عینیّت و تعیّن‌پذیری




عنوان مجموعه اشعار : بی نام
شاعر : عباس اسکندری


عنوان شعر اول : بی نام
هرجای جهان تورا نشانم می داد
در قاب زمان تورا نشانم می داد
من آینه را شکستم اما دیدم
هر تکه از آن تورا نشانم می داد

عنوان شعر دوم : بی نام
در خلقت تو نهفته صد ها راز است
نام تو پر از شگفتی و اعجازاست
یک روز دهان کعبه وا شد حالا
عمریست دهان آفرینش باز است

عنوان شعر سوم : بی نام
با یاد تو در خودم خزیدم تا صبح
با حسرت و غم آه کشیدم تا صبح
یک لحظه بخوابم آمدی و رفتی
من خواب ندیدم که ندیدم تا صبح
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر سه رباعی. هر سه رباعی، خوش ساخت و خوب هستند. اگر نقدی جزئی در مورد این سه شعر روا باشد، متوجّه رباعی نخست است. بنابراین، بعد از گفتن مختصر نکات گفتنی در مورد رباعی اول، ناچاریم بر دلایل قوّت دو رباعی تمرکز کنیم و سپس به ذکر موارد حاشیه ای و فرعی لازم دیگر بپردازیم. ارج و ارزش این شعرها هنگامی بیشتر می شوند که به سن و سال شاعرشان توجه کنیم. شاعر، تنها 22 سال دارد و این یعنی راهی دراز و فرصتی موسع در پیش رو و به همین اندازه امید به کامکاری این شاعر در مجالی که پیش رو دارد. شاعر در سه سالی که تجربه ی شاعری کسب کرده، پیداست که مطالعات خوب و دقیق و باکیفیتی داشته؛ وگرنه تنها با اتّکا به استعداد نمی توان چنین رباعی هایی را از شاعری جوان انتظار داشت. قالب رباعی، با وجود سادگی اش قالب آسانی نیست. در این قالب چهار مصراعی، سه مصراع مقیّد به قافیه (و گاه ردیف) هستند و هنگامی که بر این محدودیت، وزن خاص را هم بیفزاییم، رخصت اندک سخن پردازی در آن، ما را متوجه دشواری ماجرا می کند. علاوه بر این، آسان نبودن کار رباعی سرایی (علی رغم آسان نمایی اش) هنگمی روشن تر می شود که به این نکته توجه داشته باشیم که رباعی خوب نیز مانند هر شعر دیگری تنها انباشتن مجال های عروضی از کلمات نیست. رباعی خوب نوشتن، لوازم دیگری هم دارد که آن را دیریاب می کند. یکی تناسب اجزاء و قوّت محور عمودی و تعادل عناصر اصلی (خیال و اندیشه و عاطفه) و سلامت زبان است که باز ویژگی تازه ای نیست و برای هر شعری در هر قالب دیگری هم لازم است. و یکی دیگر که اگر مهم تر از اولی نباشد، اهمیتی کمتر هم ندارد، این است که: هر شعری (در این جا هر رباعی یی) برای این که ارزش شنیدن داشته باشد، باید مُشتش از تازگی پُر باشد؛ باید چیزی تازه عرضه کند که پیش از آن در اشعار مشابه نشنیده باشیم؛ هم از حیث مضمون و هم از منظر جهان کلّی یی که می آفریند و به پشتوانه ی بنیان های جهان بینانه ی شاعرش عرضه می کند. خُب، با این حساب، گمان می کنم بدیهی و پذیرفتنی ست که رباعی خوب نوشتن، چندان هم آسان نیست. امّا بگذارید سراغ خود شعرها برویم و ببینیم شاعر در این رباعی ها چه کرده است. رباعی نخست همان طور که عرض کردیم، مانند دو رباعی پس از خودش رباعی خوب و خوش ساختی ست. با این حال، آنچه این رباعی را از دو شعر دیگر فروتر می نشاند، دو نکته ی اساسی ست. یکی این که فهم بیت اول به شیوه ی برخی از