شاید حکمتی...




عنوان مجموعه اشعار : هادی برگ
شاعر : محمدرضا هادی نیا


عنوان شعر اول : قبله گاه
قبله گاه
ای عشق تو برای دلم رکن و تکیه گاه
در این سرای تار توئی بهترین پناه

هرجا که آفتاب رخت جلوه گر شود
آنجاست کعبه دلم، آنجاست قبله گاه

می خواهمت به حد تمام ستاره ها
می خواهمت فراترِ از آفتاب و ماه

خاک کویر لوطم و هر لحظه تشنه ام
در انتظار ریزش بارانی از نگاه

بی تو تمام زندگیم پوچ و خالی است
بی تو منم فتاده به آغوش پرتگاه

حالا بیا که با تو بیاید همه خوشی
در پیشگاه دل مکن ای دوست رو سیاه

هرکس ندیده است به دل درد عشق را
درواقع کرده است همه عمر خود تباه

" هادی" به اشتباه نگاهی به باد رفت
عمری شده است تشنه تکرار اشتباه


عنوان شعر دوم : دلرباتر
دلرباتر
اندکی گر کمتر از این بی وفاتر می شدی
درد من کم می شد و تو دلربا تر می شدی

چون گدایی می کنم، ای ناز تحقیرم مکن
جای من بودی اگر بی شک گداتر می شدی

می زداید گر چه یادت غصّه و غم را زدل
کاش خود می آمدی و غمزداتر می شدی

پرسشی دارم،که آیا غصه می ماند، اگر
با صدای سینه من هم صداتر می شدی

این طرف من بودم و فکر تو و کوهی بلا
آن طرف تر هم تو می بودی بلاتر می شدی

حیف شد لج کردی و عمداً نفهمیدی مرا
این نمی گردید اگر واقع گراتر می شدی

"هادیا" شاید که در خود حکمتی می پروراند
اینکه هر لحظه به عشقش مبتلاتر می شدی


عنوان شعر سوم : رقص نور
رقص نور
سر به پا همه شوقم، سربه پا تماماً شور
در نگاه تو غرقم، بی کرانه ی مو بور

