پرهیز از عادات مسری




عنوان مجموعه اشعار : آرزو
شاعر : شهاب مهری


عنوان شعر اول : دیوانه ها

همان چشمی که از بیگانه ها، دیوانه میسازد
چرا راحت از این دیوانه ها، بیگانه میسازد؟

دوباره کوه ریزش کرد و من آن مرد تنهایم
که از این سنگ ها هم، خانه و همخانه میسازد

به روی قلبِ من دیگر برای خنجرت جا نیست
همیشه زخم ها، از مرد ها افسانه میسازد

منم آن جغدِ شومی که برایِ رفعِ تنهایی
به روی شانهِ صیادِ خود هم لانه میسازد

تو ریشه در زمین داری، مرا میلِ پریدن نیست
کسی با حیله از این پیله ها، پروانه میسازد

گمانم خواجه ی شیراز حتی بین حوری ها
همین حالا برایت مصرعی رندانه میسازد

عنوان شعر دوم : تهران دگر بدون تو تهران نمیشود

من باشم و تو باشی و باران؟ نمیشود.
تهران دگر بدون تو تهران نمیشود

انگیزه ای برای سرودن نمانده است
شعرِ بدون زلفِ پریشان نمیشود

دانش اگر هزار برابر شود، چه سود؟
کشفِ حجاب از تو کماکان نمیشود

زیبایِ قد بلند زیاد است و بی گمان
هر بُتّه جِقه، سروِ خرامان نمیشود

از فرقه ی نگاهِ تو گر توبه هم کنم
ایمانِ من دو مرتبه ایمان نمیشود

با یک نگاه، عاشقِ من شد، ولی چرا؟
چیزی گران، که بی سبب ارزان نمیشود

این جمله هست، داغِ دلِ بی قرارِ من
در نامه اش نوشت: "غزل نان نمیشود"

آری، گذشت هر چه که بود و... دوباره خواست
جبران کند...؟ گذشته که جبران نمیشود

میبخشمت، عزیز تر از جان، ولی بدان
گرگی که توبه کرد، سگِ چوپان نمیشود

اصلا نمیشود، به خدا که نمیشود
تهران دگر بدون تو تهران نمیشود

عنوان شعر سوم : تو زرد ها
گفت زن هستم، ولی قولم شبیه مردها
پایِ تو جان میدهم، بی اعتنا به درد ها

