روایت در شعر




عنوان مجموعه اشعار : .
شاعر : امیرحسین صباغی


عنوان شعر اول : .
ستاره میلرزد از صدای زوزه ی گرگ
و ترس پخش شده روی بوم چهره ی ماه
برای گلّه همین صورت گچی خوب است
شکارگاه شده خاک کشور اشباح

درختی ام که درین خاک تیره ریشه زده
اسیر کرده ام این گام های سنگین را
سپیده در افق شرق منتظر مانده
که استحاله کند آسمان غمگین را

چه دوره ایست که از ریشه کنده خواهی شد
برای اینکه بگویی تو هم سپیداری
اراده ی خود من ریشه ی خودم را کند
تو با اراده ی خود یادی ام نمی داری؟

اگر جهان به شب افتاده باک مردن نیست
خودم به پای خودم پای دار می آیم
سکوت قبل تولد امید داده مرا
که با دوباره نبودن کنار می آیم

همان دقیقه که بالای دار می خفتم
نسیم وصل سحر تیرگی شب را رفت
سپیده گردن شب را برید و گل تابید
و شرق سرخ شد از عفت و سپس بله گفت

به خاک نور گرفته بگو که روزی او
تن گرفته و پر درد و رنج من بوده
همیشه سبز نبوده بگو به خاک از شب
بگو که تاریک و خشک و بی چمن بوده

امیرحسین صباغی


عنوان شعر دوم : .
لم داده ام به مبل به تو فکر میکنم
به ورژن جدید سرت, موی رنگی ات
لبخند خسته ات, دل فرضا شکسته ات
به نحوه ی تپیدن آن قلب سنگی ات

هر روز بوس میکنم از روی گوشی ام
بانوی پشت چهره ی مهتابی تو را
شب ها به خواب میروم و ناز میکنم
موی به شب نشسته ولی آبی تو را

اینجا هوای شعر شدیدا گرفته است
مه دید من به چشم ترا تار میکند
گم کرده ام ترا تو کجایی؟ بیا بیا
حتی اگر که چشم من انکار میکند

برخورد میکنند به چشم تو چشم هام
تا سرخ و سرخ تر بشوم. داغ و داغ و داغ
سرگیجه ای غلیظ بگیرم بایستم
تا از خود تو از تو بگیرم سُ سُ سراغ

در دم بنای سینه ام از بن فرو شکست
دو دستِ ناامیدم و در این تکان تکان
با پنجه ی خیال فقط چنگ میزنم ...
دستم به دستِ ... میپرم از خواب ناگهان

گوشی اگر به صورتم افتاد حرف داشت
حدسی بزن گلم! در گوشی به من چه گفت؟
ناراحتم ولی به درک. حرف راست زد
میگفت که تو خسته ای از شعر های مفت

هرجای شعر رفتم عزیزم فقط "تو" بود
انگار غایت ادبیات ما تویی
مضمون اصلی همه ی عاشقانه ها
نثرش قصیده اش غزلش به خدا تویی