نیست حرف امروزو نیست حرف دیروزی
کشته مرده ات هستم از گذشته های دور

گاه شعر می گویم، گاه هم نمی گویم
در نگفتن و گفتن، این تویی فقط منظور

روزها و شبهایم، با تو هست می مانم
داستان شوخی نیست ، دوست دارمت بدجور

هر کسی به جایت بود ، با چنین دل آرایی
داشت حق بسیاری، می شد این چنین مغرور

باتو روح می گیرد، هرغزل که می گویم
بی تو هر غزل باشد، چند حرف سوت و کور

ناگزیرم و مجبور، گرچه خوب می دانم
نیستم برای تو غیر وصله ی ناجور

دائماً به آمار ناز خود می افزایی
چونکه خوب می دانی، ناگزیرم و مجبور

حال لحظه ای برخیز، بنگرد تو را " هادی"
چون که در دلش دارد اشتیاق رقص نور
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر سه غزل. نخستین غزل را، با «رکن» مصراع نخستش (که علاوه بر معنای عام ستون، آدمی را به یاد رکن یمانی کعبه هم می اندازد) و «کعبه و قبله گاه» بیت دومش و «ستاره و آفتاب و ماه» بیت سومش (که به یاد داستان ابراهیم می اندازدمان)، باید غزلی عارفانه و البته عاشقانه بنامیم. در بیت نخستین، باید لزوم قوی تر شدن تناسبات را یادآور شویم؛ با آن که در این بیت، شاعر را در پی رکن و تکیه گاه و پناه می یابیم، «تار» بودن سرا، کارآمد نیست و مناسبت و مراعات نظیری با دیگر ناصر بیت برقرار نمی کند. در بیت سوم، اگر می شد کلمه ی بهتری جایگزین «فراتر» شود طوری که مجبور نباشیم پایان آن را خلاف عرف کاربردی زبان مرسوم تنها برای ایفاد سلامت وزن، مکسور بخوانیم، عالی می شد. کار، کار دشواری نیست و با اندکی تأمل، کلمه ی شایسته ای برای جایگزینی پیدا خواهد شد. کار تا بیت پنجم، نسبتاً خوب پیش می رود و با آن که شاهد تصویر بدیع و غافلگیرکننده و تازه و خلاقانه ای نیستیم، اما لااقل سلامت بیان، ما را قانع می کند که با ابیاتی قابل قبول رو به روییم. ...تا آن که می رسیم به بیت ششم و «حالا...». این بیت، دو پاشنه ی آشیل یا چشم اسفندیار دارد که اگر تجدید نظری در آن ها اتفاق بیفتد، قطعاً با بیت خوب و نجات یافته ای مواجه خواهیم شد. یکی «حالا»ست. به نظرم «حالا» نتوانسته چندان در بیت خوش بنشیند و بشود آن چیزی که باید می شد. «حالا» با کلمه ی دیگری هم در این بیت نسبتی لفظی یا معنایی نیافته که جای پایش در بیت محکم شود. برای همین به نظرم باید به تغییر و جایگزینی اش با کلمه ای بهتر اندیشید. دومین نکته ی گفتنی، به مصراع دوم همین بیت مربوط است. حذف «مرا» در این مصراع، به نظرم ضربه ی بدی به بیان زده است. درست است که مفعول «روسیاه مکن» ناگفته پیداست، اما از آن جا که ما معمولاً در زبان روزمره مان هرگز این جمله را بدون «مرا» به کار نمی بریم، استخدامش به این شکل محل ایراد است. بیت بعد هم دو ایراد دارد؛ یکی کم اهمیت تر و دومی نابخشودنی. «دیدنِ» درد در دل، از آن حرف هاست! چرا باید «دیدن» را در این جا پذیرفت و با آن کنار آمد؟ از این بدتر، «در واقع» است. ما ناچاریم «ع» را در این کلمه ادا کنیم و بخوانیم، بنابراین، وزن خراب می شود. اگر ما به فرض محال، اجازه داشتیم مصراع را این طور بخوانیم که: «در واقِ کرده است همه عمر خود تباه»، بله، وزن درست می شد. نکته ی گفتنی دیگر در مورد این بیت، این است که این بیت فاقد اقناع منطقی ست. مخاطب چرا باید ندیدن درد عشق را موجب تباه شدن عمر بداند؟ این استدلال البته برای عشاق پذیرفتنی ست ولی در مجموع، این که درد از تباه شدن عمر جلوگیری کند، از توان کافی برای مجاب کردن مخاطب برخوردار نیست. برای مصراع آخر این غزل هم پیشنهادی دارم (البته بر تغییر آن اصراری ندارم) : «عمری ست هست تشنه ی تکرار اشتباه». اگر قافیه ی «اشتباه» در بیت دیگری (مثلاً بیت یکی مانده به آخر) هم آمده بود، اتفاق جالبی می افتاد و «تکرار اشتباه» بیت آخر معنایی دوچندان می یافت. (بر این پیشنهاد هم اصراری ندارم). غزل دوم با تعبیر زبانی و بیانی عجیبی آغاز می شود که از طرفی به خاطر دخالتش در قافیه، امکان تغییرش سخت و بعید است، و از طرفی به شکل کنونی نیز نمی توان آن را دلچسب دانست و پذیرفتش. مشکل، خرج از عرف و کاربرد مرسوم زبان است. ما هرگز به جای «اگر کمی باوفاتر می شدی» یا «اگر کمتر بی وفا می شدی» نمی گوییم: «اگر اندکی کمتر بی وفاتر می شدی». معنا و مضمون بیت ایرادی ندارد اما این مشکل بیانی را نمی توان انکار کرد و نادیده اش گرفت. در بیت چهارم این غزل، هم «که» نابجا استفاده شده و هم شاعر به جای «mimaand» از «mimaanad» بهره برده است. جمله ی درست با توجه به ساخت نحوی، باید این طور می بود: «اگر با سینه ی من هم صداتر می شدی، آیا غصه می ماند(mimaand)؟». کم هزینه ترین راه اصلاح این بیت، تغییر مصراع اول بدین صورت است: «پرسشی دارم که آیا غصه ای می ماند اگر» (البته باید برای حذف کم هزینه و بلکه پرفایده ی «که» هم فکری کرد). آشکارا پیداست که شاعر کوشیده است با استعمال «بلا» و «لج کردن» و «واقع گرایی» زبان شعرش را نو کند. باید به خاطر داشت که هرگاه عناصر امروزی تر زبان در شعر حضور پیدا کنند بی آن که روح و نگاه و جهان بینی و عناصر یک شعر (و آن هم نه فقط یک بیت) نو باشند، نتیجه نامتناسب از آب در خواهد آمد. این دو بیت از استاد شهریار (با وجود ارج غیر قابل انکارشان در شعر معاصر) مثال خوبی برای این است که اگر حواس مان به نو بودن فضای شعرمان نباشد، نو شدن زبان نه تنها دردی را دوا نخواهد کرد، بلکه ممکن است شعر ما را به دره ی تفنن بلغزاند و دستمایه ی ناپسندیدگی اش شود: «با دیگران خوری می و با ما تلوتلو / قربان هرچه بچه ی خوبِ سرش بشو» / «تو آنتنی و زمین از خلیفه خالی نیست / که این دکل سبب اتصال ارض و سماست». در بیت یکی مانده به آخر، «نمی گردید» غلط نیست اما زبان را قلنبه سلنبه کرده و از صمیمیت ساقط کرده است. شاعر این غزل که شعرش را با تعابیر کهن صورت بخشیده و از ظرفیت زبان کهن در خدمت شعرش بهره برده، نباید نگران به کار بردن «ساعت» به جای «لحظه» در بیت آخر باشد. ساعت در شعر قدیم، همان معنی لحظه و ثانیه ی امروزی را داشته. در بیت آخر اگر به جای «لحظه»، «ساعت» داشته باشیم، بیت موسیقی گوش نوازتری خواهد یافت. در غزل آخر، «سر به پا» را به جای «سراپا / سر تا پا» می پذیریم به شرطی که لااقل در کاربرد بومی همشهریان شاعر، کاربردی داشته باشد. این بنده ی حق تا کنون تعبیر «سر به پا» را نشنیده ام اما استعمالش را در کاربردهای بومی محتمل می دانم. در بیت چهارم، «با تو هست می مانم» مفهوم نیست؛ آیا یعنی: با تو «هست» می مانم و به واسطه ی حضور تو هستی می یابم؟ حتی اگر مقصود شاعر همین بوده باشد، نه روز و شب و نه «هستی» با ارکان مصراع بعد (یعنی: داستان و شوخی و دوست داشتن و بدجور) نسبتی ندارند و این تناسب بازیگران این بیت با همدیگر را زیر سؤال برده است. اگر به جای «داستان شوخی»، مصراع دوم با کلمه یا عبارت دیگری آغاز می شد و بار اصلی بر عبارت مرسوم «شوخی نیست» متمرکز و مؤکد می ماند، بیت دلنشین تر می شد. در بیت ششم، «باشد» به جای «هست» آمده که کاربردی قدمایی ست؛ اشتباه نیست اما بیان شعر را عصاقورت‌داده کرده؛ گویی شاعر از موضعی بالاتر یا از پشت تریبون با ما حرف می زند نه از موضع صمیمیت و لاجرم صداقت. در بیت هفتم، باید شاعر را ستود که با آن که می توانسته بسراید: «ناگزیر و مجبورم»، به تناسب موسیقی قافیه (ناجور) بها داده و پاره ی نخست از مصراع نخست را طوری آورده که به «مجبور» ختم شود. حکایت «آمار» هم در این شعر، گرچه لبخندی بر لب می نشاند، اما همان حکایت «لج کردن» و... است که پیش تر ذکر خیرشان رفت. حذف شدن «تا» از میانه ی مصراع نخست بیت آخر نیز به نظرم سزا نبوده است و تنها عقب نشینی از سلامت بیان برای رعایت حرمت وزن تلقی می شود.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.