ابیاتِ خودی




عنوان مجموعه اشعار : عارفانه
شاعر : علی روح افزا


عنوان شعر اول : آتش عشق
جاری شدی تو در من ، آرام و عاشقانه
یک قطره ام میانِ ، دریای بیکرانه

عشقِ تو بر دل و جان ، باریده مثلِ باران
رفته ست تیرِ چشمت ، قلبِ مرا نشانه

احساسِ معنویت سیّال گشته در من
از کوچه ی نهانی ، از راهِ مخفیانه

هر روز شوقِ تازه ، می جوشد از درونم
هر لحظه می کِشد عشق ، از جان و دل زبانه

هر کس که پیشم آید ، آئینه ام برایش
بی بُخل و بی عِداوت ، شفاف و صادقانه

دیدی نگاهت آخر ، با قلبِ من چه ها کرد ؟
از برقِ چشمهایت ، آتش گرفته خانه

آرامشم کنارت تکمیل میشود ، پس...
یک شب بیا و بگذار ، سر را بروی شانه

با دیدنِ جمالت جان میرسید بر لب
می رفت از لبم با ، یک بوسه ی شبانه

چشمِ پلنگم امشب ، دنبالِ ماه می گشت
از من نگیر رویت ، ای ماهِ جاودانه

امروز " روح افزا " دارد نشانی از عشق
پیچیده صد نشانه ، در شعرِ عارفانه


عنوان شعر دوم : خبری نیست

غیر از تو مرا در دلِ نالان خبری نیست
جز عطر تو در یادِ خیابان ، خبری نیست

جا مانده ترین فرد به پائیزم و ، عمریست
انگار که از فصل بهاران خبری نیست

سردم شده ، ای دوست بپوشانم از آغوش
دور از تو مرا غیر زمستان خبری نیست

بازار هوس داغ و خریدار فراوان
از مشتری عشق ، کماکان خبری نیست

از هر چه بخواهی خبری هست ، ولی حیف
از یک دلِ شاد و لبِ خندان خبری نیست

جنگل شده تاراج به دستورِ شغالان
از سلطنت سابقِ شیران خبری نیست

اینجا همه گویند که سلمانِ زمانیم
از کثرتِ سلمان ، ز مسلمان خبری نیست

آغاز شده سوزِ دل " روح فزا " باز
می سوزد و از نقطه ی پایان خبری نیست


عنوان شعر سوم : خوشم می آید
از تو و یاد تو بسیار ، خوشم می آید
میرسد عطر تو هر بار ، خوشم می آید