رباعی های مرسوم، به شنیده شدن بیت دوم موکول و وابسته است. یعنی ابتدا باید منتظر بمانیم تا شعر تمام شود و سپس با مرور دوباره ی بیت نخست، به این بیندیشیم که این بیت آغازین چه وظیفه و کارکردی در سپهر کلّی شعر به عهده گرفته بوده است. درست است که در این جا خوشبختانه ذکر نهاد به بیت آخر موکول نشده و بیت نخست کمال حمله بندی دستوری اش را حفظ کرده، ولی باز هم استقلال نسبی اش از آنچه محور و رکن مضمون سازی بیت دوم واقع شده (یعنی ابزار مضمون سازی اصلی شعر؛ آینه و شکستش) مانع از آن می شود که ما بتوانیم یک بدنه و ارگانیسم به هم پیوسته با ارکان به یکدیگر وابسته را در شریان های کلّی شعر ببینیم و بیت اول را در همان منظومه ای که بیت آخر آن را برافکنده، جای دهیم. در این میان، با آن که ردیف کوشیده تا محوریتی نسبی به «تماشا» یا «جست و جو» بدهد و آن را به محور شعر بدل کند، ولی هم چنان «آینه و شکستنش» را تصویر غالب شعر می بینیم. از همین روست که (بگذارید بی تعارف و صریح و خودمانی عرض کنم که) احساس می کنیم بیت اول، تنها آمده تا سخنی در جهت رسیدن به بیت دوم بگوید و خودش هویت مستقلی نیافته است. به عبارت دیگر، حقیقتاً نمی توانیم ادعا کنیم که حضور بیت اول، چیز خالص و برجسته ای افزون بر آنچه بیت دوم به ما داده، به ما گفته باشد. بیت نخست، با آن که کلاً پرت و غریب نیست و حداقل مضمون تماشا و جست و جو را پی افکنده، ولی در خودش خلق و آفرینشی ندارد چنان که ما را به قدر کافی شگفت زده کند. بیت، بیتِ ناشنیده و تازه ای نیست. مخصوصاً ذهنی بودن و باورناپذیری اش آن را از جنس بیت دوم دور کرده است. ما در بیت نخست، باید زمان را تجسّد ببخشیم و سپس آن را در قاب ببریم و سپس بکوشیم که «او» (= تو) را در آن نظاره کنیم. همین طور، «هر جای جهان» با وجود عینیتش دچار «عدم تعیّن» است و همین آن را به ذهنی بودنِ مصراع دوم نزدیک تر می کند تا به عینیت بیت دوم. در بیت دوم، با گزاره ای رو به روییم که در عین مضمون سازی بنیادین برای شعر، هم عینیت را حفظ کرده و هم تعیّن را عرضه کرده است. اشتباه نکنید؛ نمی خواهم بگویم که خیالِ جاری در هر دو مصراع بیت نخست، ارزش ادبی ندارد؛ نه! برعکس؛ بیت، بیتی ست که از حیث خیال انگیزی، ارجمنیِ خودش را داراست ولی لبّ سخنم در این جا این است که پیوند بیت نخست این رباعی با بیت اساسی دوم، به قدر کافی قوی نیست و این عدم قوّت ارتباط، علی رغمِ تلاش شاعر با یاری جستن از ردیفِ پیونددهنده رخ داده است. همه ی آنچه تا این جا عرض شد، نخستین دلیل کم رتبه تر بودن این رباعی نسبت به دو رباعی دیگر بود؛ و تلاش و تقلا و کنکاشی بود کتبی، برای فهم این که چرا بیت نخست به قدر کافی «بومی» و «خودی» نشده است. نکته ی دومی که این رباعی را مرتبه ای پایین تر از دو رباعی پس از خودش می نشاند، ناگفته ماندنِ بخشِ لازمی از داستانِ شعر است. هر شعر، حتی غیر روایی ترین شعر، ماجراهایی را می سازد و روایت می کند. ماجرای این شعر این است که: در تمامی جهان و تمامی زمان ها تو را می بینم؛ حتی در آیینه ای شکسته. صرف