رسیدن به عاطفۀ جمعی




عنوان مجموعه اشعار : .
شاعر : راشد صادقی


عنوان شعر اول : نیمه شب
نیمه شب روی حیاط

هجمه سرد سکوت

زاغ و قمری وقناری همه خواب

باغ گلهای بهاری همه خواب

آنطرفتر لب حوض شاخ گلدان سفالی درآب

برگهایش همه خواب

نیمه شب روی حیاط همه دنیا همه خواب

پشت دیوار اتاقم اما گریه زنجره ای مانده هنوز

نیمه شب روی اتاق

پنجره بر لب باغ

من تو را میدیم که از آن باغچه گل میچیدی

دست بر گوشه حوض میکشیدی آرام

و به سمت در باغ ....

تو که رفتی در این خانه شکست

خانه ویران شد و زندان اما

رو به باغت به دلم پنجره ای مانده هنوز

نیمه شب بر سر من

سقف تاریک بلندی که پر از سوراخ است

زده از آن بیرون نور آن عالم بالا دستی

نیمه شب قطره چکان عالم بر سر خفته باغ

میچکاند هستی

نیمه شب میبینم

در پس سجده نارنجی آجرها بر

قبله نور چراغ

پشت افتادن یک برگ درخت پشت خاموشی باغ

چشمهایی نزدیک

ونگاهی مشتاق

نیمه شب روی حیاط

زیر آلاچیقم در پی نور چراغ

پرسه شب پره ای مانده هنوز

در شب سردسیاهم شبح خاطره ای مانده هنوز


عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : احسان رضایی
دوست عزیز، شعر هم مانند همۀ هنرهای دیگر، هنر تبدیل عاطفۀ فردی به عاطفۀ جمعی است. یعنی ما حسی را درک می‌کنیم و موضوعی برایمان مهم می‌شود، آن وقت سعی می‌کنیم همین موضوع تأثر خود را به همه افراد منتقل کنیم و آنها را هم تحت تاثیر قرار دهیم. مثلاً شما در این قطعه از رفتن عزیزی با خواننده حرف می‌زنید و می‌خواهید غم و اندوه رفتن او را به دیگران هم نشان دهید. زبان شما در این قطعه شاعرانه است و تشبیهات خوبی هم دارید، اما برای سرودن یک شعر خوب فقط تسلط به زبان و موسیقی و صور خیال کافی است؟
اجاره بدهید بحثمان را با خواندن دو قطعه از جمال‌الممالک ایرج میرزا ادامه دهیم. در قطعۀ اول، شاعر در مورد اسبی که از یک حاکم محلی گرفته ولی اسب خوبی از آب درنیامده، با لحنی طنزآمیز شعر گفته است:
فرمانروای شرق ـ که عمرش دراز باد ـ
می‌خواست زحمت من درویش، کم کند
از پیری و پیادگی و راه‌های دور
فرسوده دید، خواست که آسوده‌ام کند
اسبی کرَم نمود که از رَم به خاطرم
اندوه رویِ اندُه و غم روی غم کند
اسبی کرَم نمود که چون گردمش سوار
صد رم به جای یک رم در هر قدم کند
اسبی که هر که خواست سوارش شود نخست
باید قلم گرفته وصایا رقم کند
گر فی‌المثل به دیدنِ احباب می‌رود
اول وداع با همه اهل و خدَم کند
گر گاه گاه اسبِ کسان می‌کنند رم
این اسب رم قدم به قدم، دم به دم کند
باشد دِرَم عزیز ولیکن سوار او
چون لفظِ رم در اوست، هراس از درم کند
گویی که جِن نموده شدر اندام او حلول
بیچاره از قیافه خود نیز، رم کند...
