کلاه قاضی




عنوان مجموعه اشعار : -
شاعر : بهنام رستمی جونقانی


یک شب شکوه کهکشان دیگری را
می دیدم و دور جهـــان دیگری را

دیدم تراشیــدند از نو پیکرم را
در من رهــا کردند جـــان دیگری را

آنجا پر از من بود و من می آفریدم
سرفصل هـــای داستـــان دیگری را

می گستراندم دستهـــا را، می کشیـــدم
طرح زمیــــن و آسمــــان دیگری را

خاکستری در طورهای سرد دیدم
آتش زدم آتشفشـــان دیگری را

گفتم: "به دنبالم بیایید و ببینید
خورشیدهــای ناگهــان دیگری را"

***

فردا... دوباره ...آمد و انکار کردند
بی باوری هـــــا، بی کران دیگری را

موسای من! این عصر آهن، دوره ی سنگ
طاقت ندارد خیزران دیگری را

آن خواب ها را کاشکی می مردم آن شب
سر می کشیدم شوکران دیگری را

حتی غزل دیگر زبان حال من نیست
باید بگردم همزمان دیگری را





عنوان شعر دوم : -
-

عنوان شعر سوم : -
-
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر یک غزل. غزل، غزلی روایی و شهودی ست. صفت شهودی را در این جا نه به معنی خیال محور، بلکه به معنای «بیان گر تجربه ای روحانی» به کار بردم؛ هرچند این غزل از پرده های تخییل هم تهی نیست. به بیان دیگر، این غزل، مانند «معراج نامه ها» (که در متون توراتی و بعدها مکاشفات انجیلی و سپس متون زرتشتی پهلوی متأخّر ـ مانند معراج نامه ی کرتیر در دوران ساسانی ـ و بعدتر در متون اسلامی سابقه دارند)، شرح سفر و گشت و گذاری آسمانی و روحی را با ما در میان می گذارد. غزل از آن غزل های خوب و خوش ساختی ست که تنها به مدد مته به خشخاش گذاشتن می توان نقدش کرد و به دنبال نقصانی در آن گشت. به عبارت دیگر، آنچه در ادامه ی این یادداشت در مورد این غزل با شما در میان خواهم گذاشت، به معنای بد و غیر قابل قبول بودن این شعر و نقص داشتنش به معنای متداول نیست، بلکه تنها حاصل تأملاتی ست در کشاکش سطور این شعر، در مورد این که این غزل خوب، چرا خوب است و چگونه می توانسته بهتر از این باشد و چه موانعی بخت و فرصت این پرواز پراهتزازتر را از آن گرفته است. نو بودن، یکی از دلایل من برای مقبول نامیدن این شعر است. به جز روایت که صورتی نو به این غزل بخشیده، نو بودن تصاویر و مناظرش (اگر مطلقاً نگوییم نو بودگی مضامینش) و باورپذیری این که این ها تجربه های خودیافته ی خود شاعرند نیز بر ارج و قرب و ارزش این شعر از این حیث (القای احساس نو بودن) افزوده است. زبان شعر، زبانی نسبتاً سالم و روان و یکدست است و مخاطب بدون زحمت می تواند با آن ارتباط برقرار کند؛ هرچند عاطفه ی شعر به حیطه ی فردی محدود و منحصر مانده و شعر از آن شعرهایی نیست که انتظار داشته باشیم مخاطب بتواند آن را از زبان خودش زمزمه کند و آن را زبان حال خودش بپندارد. نحوه ی تعامل مخاطب با چنین متنی را می توان به نوع معامله ی مخاطب با متون داستانی شبیه دانست. در چنین هنگامه ای آنچه می تواند ما را به کنجکاوی برانگیزی و پیگیری پذیری چنین متنی توسط مخاطب امیدوار نگه دارد، همان روایت