نظر از این که خود این مضمون و تصویر (آینه را شکستم ولی تو باز هم در هر تکه اش پیدا بودی) چندان تازه نیست و قبلاً آن را در شعرهای دیگری هم شنیده و خوانده ایم، روایتِ ماجرای این شعر، دو نقص دارد: 1ـ در هیچ جای شعر، دلیلِ شکسته شدن آینه توسّط «من» مندرج نیست. معلوم نیست که چرا باید شاعر آینه را بشکند. می فهمیم که آینه در این جا خودِ «من» است و این آینه شکنی در حقیقت خودشکنی ست. ولی غیرمنطقی بودن با بهتر است بگوییم خوب تبیین و توجیه نشدنِ چراییِ شکسته شدن آینه توسّط فرد، هنگامی عجیب و غریب تر جلوه می کند که آن را بعد از بیت اول می خوانیم. یعنی چه؟ یعنی این: ذهن مخاطب، و ذهن ما آدمیان به طور کلّی، اتفاق مؤخّر را نتیجه یا واکنش به اتفاق نخست ارزیابی می کند. من اگر به شما بگویم: «سرم گیج می رفت، آینه را شکستم»، شما شکسته شدن آینه توسط من را خواه ناخواه، نتیجه ی سرگیجه ی من خواهید پنداشت. در این جا هم همین رویداد روی داده است؛ گویی شاعر از گزاره های بیت نخست (یعنی از این که به هر جای جهان که می نگریسته، «او» را می دیده و حتی در قاب زمان هم او را مشاهده می کرده) ناخرسند بوده و به همین دلیل زده آینه را شکسته ولی باز «او» در هر آینه پدیدار مانده. ساده تر عرض کنم؛ پاسخِ ما به خودمان در جوای این پرسش که: چرا او آینه را شکسته و چه لزومی داشته که آینه را بشکند؟، ما را سریعاً به بیت نخست ارجاع می دهد و نتیجه غیرمنطقی از آب در می آید. «غیرمنطقی» به این دلیل که: از جزئیات شعر، چنین بر نمی آید که دیده شدن «او» در همه جا، اتفاق ناخوشایندی بوده باشد که نیاز به آن کار دوم داشته باشد. بگذریم... این رباعی رباعی بدی نیست ولی با قدری تأمّل در آن، می توان بهانه جویانه این دلایل را برای «خیلی» دوست نداشتنش عرض کرد. رباعی دوم، از آن جهت موفق تر است که در آن، با آن که هر مصراع از بیت اول، گزاره ی مستقلی را مطرح می کنند ولی در هر کدام از مصاریع، کلیدواژه ای تعبیه شده تا در هنگام خواندن بیت آخر، آن دو مصراع را به این بیتِ کلیدی و محوری ارتباط دهد و پیوند بزند. کدام واژه ها؟ «خلقت» در مصراع اول، و «نام» و حتّی «شگفتی و اعجاز» در مصراع دوم. این ها هر کدام بهانه های خوبی برای «مراعات النظیر سازی» با بیت واپسین در چنته ی مخاطب می نهند. حالا با آن که بیت آخر، وظیفه ی اساسی اش یعنی مضمون سازی محوری و اصلی شعر را به خوبی بر دوش کشیده، این قابلیت بالقوه را هم داراست که به نقطه های روشنی از مصاریع بیت نخست نیز پل بزند. در این رباعی دوم، تا «دهان کعبه [برای زاده شدن تو] گشوده شد»، هیچ تازگی یی در کار نیست ولی شاعر با مصراع آخر، حقیقتاً چیزی بر مضامینِ پیشینیان افزوده و مخاطبش را شگفت زده می کند و شعرش را دلچسب. در رباعی آخر هم توالی منطقی «در خود خزیدن» و سپس «آه کشیدن با حسرت و غم» زمینه ساز خوبی برای بیت دوم بوده اند. نزدیک شدن شاعر به کاربردهای مرسوم شفاهی زبان (ندیدم که ندیدم) بر ارزش های بلاغی این شعر افزوده است.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.