سردرگمی شاعر




شاعر : البرز بهرامی


نیمه شب است و باز گر گرفته ام
با یاد چهره ی تو جان گرفته ام
نیمه شب است و در اوج بی خوابی
از حس خود به خزان تو نوشته ام.
نقد این شعر از : مجید سعدآبادی
1.
با مروری بر سه اثر ارسالی از البرز بهرامی به خوبی می توان فهمید که یکی از این آثار نشان از از سردرگمی و عدم شناخت شاعر نسبت به قوالب شعری و خصوصا زبان شعر است.
( نیمه شب است و باز گر گرفته ام/با یاد چهره ی تو جان گرفته ام/نیمه شب است و در اوج بی خوابی/از حس خود به خزان تو نوشته ام )
گویی شاعر تمایل بسیاری بر ساختن یا سرودن شعر موزون و منظوم دارد اما نظمی برقرار نشده است و تنها به همان چپ نویسی "گرفته ام " بسنده کرده است! مساله به همین جا هم ختم نمی شود! باید با صدای بلند از وی پرسید چرا نیمه شب گر گرفته ای؟! چرا با یاد چهره او جان...؟! یعنی چه؟ و سوال های بسیاری دیگر که در حوزه منطق و معناشناسی اثر نمایان است.
پس با سرعت بسیار و رضایت کامل از این شعر می گذرم تا نگاهی بر دو اثر بعدی داشته باشیم.
2.
( و آنگاه که/دلقک شادی بخش شهر/کلاه خود را بر زمین کوفت/فهمیدم که/غم کار خود را کرده است )
شعر دلقک کمی نگاه ما را در آثار البرز بهرامی به شعریت هدایت می کند. بهرامی توانسته است معنای واحد و ایهام داری از خود را در لباس کلمات بنشاند و تقریبا نسبت به دیگر آثار خود ساختمندتر عمل کند. این شعر بیشترین نقاط ضعف خود را در زبان و خصوصا بکارگیری کلمات غیر ضروری و بی استفاده نشان می دهد. کلمات و حرف های اضافه ای که نبودشان می تواند کمک بیشتری به یکپارچگی متن کند. حرف اضافه " و " اولین حرف این شعر است و علارقم آنکه شاید خیلی از علمای شعر سپید معتقد باشند که حضور آن در آثار شاخص نشان از یاداوری موضوع نیامده ای است و ما را به نیمه بیان نشده شعر می کشاند؛ بنده معتقدم این نه تنها چنین کارکردی ندارد بلکه حذف آن، به موسیقی شعر نیز هیچ خدشه ای وارد نمی کند! همچنین در سطر دوم حضورکلمه "شادی بخش " و " شهر" نیز توضیح ناخوشایند (حشو) محسوب می شود. اینبار شعر را اینگونه بخوانیم: آنگاه که دلقک/کلاه خود را بر زمین کوفت/فهمیدم که غم/ کار خود را کرده است.
به اعتقاد این حقیر شاعران در این دوره نوشتاری بهتر است تجربه آثار بلندتر(و حتی چند صفحه ای) را داشته باشند تا تجاربی در نحوه بکارگیری ساختار، مساله چند روایتی و خصوصا ایجاد هارمونی را بدست آورند.

3.
( نیمه شب/وقتی همه قرآن به سر/الغوث الغوث میگویند/خواب در من/چون/طفلی گریز پای/می دود/و در حالی که/در حسرت این شبها/غرق/شده ام/چشمانم را میبندم و /می روم پیشواز فردا )
البرز بهرامی در این اثر نیز تا سطر سوم، ورود به دنیای هنر پیدا نمی کند! و در جریان شاعرانه نفس نمی کشد. گویی شاعر می خواسته تنها یک فضاسازی برای ورود مخاطب به شعر را ایجاد کند و در این مورد نیز موفق نیست! شاعران سپیدسرا بهتر است در محورهای افقی مخاطب را تحت تاثیر قرار دهند. حال این تاثیر می تواند با ورود به عرصه خیال باشد و یا تلنگری با انگشتان نوستالوژیک. ما در سطر سوم ورود موفقیت آمیزی به شعریت پیدا می کنیم. (خواب در من/چون/طفلی گریز پای/می دود). در این شعر نیز امکان حذف " و" در سطر هفتم وجود دارد و آسیبی به اثر نمی زند. همچنین آمدن کلمه " در " آن هم دو بار با فاصله اندک موسیقی سطرها را به هم می ریزد. (...در حالی که در...).
در پایان گفتنی است که هرچند دو شعر از این سه اثر از مرز نثر گذشته اند و شکل کلی شعر را به خود گرفته اند اما شاعر مسیر بلند و سختی در پیش خواهد داشت تا بتواند به آثاری شاخص دست پیدا کند.
یادداشت: مجید سعدآبادی

منتقد : مجید سعدآبادی

سعدآبادی متولد تهران است. سال 1378 توانست بطور حرفه ای شعر را دنبال کند و تمرکز وی بر حوزه شعر سپید است. در دهه هشتاد جوایز بسیاری از جمله دو دوره جایزه شعر فجر، کتاب سال دفاع مقدس، کتاب سال گام اول، کتاب سال شعر جوان و ...را به خود اختصاص داد. همچنین ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.