عاشقی ، مستی و دیوانگی و حیرانی ست
از همین شیوه ی رفتار ، خوشم می آید

باز با ناز به آواز بلندی گفتی :
که از این عشوه و اَطوار ، خوشم می آید

دائماً نام تو شد ذکرِ دلم در هر حال
با تو از اینهمه تکرار خوشم می آید

من و تو محرمِ عشقیم ، چه حاجت به حجاب ؟
گر چه از چادرِ گُلدار خوشم می آید

به تلاقیِ نگاهم به نگاهت سوگند...
سخت از آن لحظه ی دیدار خوشم می آید

عکس ات افتاده به دیوارِ دلم ، باور کن
از همان قسمتِ دیوار ، خوشم می آید

می کِشی جانِ مرا سوی خودت " روح افزا "
دارد از کارِ تو ای یار ، خوشم می آید
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر سه غزل. در این میان، دو شعر آخر، مردّف اند و برجستگی ردیف در آن ها به ما می گوید که شاعر در این دو غزل، بیش از هر چیز در پی آزمودن ردیف های خاص بوده است. از آن رو عرض کردم «بیش از هر چیز» که در محتوا و تکنیک این دو غزل، تفاوت عمده ی دیگری (با غزل غیرمردّف) و یا اهتزاز فنّی دیگری جز همین ردیف نمی بینیم که آن ها را متمایز کرده باشد. به عبارت دیگر، با آن که مابقی ارکان و عناصر این دو شعر مردّف هم نامقبول نیستند، امّا آنچه این دو را متمایز کرده، همین ردیف است. ردیف، یکی از چیزهایی ست که فارسی زبانان به شیوه های وام گرفته شده از شعر عربی افزوده اند. شعر ایران که پیش از اسلام وزن هجایی داشت و معمولاً در قالب نیایش های مکتوب یا آوازهای توأم با موزیک عرضه می شد (و مانند تمامی امور فرهنگی دیگر، عموماً در نزد خواص و طبقات بالاتر سیاسی ـ اجتماعی موجود بود [مگر بخشی که بدون شک در زمره ی فرهنگ عامه و فولکلور در نزد عموم مردم هم جریان و سریان داشته]) پس از حمله ی اعراب، بعد از یکی دو قرنی خمول و فترت و رکود، بنیان های زیبایی شناسی رایج در شعر عربی را پذیرفت. این دوره که با پوست اندازی زبان فارسی و آمیخته شدنِ ناگزیرش با کلمات عربی (و اندک اندک، ترکی) موازات داشت، نهایتاً با قدرت گرفتن حاکمان محلّی غیرعرب (که البته همچنان سرسپرده ی خلفا بودند)، این زبان غیررسمیِ محدود به خراسان را در مناطق غربی و جنوبی ایران نیز شیوع داد و همپای افول گویش های محلی تر نزدیک به زبان پهلوی (زبان رسمی ایران پیش از اسلام) به زبان رایج و شامل تمامی ایران بدل شد... و این روند ادامه یافت تا آمدن «سعدی» که با رواج آثارش در سرتاسر قلمرو فارسی زبانان، نوع خاصی از فارسی را (که ما تا امروز هم آن را زبان و ادب عُرفی و معیار می دانیم) رسمیت و استقرار بخشید. قصدم پرحرفی در این باره نبود و طبعاً با مراجعه به منابع مربوطه می توان دقیق تر در این باره خواند. آنچه راهزنِ سخن شد و بحث را به سوی این مرور تاریخی برد، «ردیف» بود. ایرانیان فارسی زبان، به مرو، دو سه چیز بر ضوابط شعر عرب افزودند که یکی از آن ها «ردیف» بود. ردیف در اشعار عربی سابقه نداشت. قالب رباعی هم از برافزوده های ایرانیان بر آن وام گرفته هاست. و همین طور قالب متأخرترِ چهارپاره. بگذریم. ردیف در نگاه نخست، باری اضافی بر دوش شعر به نظر می رسد؛ چنان که شاعر ناچار است علاوه بر حواس‌جمعی به قافیه، حالا ردیف را هم دست و پا گیرِ آزادیِ بیانش کند. با این همه، به نظر می رسد ردیف دارای کارکرد اصلی دیگری بوده که بقایش را تضمین کرده و تهمتِ وبال بودن را از پیشانی اش شسته است. این کارکرد بنیادی و بنیانی، به نظرم «کمک به وحدت عمودی» ست؛ مخصوصاً در غزل و قصیده که سخت به چنین انسجامی نیاز دارند. اما ردیف در برخی از شعرها (مانند همین دو شعر مورد بحث ما) پا را از اکتفا به این وحدت بخشی فراتر می نهد و به رکنی اساسی تر در هویت بخشی به شعر بدل می شود. معمولاً این اتفاق اخیر در مواردی روی می دهد که جنس ردیف، یکی از این سه نوع باشد: 1ـ عبارات بسیار طولانی؛ مثلاً در غزلی از امیر خسرو دهلوی با این مطلع: «نمی دانم چه محفل بود شب جایی که من بودم / به هر سو رقص بسمل بود شب جایی که من بودم». 2ـ ردیف های اسمی (قرار گرفتن «اسم» در جایگاه ردیف)؛ مثلاً در قصیده ای از کمال الدین اسماعیل اصفهانی با این مطلع: «هرگز کسی نداد بدین سان نشان برف / گویی که لقمه ای ست زمین در دهان برف». 