نیمایی‌هایی که «شعرنو» نیست




عنوان مجموعه اشعار : مناره هایِ بیهودگی
شاعر : بهنام محمدی


عنوان شعر اول : در آیینه ی شب
می گذشتم مثلِ شبگردی غریب
از خمِ تاریکِ یک کوچه یِ تار
ساکت و مایوس و بیگانه زِ خویش
همچو روحی گمشده،
در بزرخِ یک انتظار...
کوچه در آغوشِ اندوهی لطیف
مثلِ طفلی بیصدا در خواب بود
عطرِ مایوسِ غریبی می تراوید از خروشِ نبضِ خاک
شب پریشان و زمان بیتاب بود؛
ناگهان،فریادِ خشم آلوده ای
از تهِ حلقومِ کوچه نعره داد
مثلِ نجوایِ اقاقیِ کهن در گوشِ صبح
یا نفیرِ ناله یِ غمگینِ باد
با توام! ای گمشده در ظلمتِ گردابِ خویش!
خوابگردِ گمشده در کوچه هایِ خوابِ خویش!
میشناسی این نوایِ خسته را
انعکاسِ روحِ این سرگشته را...؟
لحظه ای در خاطرم چیزی شکفت
آشنا مثلِ صدایِ پایِ آب
در خیالِ چشمه ای خشکیده بود
با خودم گفتم فریبِ خویش را
شاید اما پچ پچِ آرامِ باد
در سکوتِ مزرعی پژمرده بود
یا عتابِ پاره ابری پرخروش و خشمگین
بر کویری تشنه و شوریده بود!
بارِ دیگر رعدِ پرخشمِ صدا
رشته یِ ابهامِ فکرم را گسست
دشنه ی تیزِ خیالی آشنا
پرده ی تاریک و چرکینِ ضمیرم را درید
لحظه ای در بُهتِ سنگینِ سکوت
فکر من تا مرزِ بی چونی رسید
موج ها در برکه یِ آرامِ ذهنم می وزید
در خروشِ نعره یِ کوچه شنیدم ناله یِ آوازِ خویش
یادم آمد در بلندایِ شبی
کوچه از خوابِ فراموشی پرید
آیِنه در رخوتِ تاریکِ شب،
نعره یِ فریادِ دردم را شنید :
با توام! ای گمشده در ظلمتِ گردابِ خویش!
خوابگرد گمشده در کوچه هایِ خوابِ خویش!
می شناسی این نوایِ خسته را
انعکاسِ روحِ این سرگشته را..؟

عنوان شعر دوم : از این مرثیه
با توام حرفی ست از اندوهِ دل
ای نجیبِ آشنایِ اهلِ درد
با توام شعریست با یک مرثیه
ای صمیمی خویشِ این دستانِ سرد
در ملالِ روزِ غمگینی اگر بی انتظار،
یادِمن چون غنچه ای در باغِ اندوهت شکفت
خاطرِ آواره ام درگوشِ جانت قصه ای دلتنگ گفت
خواستی تا رسمِ یاری را شوی جویایِ حالِ زارِ من
مکن بیهوده خاطر را پریشان،
مپرس از پوچیِ تکرارِ من!
نشانم را زِ سرسبزی و آبادی مَجو
ندارم رو بسویِ روشنِ خورشیدِ یاری
ننوشیدم به مستی جرعه ای از چشمه یِ امید،
به راهِ سرزمینِ سبزِ لبخند،
نبودم هم مسیرِ صبحِ خندانِ بهاری...
قرارم گوشه یِ آرامِ هیچ است
کنارِ گنبدِ سردِ ملال
گرفتم آشیان در پشتِ هیچِستانِ یاءس
به زیرِ سایه یِ سقفِ زوال
تو ای هم قصه یِ خوبِ پریشانیِ من!
صمیمِ آشنایِ شعرِ تنهاییِ من!
اگر جویی نشانِ عُزلتِ این بی نشان را
از اندوهِ اقاقیهایِ پاییزی بپرس
که این مطرودِ بداقبالِ ناآرام را
سکون و خانه و منزل کجاست!
اگر دیدی به راهت باغِ بی برگی غریب
بپرس از حُزنِ پاییزش به درد:
که این بیهودگی دریایِ پوچِ زندگی را
قرارِ خلوتِ ساحل کجاست...؟


