؟
برای کارگاهی کردن بیشتر بحث، بیاید چند رباعی دیگر را با همین مضمون مورد اشارۀ شما، یعنی غم و دلتنگیِ فراق بخوانیم. اول رباعی معروف مولانا:

هر روز دلم در غم تو زارتر است
وز من دل بیرحم تو بیزارتر است
بگذاشتیم، غم تو نگذاشت مرا
حقا که غمت از تو وفادارتر است

شاعر در مصرع اول حال دل خودش را توصیف می‌کند، در مصرع دوم حال دل معشوقی را که در مصراع اول هم به او ارجاع داده بود در نسبت با خودش. یعنی این دو مصرع کاملاً با هم متناظر هستند. مصراع سوم نتیجه‌گیری دو مصراع اول و مقدمۀ مصراع چهارم است که در مصراع چهارم (مثل مصراع چهارم شما) به یک عبارت جالب ختم می‌شود. شبیه همین رباعی را شاعر دیگری به اسم جلال حرمی دارد (و «سفینۀ کهن رباعیات» از او نقل کرده):

نه هیچ کسم همین‌قدر می‌پرسد
کآن خسته کجاست؟ کس خبر می‌پرسد؟
ای کرده فراموش مرا شرمت باد
کآخر تبم از تو گرم‌تر می‌پرسد

باز شکایت از هجران و دوری معشوق. این رباعی اما به قوت رباعی مولانا نیست. چون بیت اول، به نوعی جدا از بیت دوم است. کسی از دیگری نمی‌پرسد فلانی چطور شد. آن وقت در بیت دوم، تازه می‌رویم سراغ معشوق جفاکار که تب بیشتر از تو سراغم را می‌گیرد. احتمالاً شاعر توقع دارد ما معشوق را جزو «هیچ کس» مصراع اول حساب کنیم و بگوییم او هم یکی از همان‌هایی که حالش را نمی‌پرسیده، اما معشوق قاعدتاً باید نقش خیلی مهم‌تری داشته باشد. همین‌طور که در این رابعی از انوری اهمیت معشوق به حدی است که خطاب به او و بودن بی او را ردیف شعر کرده:

دل، درد تو یادگار دارد بی تو
و اندوه تو، در کنار دارد بی تو
با این همه، من ز جان به جان آمده‌ام
تا در تن من چه کار دارد بی تو؟

حالا با این توضیحات برگردین سراغ رباعی خود شما.در مصراع اول می‌گویید «دل غربت لحظه‌های غم را فهمید». تعبیر «غربت لحظه‌ها» آن هم «لحظه‌های غم» یعنی چی؟ دل متوجه تلخ و غمگین بودن چیزی که غمگین هست شده؟! قاعدتاً فهم یک چیز بدیهی بازگو کردن ندارد، مگر نکتۀ خاص و جنبۀ نگفته‌ای در آن باشد. اما اینجا توضیح بیشتری نداریم. بعد از این مصرع که وصف حال دل بود، می‌رویم سراغ مصراع بعدی که در آن، یک موضوع جدید مطرح می‌شود: «افسوس کسی حرف دلم را نشنید». اینجا موضوع روایت عوض می‌شود و شکایت از کسانی است که حرف دل شاعر را نفهمیده‌اند. اما دل در مصراع قبلی حرفی نزده بود که بفهمند. زده بود؟ دو مصراع اول با همدیگر هم بی ارتباط هستند و با بیت دوم هم. چون باز در بیت دوم، ماجرا چیز دیگری است. از اینکه دلم معنای غمیگین بودن غم را فهمید، کسی به حرفهاش گوش نداد، می‌رسیم به یک روایت دیگر از خود شاعر که دیگر در آن دل و باقی مردم نقشی ندارند. «دیشب که در اوج غم به یادت بودم» به یاد کی؟ از این مرجع ضمیر «ت» چرا در بیت قبلی خبری نبود؟ «افسردگی‌ام به مرز هشدار رسید». اینجا اگر به جای افسردگی «دلتنگی» بود، لااقل ارتباطش با مصراع سوم برقرار می‌شد، اما افسردگی می‌تواند بدون ماجرای عاشقانه هم رخ بدهد.

بخواهم کل نقد را در یک جمله خلاصه کنم، می‌شود: محور عمودی شعر را جدی بگیرد؛ ارتباط هر جزء از شعر (یا ترانه) را به قبل و بعد از خودش.

منتقد : احسان رضایی

متولد ۱۳۵۶ تهران، نویسنده و منتقد ادبی. در نشریات مختلفی، از «همشهری جوان» و «همشهری داستان» تا «کرگدن»، نوشته و می‌نویسد. مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب (کتاب باز، کاغذ رنگی، الف، شهر قصه) بوده. تألیفاتش در زمینه تاریخ و ادبیات است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.