امیرحسین صباغی

عنوان شعر سوم : .
سر درخت شدن داشتم که کاه شدم
که در دهان خر و گاو و بز تباه شدم

سفید بودم و عاشق کمی هوس کردم
که دوده از تو بروبم خودم سیاه شدم

تلو تلو خوردم در گذشته افتادم
اسیر خاطره بازی گاه گاه شدم

نفس شدم که برای همیشه خنده شوم
به یمن عشق برای همیشه آه شدم

ستاره بودم و در آب عشق افتادم
که با لجن کش مرداب اشتباه شدم

هجا هجا بودم بیت بیت گام زدم
بجای شعر شدن نثر افتضاح شدم


امیرحسین صباغی
نقد این شعر از : احسان رضایی
دوست گرامی، پرکاری شما، آشنایی‌تان با زبان شاعرانه، دایره واژگان وسیع و تسلط به لغات، در کنار سن و سالتان همگی مژدۀ ظهور یک شاعر جوان و خوش‌آتیه را می‌دهد. امیدوارم با همین جدیت و پشتکار ادامه بدهید و از پیشنهادهای دوستان منتقد هم برای بهبود شعرتان استفاده کنید.
چون دو شعر از سه شعری که این بار ارسال کرده‌اید در قالب چهارپاره است، پس بیایید بیشتر در مورد همین قالب صحبت کنیم. قالب چهارپاره، به معنای مجموعه رباعی‌ها یا دوبیتی های به هم پیوسته، از قالب‌های جدید شعر فارسی است که بعد مشروطه استفاده از آن رایج گشت. اگر در ادبیات کهن به اصطلاح چهارپاره برخورد کردید منظور اشعاری است که هر بیت آن، چهار بخش داشته باشد و سه بخش اول (دو بخش در مصراع اول و بخش سوم در مصراع دوم) با هم قافیه و سجع داشته باشند و بخش چهارم بیت با بقیۀ ابیات شعر هم‌قافیه باشد بعضی می‌گویند شعر ابوالقاسم لاهوتی برای محاصره تبریز به دست نیروهای محمدعلی شاه در ۱۲۸۸ اولین چهارپاره بوده و بعضی نمونه‌های دیگری را به عنوان اولین ذکر می‌کنند به هر حال چهارپاره از زمان مشروطه شکل گرفت (ایرج میرزا در شعر «انقلاب ادبی» خود به جدید بودن این قالب اشاره و از آن انتقاد کرده) و برای همین بعضی اساتید، مثل دکتر زرین‌کوب این قالب را پلی بین شعر کهن و شعر نیمایی می‌دانند. طبیعتاً یک قالب جدید برای بیان حرف‌هایی جدید ساخته می‌شود. در قالبهای دوبیت قبلی، مضمون و درونمایۀ هر شعر در همان دو بیت گفته و تمام می‌شد. اما در قالب چهارپاره حرف و درونمایه‌ای داریم که در دو بیت نمی‌گنجد و نیاز به ابیات بیشتری دارد. این درونمایه معمولاً یک روایت است که هر بخش از چهارپاره با بیان یک اتفاق، تصویر یا دیالوگ به ساخت آن روایت کمک می‌کند. برای همین است که استاد شفیعی کدکنی چهارپاره را «مثنوی عمودی» لقب داده (با اشاره به سنتِ زیر هم نوشتن مصراعهای چهارپاره). اگر به چهارپاره‌های معروف مثل «دختر جام» فریدون توللی، «ماه در مرداب» پرویز ناتل خانلری، «نایافته» فریدون مشیری، «اسیر» فروغ فرخزاد، «سگها و گرگها» مهدی اخوان ثالث، «مثل چشمه مثل رود» قیصر امین‌پور، ... هم توجه کنیم همین عنصر روایتگری را به وضوح مشاهده می‌کنیم. مثلاً «سگها و گرگها» با تصویرهایی از یک شب زمستانی شروع می‌شود:
هوا سرد است و برف آهسته بارد
ز ابری ساکت و خاکستری‌رنگ
زمین را بارش مثقال مثقال
فرساد پوشش فرسنگ فرسنگ ...
بعد آواز سگها را می‌خوانیم که می‌گویند: «کِشد - مانند گرگان - باد ، زوزه/ ولی ما نیکبختان را چه باک است؟» و از اینکه «کنار مطبخ ارباب»، «بر آن خاک‌اره‌های نرم» می‌خوابند و «از آن ته‌مانده‌های سفره» می‌خورند راضی هستند، البته شلاق ارباب را هم تحمل می‌کنند تا «ارباب آخر رحمش آید». بعد آواز گرگها را می‌خوانیم که می‌گویند: «کشد - مانند سگها - باد زوزه / زمین و آسمان با ما به کین است». آنها از سرما، گرسنگی و «سلاح آتشین» آدمیزاد در عذاب هستند و خونشان روی برفها می‌ریزد، ولی