صبح، طوفانی که نه، بادی ملایم می وزید
عشقِ او را برد، همراهِ غبار و گَرد ها

فصل های وصل و هجرانِ تو از تقویم رفت
سالها من دیدم از این دسته گرم و سرد ها

زوج ها در کافه هستند و خیابان پر شد از
خودروی تک سرنشین در ازدیاد فرد ها

عشق، مثلِ هندوانه خوب و بد دارد ولی
روی دستم باد کرده عشقِ این تو زرد ها
نقد این شعر از : ابراهیم اسماعیلی اراضی
بدون شك و در همين آغاز، مي‌توانم بگويم كه در اين نوبت، قرار است درباره‌ي يك استعداد اميدواركننده بنويسم كه اگر برخي عادات مخرّب و مسريِ فراگیر در شعر اين‌روزها را كنار بگذارد و برخي بايدهاي ماهيتي و ساختي را جايگزين آنها كند، مي‌تواند شاعر خوبي باشد؛ چراكه حتي فقط با خواندن غزل اول و درنظرگرفتن اينكه سراينده، 23سال سن و كمتر از دو سال سابقه‌ي سرودن دارد، به اين نتيجه مي‌رسيم كه در اين مدت، خيلي خوب رشد كرده و به شكل قابل تحسيني، پيش رفته است؛ سراینده‌ای که ساده و نسبتا درست می‌سراید، خوش‌قریحه است و کلامش از بهره‌های زیبایی‌شناسانه، تهی نیست. البته مطمئنم كه در نوبت‌هاي قبلي، همكاران گرامي‌ام، بسياري از گفتني‌ها را گفته‌اند ولي به هر روي، حتي تكرار و تاكيد بر موارد گفته‌شده، مي‌تواند مفيد و موثر باشد.
قاعدتا اولين لغزش‌هايي كه بايد به آنها اشاره كنم، مربوط به موسيقي بيروني و كناري‌ست كه حداقل لغزش نخست، تا حدي من را متعجب كرد؛ چون سراينده در هر سه اثر نشان داده كه مشكل چنداني با موسيقي بيروني و كناري ندارد و نسبتا با وزن و قافيه، خوب كنار آمده است؛ به گونه‌اي كه موزون و مقفا نوشتن، حتي او را دچار لكنت‌هاي معمول، نكرده و بيشتر جملاتش، درست و طبيعي‌ست.
در مصراع «گرگی که توبه کرد، سگِ چوپان نمی‌شود» يك اشتباه ذهني، باعث شده كه دوست جوان ما «كرد» را يك هجاي بلند در نظر بگيرد و همين اشتباه، وزن مصراع را مخدوش كرده است. البته اصلاح اين لغزش، حتي براي خود سراينده، چندان سخت نيست؛ چون چنين مواردي، بيش از آنكه حاصل ندانستن و نتوانستن باشد، حاصل غفلت است.
لغزش يا اشتباه ديگري كه پيش‌تر به آن اشاره كردم، به موسيقي كناري مربوط است. تقريبا به‌قطع‌ويقين مي‌توانم بگويم كه مصراع نخست بيت مطلع غزل سوم، چنين بوده است: «گفت زن هستم ولی قولم شبیه مردهاست». چطور مطمئنم؟ چون سياق خود جمله، اين مدعا را اثبات مي‌كند. ما كاربران زبان فارسي در دكلماسيون طبيعي نوشتاري و حتي گفتاري روزمره‌مان به هيچ وجه «است» پاياني چنين جمله‌اي را حذف نمي‌كنيم (خصوصا كه در جملاتي از اين قبيل، «هست» و «است» با هم دادوستد دارند و نقش‌هاي تاكيدي را هم بر عهده مي‌گيرند.)؛ پس مي‌توانيم مطمئن باشيم شكل اوليه‌اي كه به ذهن سراينده رسيده نيز چنين بوده ولي پس از آنكه پاي موسيقي كناري به ميان آمده، دوست گرامي ما ترجيح داده «مردهاست» را به «مردها» تبديل كند تا با موسيقي كناري بقيه‌ي بيت‌ها منافاتي نداشته باشد. مطمئن باشيد كه هر مخاطب آگاهي وقتي به پايان مصراع نخست مي‌رسد، چنين برداشتي خواهد داشت و آن را به عنوان يك نقطه‌ي ضعف، در نظر خواهد گرفت. البته اين مصراع هم با اندكي تغيير در ساختار نحوي جمله، قابل اصلاح است. و البته در مصراع دوم این بیت هم «به» در جایگاه هجای بلند نشسته که پذیرفته و گوش‌نواز نیست.
اما هيچ‌كدام از اين دو نكته، چندان مهم نيست؛ وزن و قافيه و رديف و... با آموزش و تمرين، آموخته مي‌شوند و چنین لغزش‌هایی به حداقل می‌رسند؛ آنچه مهم است، این است که سراینده، چه تلقی‌ای از شعر داشته باشد. آیا شعر، مجموعه‌ای از رابطه‌سازی‌هایی‌ست که یکی‌یکی و بر مبنای آنچه ردیف و قافیه تجویز می‌کنند یا اجازه می‌دهند، از پی هم می‌آیند؟ آیا سراینده باید در خدمت ردیف و قافیه باشد یا بالعکس؟ آیا اجزای یک سازه ـ از هر نوعی ـ می‌توانند بدون پیوند و تنیدگی و فقط بر اساس یک ویژگی مشترک (مثلا رنگ)، یک ارگانیسم واحد را تشکیل دهند؟ موسیقی، فقط یکی از عناصر ساختی شعر است و نمی‌تواند بار عناصر اصلی و فرعی دیگر را به دوش بکشد. قرار نیست بی‌انصافی کنم و بگویم در آثار شما چیزی جز موسیقی وجود ندارد؛ قطعا در تجربه‌های شما از سایر عناصر هم می‌شود سراغ گرفت اما نگرانی اصلی امثال من این است که شما هم مثل خیلی از استعدادهای دیروز که امیدهای فراوانی را پدید آورده بودند اما در گرداب پسند عوام، غرق شدند، همه‌ی توانتان را صرف سرودن بیت‌هایی کنید که بیش از آنکه شعر باشند، شعار و احساسات و جملات قصار و رابطه‌تراشی بین پدیده‌ها هستند. شعر، آفرینش محض است؛ آن هم در هستی‌های خودبسنده‌‌ای که حاصل شبکه‌های تنیده‌ی تصویری و عاطفی و اندیشگانی و زبانی و موسیقایی و... هستند.
و چند نکته‌ی دستوری:
ـ در بیت سوم غزل اول، «زخم‌ها» (جمع) با «می‌سازد» (مفرد)، متناسب نیست. اگرچه «زخم» در حالت عادی، غیرذی‌روح است، اینجا زخم‌ها، در وضعیت تشخیص است و باید برای آن، فعل جمع به کار برده شود.
ـ مصراع «شعرِ بدون زلفِ پریشان نمی‌شود» یک جمله‌ی ناقص است و حداقل یک «که» کم دارد.
ـ در «چیزی گران» هیچ نیازی به «ی» نیست.
ـ و...
امیدوارم در نوبت‌های بعدی نقاط مثبت سروده‌های امیدوارکننده‌ی این دوست جوان‌ پایگاه نقد شعر، بیشتر و پررنگ‌تر باشد.

منتقد : ابراهیم اسماعیلی اراضی

ابراهیم اسماعیلی اراضی   شاعر، ترانه‌سرا، منتقد ادبی     ابراهیم اسماعیلی‌اراضی زاده‌ی یلدای 1353 اصفهان است. بیشتر بر حوزه‌های غزل، ترانه و آموزش و نقد ادبی متمرکز بوده و سعی کرده از زوایای تازه، به مبانی ساختاری و ماهیتی شعر اصیل ایرانی، ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.