سرنوشت عبرت آموز شاعران سبک هندی




عنوان مجموعه اشعار : هفت
شاعر : مهدی اله قلی قصری


عنوان شعر اول : یک
رام شو قلبِ تکه پاره ی من
بنشین حسرت دوباره ی من
سر من را به بادِ شعله نگیر
هیجان پر از شراره ی من

من همان سایه ی پر از دردم
که دلم را دوباره گم کردم
کوچک و خالی و سیاه و کبود
می رود روحِ شب سواره ی من

می رود راه خاطراتم را
می نشاند تبِ دَواتم را
می کشاند مرا به سمت تو ای-
کِشتیِ خفته بر کناره ی من !

روح من آشنای شب ها نیست
ساکن خاطرات فردا نیست
در بلندای تیره می تازد
در پی آخرین ستاره ی من

می رساند مرا به تو ای ماه!
مُنتَهای منوّرِ هر راه!
مجمع اُنسِ حوریان در روح!
ای نسیم عبیرباره ی من!

می کشم دست بر کتاب تنت
می دوم در سپیدی بدنت
دست من را بگیر تا بپرد
سوی چشم حرام‌خواره ی من

بید مجنون بادهای بهار!
راه یاب مسیر شهر و دیار!
من تو را دوست دارم و .. این است 
جمله ی صدهزار باره ی من

عنوان شعر دوم : دو
چشمت آیینه دار فصل بهار
مژه ات سبزه ی گره زده است
سرکه ی تند بی‌کلام لبت
مستمان کرده فکر عربده است

می خرامد غزال صحرایی
در تپش های پلک دل سنگت
می‌کشاند دل مرا خورشید
به تماشای موی صد رنگت

چشم‌ خورشید کور خواهد شد
از شعاعِ حرارتِ بدنت
گوش عالم کر است این شب ها
از طنینی به غیر پر زدنت

صبح، با زلف های پی در پی
چشم من را سیاه می خواهد
منگی بعد خواب انگاری
بوسه ای از گناه می خواهد

در سکوت خمار صبحانه
چشم هایت صبوحی آوردند
پنجه هام از میان موهایت
عطر نعنای کوهی آوردند

خم شدم تا تو را نفس بکشم
ریه هایم پر از ترنم شد
قلبِ در انتظار عطر تنت
پر طراوت تر از تبسم شد

از همان روز آشناییمان
دائما سیرِ اَنفُسی داریم
دور از سرفه های همدیگر
مشکلات تنفسی داریم

صاحب کل پیکرم هستی
صاحب کل پیکرت هستم
من در این اتحادِ بی مانند
ساکنِ قلبِ لشکرت هستم

آه ای باعثِ رشادتِ من
اتحادِ ممالکِ مطلوب!
سِیر کن وضعِ فاتحِ خود را ،
لَیسَ فی جُبَّتی سِویَ المحبوب ...

عنوان شعر سوم : سه
در آستانه ی تجرید بی محل کلام
در ازدحام نفس گیر واژه های جنون
هوای پرتنش و اضطراب ذهن مرا 
ببر _برای سکون_
به سمت شهرک ِ آبادِ انسجامِ غزل ..


به آسمان بنگر
به ابرهای پر از صاعقه پر از طوفان
دوباره ، باز ، هنوز ...
نگاه کن به تجلای حیرت انسان
که با نگاه تو این ابرها سترون نیست .


عمیقِ روزنه ی چشم های تو اینک
همان زمردانِ غریب
از انعکاس پر از سبز های دریایی
به آسمان نگریست
و شعر نازل شد ...

همو که صاعقه وار آمد و ردا انداخت
شبیه آن زن که شعله پوش و خرمن سوز
به قصد منزوی آمد ، به قصد پیر غزل ...

و شعر صاعقه وار
درست مثل همان زن
دوباره نازل شد ...
نقد این شعر از : آرش شفاعی
گفته اند مرز شعر و ناشعر را تخیل رقم می زند. به عبارت دیگر آنچه شاعر همیشه در چنته دارد که کلامش را از حیطۀ زبان عادی و روزمره به سمت متنی ببرد که مخاطب را قانع کند، در حال خواندن شعر است؛ تخیل است. تخیل چیست و مرز تخیل کجاست؟ سؤالهایی سخت است و در طول تاریخ هنر و ادبیات، نحله های فکری و مکاتب ادبی هرکدام از موضعی به این سؤال پاسخ داده اند. اما شاید همیشه یک قاضی منصف وجود داشته است که دربارۀ تخیل و مرز و معیارهای آن حرف آخر را زده است: ذوق مخاطب. همان گونه که مخاطبان یک نوشتۀ موزون را به صرف داشتن وزن عروضی نمی پذیرند و آن را شعر نمی دانند (و به همین دلیل بسیاری از شاعرانی که هنرشان به نظم کشیدن و موزون و مقفی کردن نثر بوده است از دایرۀ شاعران تأثیرگذار زبان فارسی خارج شده اند)؛ مخاطبان نمی پذیرند که هر کلام مخیلی زیباست. خیال هم برای خود حد و مرزی دارد، اگر از این حد بگذرد، مخاطب در برابر آن می ایستد و جبهه می گیرد. سرنوشت عبرت آموز بسیاری از شاعران سبک هندی در برابر ماست. آنهایی که خود را «نازک خیال» می دانستند و معتقد بودند «طرز تازه» آورده اند اما نامشان در صفحات تاریخ ادبیات ایران گم شد؟ گناهشان چه بود؟ خیال ورزی؟ نه! گناهشان این بود که یک جنبه از شعر را گرفتند و آنقدر به آن بال و پر دادند که دیگر جنبه ها از دست رفت. شعرهایی سرودند که از نظر خیال فربه شده بود اما از اندیشه و احساس و زبان در آن خبری نبود. مسابقه ای برای نازک خیالی در گرفته بود و شاعران به خیال خود خیال می ورزیدند اما شعرشان نه احساسی بر می انگیخت و نه اندیشه ای را به خود مشغول می کرد. در این مسابقه هرکس مضمونی دور از دست تر را می پرورید و با معجزه گری کلماتی بی ربط تر را به هم می دوخت، برنده بود. به نظر می رسد در برخی پاره های شعر شما همین تفکر نسبت به شعر جریان دارد. تنها به هم چسبیدگی فرمی و لفظی اهمیت دارد. آنچه حاصل مخاطب می شود تصویری تو در تو اما بی نتیجه ای از احساس و انگیزش است. کنار هم نشاندن کلمات و گنجاندن آنها در وزن تنها هنر شاعر نیست، بلکه شاعر باید زیبایی را نیز منتقل کند. آیا به نظر خودتان تصویر «سرکۀ تند بی‌کلام لبت» زیباست؟ چرا لب به سرکه تشبیه شده است؟ صفات تند و بی کلام چه زیبایی را به شعر افزوده است؟ تتابع اضافات «به سمت شهرک ِ آبادِ انسجامِ غزل» چه به شعر اضافه کرده است؟ «نسیم عنبرباره» یعنی چه؟ و... مخاطب قرار است بعد از کشف این روابط تو در تو و عجیب و غریب به چه کشف و شهودی دست یابد؟ آیا این ترکیبات گنگ و دور از زیبایی شناسی باعث نمی شود مخاطب از خیر این شعرها که گاه زیبا هم هستند، بگذرد؟

منتقد : آرش شفاعی

شاعر، منتقد و روزنامه نگار. متولد 1354 در مشهد، دانشجوی دکترای علوم ارتباطات اجتماعی و دبیر سرویس فرهنگ و هنر روزنامه قدس.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.