3ـ عبارات خاص؛ یعنی زبانزدهای رایج و پرکاربردی مثل «به من چه»، «چه عجب» و... که همین «خبری نیست» و «خوشم می آیدِ» این دو غزل را هم می توان در این رسته جای داد. به عنوان مثالی دیگر، می توانیم از غزلی از حافظ یاد کنیم با مطلع: «درد ما را نیست درمان؛ الغیاث! / هجر ما را نیست پایان؛ الغیاث!». از این کاربردهای علی حدّه و افزون بر ترتیب بخشیِ محور طولی سیر شعر، در شعر معاصر استقبال بیشتری شده و با عنایت به نقشی که این قبیل ردیف ها می توانند در «به یاد ماندنی شدن شعر» داشته باشند، در چند دهه ی اخیر در این زمینه تجربه های متنوع و خوبی انجام شده. در دهه ی هفتاد، حتّی حروفی مانند «و، که» و... هم در مقام ردیف آزموده شدند. بگذریم. قبلاً هم از شاعر این سه غزل، اشعاری در پایگاه نقد شعر خوانده بودیم و محظوظ شده بودیم. در این جا فقط قصد دارم به برخی نکاتِ گفتنی در مورد این سه غزل اشاره کنم و از پرگویی های دیگر بپرهیزم. در نخستین غزل، بیت اول می توانسته تصویر منطقی تری هم داشته باشد؛ ما به سختی می توانیم چیزی را «جاری شده در میانِ قطره» در نظر بگیریم. در بیت دوم، قافیه ی درونی، موسیقی مصراع نخست را استحکام بیشتری بخشیده است. در بیت ششم، به اقتضای زمان فعل «کردِ» مصراع نخست، بهتر بود که «گرفته» هم «گرفت» باشد. در بیت یکی مانده به آخر، اگر «را» حذف نمی شد، نتیجه دلنشین تر بود؛ مثلاً بدین شکل: «از من نگیر رو را...». جز این ها، حقیقتاً هرچه در مورد این شعر بگوییم، بهانه جویی خواهد بود. شعر در «نوعِ» خودش شعر قابل قبولی ست. در غزل دوم، در بیت دوم، «فرد» خیلی خوب نیست. ای کاش به جای آن «برگ» آمده بود. از بسیاری از بیت های این غزل می توان حظ برد. در غزل سوم هم واقعاً نکته ی ضروری الاصلاحی نیافتم. شاعر، در مضمون سازی تواناست و در بیت هایی که به مضمون سازی روی آورده، نتیجه ی کار، دل را می لرزاند. توصیه ی برادرانه ام به این شاعر بزرگوار، پرهیز از تصاویر و عناصر مضمون ساز تکراری ست. ما می دانیم و باور می کنیم که وقتی شما می گویید: «من قطره ای در دریایم، تیر چشمت قلب مرا نشانه رفته، عشق از جان و دلم زبانه می کشد، از برق چشم های تو خانه آتش گرفته، یاد تو را در دل نالانم دارم، بازار هوس داغ است و عشق مشتری ندارد، و...» واقعاً دارید احساس حقیقی تان را بیان می کنید ولی برای کسی که با شعر کهن مأنوس اشد، همین تصاویر و چه بسا بهتر از این ها بارها شنیده شده اند. توفیق کار شما در جاهایی اتفاق افتاده که برای مضامین و مفاهیمِ ازلی ـ ابدی، ابزارهای تازه و مخصوص خودتان را به کار گرفته اید؛ امروزی دیده اید و عناصرِ کارتان را از تصاویر پیرامونی برگزیده اید و به کار گرفته اید؛ یا دست کم تغییر و تصرّفی در آن مضامینِ بارها شنیده شده اِعمال کرده اید. مثلاً تا جایی که می گویید: «با دیدن تو جانم به لب می رسد»، حرف تازه ای نزده اید. اما وقتی همین جانِ بر لب آمده را به بوسه پیوند می زنید، نتیجه شگفت انگیز می شود. یا مثلاً بودن یاد یار در دل نالان، حرف خارق العاده ای نیست امّا وزیدن عطر او در خیابان، به خاطر امروزی تر بودن و قابل لمس بودنش دلرباست. «سردم شده ای دوست» حرف تازه ای ندارد امّا در «بپوشانم از آغوش» آفرینشگری و تغییردهندگی شما به سخن تان ارزش افزوده می دهد. همین طور در بیت شغالان و شیران، اشارات خاص شما (دستور، سلطنت) وجه سیاسی کار شما را ملموس تر می کند و آن مضمون ویژه ای را که قصد اشاره به آن را داشته اید، برای کسی که با شما همنوا باشد، فهمیدنی و درک کردنی و لذت بخش می کند. بیت مسلمان و سلمان هم از همین منظر، خوب از آب درآمده و حرف تازه دارد. در شعر سوم، اوج کار شما بیت چادر گلدار است. این حرفِ خودِ شماست؛ حرف روزگار شماست و مخاطب باور می کند که خودتان این تصویر را دیده اید و از روی دست کسی ننوشته ایدش. بیت «همان قسمت دیوار» هم با طنز لطیفی که دارد، بیت خوبی از آب درآمده. ببینید؛ می دانم که موقع سرایش، غربال در دست شما نیست. ولی اگر بعد از پایان سرایش، از ابیات خودتان این پرسش گری یا بهتر است بگوییم مطالبه گری را داشته باشید که: آیا حرفت (یا وسیله ای که حرفت را با آن «نشان داده ای») از جمله ی خروارها حرف و تصویرِ تکراریِ شعر هزارساله ی فارسی ست یا چیزی بر آن ها افزوده ای؟ کم کم در لحظاتِ بی خویشیِ سرایش هم همین فیلتر به شکل ناخودآگاه در درون شما تعبیه خواهد شد و همین تمهید، روز به روز بر تعداد ابیاتِ «خودیِ» شما خواهد افزود.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۲
علی روح افزا » 10 روز پیش
سلام جناب محمد جواد آسمان ، شاعر و استاد گرانقدر ، واقعا شرمنده شدم که دیدم چقدر زمان گذاشتید و نوشته های ناقابل حقیر را نقد کردید ، از نقد سخاوتمندانه ی شما بینهایت ممنونم و سعی خواهم کرد از مطالب شما کاملا استفاده نمایم ، (پاینده باشی مهربان)
محمّدجواد آسمان » 10 روز پیش
منتقد شعر
درود بر آقای روح‌افزای عزیز. استاد شمایید برادر جان. من هم مانند شما شاعری در راهم. پیروز و شادکام باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.