و همین‌طور 31 بیت دربارۀ یک مضمون، یعنی رم کردن اسب، دادِ سخن داده است و انصافاً هم خوب و شیوا و بامزه و فصیح گفته است. حالا این را مقایسه کنید با قطۀ معروف در ستایش مادر از همین ایرج میرزا که هم حجمش کمتر است و هم مضمونش تکراری است و هم صنایع ادبی موجود در آن هم نسبت به قطعۀ بالا بسیار کمتر است، اما شهرتی بسیار بسیار بیشتر از قطعۀ اسب چموش (شعر بالایی) دارد:
گویند مرا چو زاد مادر،
پستان به دهن گرفتن آموخت
شبها بَرِ گاهواره من
بیدار نشست و خفتن آموخت
لبخند نهاد بر لب من
بر غنچۀ گل، شکفتن آموخت
یک حرف و دو حرف، بر زبانم
الفاظ نهاد و گفتن آموخت
دستم بگرفت و پا به پا برد
تا شیوۀ راه رفتن آموخت
پس هستی من ز هستی اوست
تا هستم و هست، دارمش دوست
دلیلش واضح است. قطعۀ اول، علیرغم قوت و قدرت شعری آن، فقط به کار پژوهندگان تاریخ ادبیات می‌اید و علاقمندان به مطالعات تاریخ اسب در ایران می‌آید و احیاناً اگر کسی خودش هم اسب چموشی مشابه آن داشته باشد، از این قطعه لذت می‌برد. اما شعر مادر زبان حال همۀ افراد در طول تاریخ است. شاعر در قطعۀ دوم، توانسته به عاطفۀ جمعی بشری نزدیک شود. در مورد شعر شما هم همین قضیه صادق است. تا کسی خودش در باغ زندگی نکرده باشد و خانه‌شان حوض و باغچۀ پر گل و سقف مشبک نداشته باشد، با این شعر و تشبیهاتش همراه نخواهد شد. برای تاثیرگذرای بر مخاطب بیشتر، یا باید از تصویرهای عمومی‌تر استفاده کنید، یا اگر از تصویر خاصی استفاده می‌کنید، سریع از روی آن گذر نکنید و فرض نکنید که تمام مخاطبان همان درک و دریافتی را از این خاطرۀ بصری دارند که شما دارید، بلکه باید به تصویری که می‌سازید آن قدر وضوح بدهید که برای همه قابل فهم باشد. برای نمونه شعر «زمستان» اخوان ثالث را به خاطر بیاورید:
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت ...
اخوان در اینجا دارد یکی از روزهای سرد زمستانی زادگاهش مشهد را توصیف می‌کند که گوش‌ها از شدت سرما سرخ می‌شوند و مردم سرشان را داخل یقۀ لباس پنهان می‌کنند. همان‌طور که نیما یوشیج در شعر «هست شب» خود، یکی از شبهای شرجی و دم کردۀ تابستان شمال را دستمایۀ سرودن کرده:
هست شب یک شب دم‌کرده و خاک
رنگ رخ باخته است.
باد نوباوۀ ابر، از بر کوه
سوی من تاخته است.
هست شب، همچو ورم‌کرده تنی گرم دراستاده هوا،
هم ازین روست نمی‌بیند اگر گمشده‌ای راهش را...
اما می‌بینید که این دو استاد، همین موضوع بدیهی برای خودشان را چنان با جزئیات برای ما هم توصیف و تعریف کرده‌اند که ما هم بدون تجربۀ سرمای سخت و سوزان زادگاه اخوان یا شرجی نیمۀ تابستان شهر یوش، باز این تصویرها را درک می‌کنیم و با شاعر همراه می‌شویم و به حرف اصلی شاعر می‌رسیم. پس برای تاثیرگذاری بیشتر، به نوع تصویرهای موجود در شعرتان بیشتر دقت کنید.

منتقد : احسان رضایی

متولد ۱۳۵۶ تهران، داستان‌نویس، منتقد ادبی و مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب. مؤسس و اولین سردبیر پایگاه نقد داستان. تألیفاتش در زمینه تاریخ و ادبیات است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.