ماجراست. پس روایت، دومین برچسبی ست که به این شعر، «ارزش افزوده» داده است. روایت این شعر البته «خطّی» ست و پیچیدگی و خَمِش و چندلایگی ندارد و جز اصل و کلّیت ماجرا، در جزئیاتش واجد غیر واقع گرایی خارق العاده ای نیز نیست. از همین رو، هرچند در شعریّت چنین متنی (کلّیت این شعر) نمی توان تردید کرد، اما در غلظت و عیارِ شاعرانگیِ «روایتِ» آن می توان امّا و اگر و اِن‌قُلت داشت. من در یادداشت هایی که در این پایگاه بر شعر دوستان مختلف نوشته ام، همواره بر لزوم هم زمانیِ فعل های همنشین تأکید کرده ام. به عبارت دیگر، یکی از اشکالاتتی که معمولاً در اشعار دوستان شاعر این پایگاه (و حتی گاه در شعر شاعران زبده تر و نام دار تر نیز) دیده می شود، عدم هماهنگی و تطابق زمانی افعالِ پیایند است. مثلاً چنین جمله ای: «وقتی بیایم، تو را دیدم!». من معمولاً برای دوستان شاعرم در این باره، بیتی از استاد محمدعلی بهمنی را شاهد می آورم تا بدانند که چنین ایرادی ممکن است گریبان گیر بزرگان هم بشود. یکی از بیت های غزلی از استاد بهمنی، این است: «دریا شده ست خواهر و من هم برادرش / شاعرتر از همیشه نشستم برابرش». روشن است که بعد از «شده است»، ما انتظار داریم به جای «نشستم»، بشنویم: «نشسته ام». از قضا قصد شاعر هم همین بوده ولی رعایت وزن مانعش شده. دوستانی که این غزل را از زبان خود ایشان شنیده اند، می دانند که شاعر، هنگامِ خواندن، «نشستم» را «نشستَه‌م» می خوانند تا آن تطابق زمانی ایفاد شود. امّا چرا این بحث را در این یادداشت پیش کشیدم؟ می خواهم در این جا با اشاره به شعر حاضر، نکته ای را در همین زمینه روشن کنم. برای سنجش تطبیق زمان فعل ها نباید کاتولیک و دُگم و سلَفی برخورد کرد و تنها به ظاهر فعل نگریست و همه را ماضی یا همه را مضارع آورد. کما این که جمله ی: «وقتی آمدم تو را خواهم دید» با وجود شرقی ـ غربی بودن زمان فعل هایش (که یکی ظاهراً گذشته و یکی آینده است) جمله ی درستی ست و اشکالی از بابت تطابق زمان فعل ها بر آن وارد نیست. چرا که «آمدم» در این جا کاربردی محاوره یافته و معنای «بیایم / خواهم آمد» را در خود دارد. در شعر حاضر نیز در نگاه نخست، ممکن است این انتظار در ما پدید بیاید که در بیت نخست (مانند همه ی ابیات فراز نخست این غزل؛ تا پیش از ستاره های جداکننده) به جای «می دیدم»، «دیدم» داشته باشیم. با این حال، جنم نحو به شکلی ست که ایرادی از این بابت متوجه بیت نیست و می توان بعد از اطلاقِ کلّیِ «می دیدم» پذیرفت که حالا شاعر وارد جزئیات شود و از «دیدم و رها کردند و بود و گفتم» یاری بجوید. فعل های دیگری مانند «می آفریدم و می گستراندم و می کشیدم» هم همان حکم «می دیدمِ» نخستین را دارند. این از این! در بیت پنجم این غزل، به «طور» می رسیم. حقیقت این است که اگر بخواهیم زود قضاوت کنیم، باید «طور» را تا این جای کار،در فضای این شعر، غریب و تک افتاده بنامیم. هرچند چند بیت پایین تر، «موسی» تا حدودی کوشیده تا جای پای کلمه ی «طورِ» پیش تر آمده را محکم کند. کاربرد «بی باوری» (و نه مثلاً «ناباوری») در این شعر با توجه به نیاز معنوی بیت، ستودنی ست. دو بیت قبل از ستاره های جداکننده را بنگرید؛ «خاکستری در طورهای سرد دیدم / آتش زدم آتشفشان دیگری را / گفتم به دنبالم بیایید و ببینید / خورشیدهای ناگهان دیگری را». پرسش: «بیایید و ببینید» خطاب به کیست؟ با توجه به جمع بودنش طبعاً نمی توان آن را خطاب به «آتشفشان» در نظر گرفت. و اگر خطاب به «طورها»ست، باید گفت که واسطه شدن «آتشفشان دیگر» که مفرد است، ربط این دو فعل جمع به «طورها» را با اختلال مواجه کرده است. در دومین بیتِ بعد از ستاره ها، «خیزران» با آن که مترادف با «عصا» آمده ولی از آن رو قدری غریب به نظر می رسد که مخاطب عام را بیش از هر چیز به یاد «کربلا و عاشورا» می اندازد. امّا دو بیت آخر. «آن خواب ها را کاشکی می مردم آن شب»، مرا به یاد «می خواهم خوب اقاقیاها را بمیرمِ» شاملو انداخت. با این تفاوت که در آن جا شاملو تداعی «بمیرم / ببینم» را اراده کرده و در این جا شاعر خواسته از «را»، «در» را افاده کند. درخواست معنای «کاش در آن خواب ها می مردم» از عبارت «آن خواب ها را کاشکی می مردم» اگر نادرست هم نباشد، دست کم با زبان روراست و روان مابقی این شعر، همسطح و هم بافت نیست. از همین روست که قدری برجسته و زبر شده و توی ذوق می زند. بیت آخر هم (که احتمالاً «همزمان» در آن غلط تایپی ست و باید «همزبان» بوده باشد) به نظرم یک اشکال منطقی ظریف دارد. فرض کنیم که گزاره ی مصراع نخست را بپذیریم و باور کنیم که غزل نتوانسته زبانِ حالِ شاعر باشد (و مقصود حرف او را برساند). با این حساب، چند پرسش پیش می آید: 1ـ آیا این بیت، توانسته پایان بخش خوب و شایسته ای برای «ماجرا»ی این شعر باشد؟ بعد از روایتی که به هرچه سرک کشیده باشد، به «قالب غزل» قطعاً کاری نداشته، رساندن مطلب به بیتی که ستون فقراتش «بحث در مورد صلاحیت قالب غزل برای رساندن یا نرساندن منظور» است، نمی دانم تا چه حد توجیه پذیر است. 2ـ وقتی «غزل» زبانِ حالِ شاعر نیست، طبیعتاً شاعر باید واسطه و محمل سخنش را عوض کند و مثلاً به جای «غزل»، از «مثنوی» بهره بگیرد. درست است؟ نه این که به دنبال عوض کردن همزبانش باشد! به بیان دیگر، پرسش این است که: وقتی غزل زبان حال نیست، تعویض همزبان به چه کار می آید؟ به عبارت دیگر، «غزل» در این میانه غریب است؛ چون اگر پای قالب دیگری هم در میان بود، این مسأله (چه مسأله «بی همزبانی» باشد و چه «زبان حال نبودن») حل نمی شد. 3ـ کلمه ی «همزبان»، چه همین «همزبان» باشد و چه «همزمان»، معنا مختل است!؛ «همزبان / همزمان» را بگردم یعنی چه؟ «دورش بگردم» که لابد منظور نبوده، پس می ماند «دنبالش بگردم». از شاعر می خواهم خودش کلاهش را قاضی کند و داوری کند که آیا «باید همزبانِ دیگری را بگردم» بیانِ مطلوبی به جای «باید دنبالِ همزبانِ دیگری بگردم» هست یا نه.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.