درین سرما، گرسنه، زخم‌خورده،
دویم آسیمه‌سر بر برف چون باد
ولیکن عزت آزادگی را
نگهبانیم، آزادیم ، آزاد
مضمون حرف شاعر بیان عزت آزادگی است، اما اینجا شاعر با نشان دادن تضاد و کنتراست دو نوع زندگی آدمهای نوکرصفت و آزاده، حرفش را زده است. در این روایت، همۀ اجزای شعر در خدمت روایت و مکمل همدیگر هستند. حتی طنز کوچکی که در شعر هست که سگها زوزۀ باد را به صدای گرگها و گرگهان آن را به آوای سگها تشبیه کرده‌اند. این‌طوری است که یک روایت خوب در شعر شکل می‌گیرد.
حالا با این توضیحات برویم سراغ اشعار شما. چهارپارۀ اول این‌طور شروع می‌شود:
ستاره می‌لرزد از صدای زوزۀ گرگ
و ترس پخش شده روی بوم چهرۀ ماه
برای گلّه همین صورت گچی خوب است
شکارگاه شده خاک کشور اشباح
این، شروعی فوق‌العاده است. تصویری کاملاً داستانی که نوید خواندن یک روایت را می‌دهد. اما وقتی وارد بند دوم می‌شوبم، می‌بینیم شاعر خودش را به درخت تشبیه کرده و صحبت از خاک تیره و آسمان غمگین است (نه ترس و وحشتی که در دو بیت اول بود). بخش سوم باز شعر از دو تصویر اول دورتر می‌شود، اینجا از سختی‌ها تلاش برای اثبات خود به دیگران می‌خوانیم (چه دوره‌ایست که از ریشه کنده خواهی شد/ برای اینکه بگویی تو هم سپیداری). انگار هر بند از این چهارپاره ساز جداگانه‌ای می‌زند و با مضامین مختلفی مواجهیم که به اصرار شاعر کنار هم قرار گرفته‌اند. با اینکه تصویر کلی شعر، حرکت از شب تیره به صبح امید است، اما اجزای این شعر با هم چفت نشده‌اند. گرگهای بند اول همانجا گم و حذف می‌شوند و قبل از اینکه بخوانیم «و شرق سرخ شد از عفت و سپس بله گفت» هیچ زمینه‌ای برای ازدواج خورشید و مشرق نداریم. انگار فریم‌های مختلفی از فیلم‌های متفاوت پشت سر هم ردیف شده باشند. این تصویرها لولای اتصال و نخ تسبیح ندارند. خواننده با خواندن/تجسم/دیدنشان چندان چیزی متوجه نمی‌شود. همین را با چهارپارۀ دومی خودتان مقایسه کنید. جایی که شعر با این ابیات شروع می‌شود:
لم داده‌ام به مبل به تو فکر می‌کنم
به ورژن جدید سرت، موی رنگی‌ات
لبخند خسته‌ات، دل فرضاً شکسته‌ات
به نحوۀ تپیدن آن قلب سنگی‌ات ...
گذشته از کلمۀ نامأنوس «ورژن» که خیلی راحت می‌شد به جایش «نسخه» گذاشت، اینجا شاعر روایت کاملی را می‌گوید از اینکه نشسته و دارد به معشوق و روابطشان فکر می‌کند، بعد یکباره از خواب می‌پرد، تلفن همراه به صورتش می‌خورد و شاعر از این برخورد چیزی می‌فهمد و خطاب به معشوق می‌گوید باورم کن. هرچند اینجا هم اتفاق روایت چندان پررنگ نیست، اما بالاخره یک اتفاق و یک موضوع محوری داریم که همه اجزای شعر حول آن چیده شده‌اند. مثلاً اگر می‌خوانیم که «تا از خود تو از تو بگیرم سُ سُ سراغ» قبلاً برای این لکنت شاعر دلایل و قراینی در شعر آمده (سرخ شدن، داغ شدن و سرگیجه گرفتن) و همین، شعر را منطقی و باورپذیر می‌کند و ارتباط مخاطب را با شعر، آسانتر.
پس پیشنهادم به شما دوست عزیز، خواندن بیشتر کتابهای داستان و اشعار روایی برای آشنایی با نحوۀ روایت است، اگر می‌خواهید از قالب چهارپاره استفاده کنید.

منتقد : احسان رضایی

متولد ۱۳۵۶ تهران، داستان‌نویس، منتقد ادبی و مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب. مؤسس و اولین سردبیر پایگاه نقد داستان. تألیفاتش در زمینه تاریخ و ادبیات است.



دیدگاه ها - ۱
امیرحسین صباغی » شنبه 01 تیر 1398
شعر سوم چقدر مهجور است :))

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.