عنوان شعر سوم : به رنگِ شوق
من و تو
دو اشتیاقِ مُبهَمیم
در تپش هایِ دلی پروسوسه
من و تو
دو آرزوی بیقرار،
من و تو
دو پنجره رو به تمنّای هَمیم...
نقد این شعر از : آرش شفاعی
در آینۀ شعرهایی که از دوست شاعرمان می خوانیم، حرکت آرام آرام شاعری به سمت مرزهای تازه و افق های ناپیموده در شعر نیمایی را می بینم. این حرکت در جای خود و به اندازۀ خود قابل تقدیر است اما اگر شاعری قرار است شعر نیمایی بگوید، باید به یاد داشته باشد که ضرورت های تاریخی و اجتماعی شعر نیمایی به عنوان زیرمجموعه ای از شعر نو چیست. این دانستگی از آنجایی اهمیت دارد که بدانیم، حرکت نیما تنها ارائۀ پیشنهادی برای یک قالب تازه نبود. مشکل نیما، اصلاً قالب نبود. قالب تنها تجسمی و عینیتی از یک تفکر است. نیما با تفکر کهنه در شعر ایران مشکل داشت و پیشنهادهای او برای فراروی از این محدوده ها و محدودیت ها بود. به عبارت روشن تر، مجموعۀ پیشنهادهای نیما را باید در قالب طرح و دیدگاه او برای نو کردن شعر و آفریدن شعر نو دید، نه ارائۀ قالبی دیگر در کنار قالب های آشنای شعر فارسی که با همان نگاه و دیدگاه سنتی و قدیمی در حال تکرار خود بودند. به همین دلیل شعری که همچنان خود را در حصار ذهنیت ها اسیر کرده است و به مشکلات شعر سنتی مانند قافیه اندیشی افراطی دچار است، ربطی به شعرنو ندارد و هنوز ضرورت های شعرنو را درک نکرده است. ما شاعرانی داشته ایم که از اردوگاه شعر سنتی، شعر نیمایی و قالب جدیدی را که نیما پیشنهاد کرد، امتحان کرده اند اما شعرشان به معنایی که نیما در پی آن بود، نو نشده است. مثلاً نیمایی های هوشنگ ابتهاج اگرچه با عدم رعایت تساوی ارکان عروضی همراه است اما همچنان در همان ذهنیت سنتی سیر می کند، همچنان زبان شعری او درگیر فخامت است، همچنان به ذهنیت دچار است و همچنان به دنبال تناسب هایی است که بازماندۀ سنت شعری ماست. شعرهای شما نیز به همین اعتبار هنوز نو نیست، هنوز نمی توان این شعرها را شعر نیمایی به معنای دقیق آن دانست چرا که شاعر همچنان دنباله روی قافیه است:
میشناسی این نوایِ خسته را
انعکاسِ روحِ این سرگشته را...؟
لحظه ای در خاطرم چیزی شکفت
آشنا مثلِ صدایِ پایِ آب
در خیالِ چشمه‌ای خشکیده بود
با خودم گفتم فریبِ خویش را
شاید اما پچ پچِ آرامِ باد
در سکوتِ مزرعی پژمرده بود
یا عتابِ پاره ابری پرخروش و خشمگین
بر کویری تشنه و شوریده بود!
در این سطرها عنصری که شاعر را به دنبال خود می کشد، قافیه است و این شیوه، با قافیه ای که نیما به دنبال آن بود که «زنگ مطلب» باشد، فرق دارد. در این شعرها همچنان ترکیب های ذهنی جولان می دهند: برزخ یک انتظار، ظلمت گرداب، ابهام فکر، دشنۀ خیال، پردۀ تاریک و چرکین ضمیر، برکۀ آرام ذهن و... ( اگر بخواهم یکی یکی مثال بزنم این فهرست همچنان طولانی و طولانی تر می شود) زبان این شعرها نیز ربطی به زبانی که نیما به دنبال آن بود ندارد. در تمام طول شعر، یک صدا در شعر جریان دارد، یک لحن بر شعر حاکم است و فخامت اندیشی زبان سنتی در شعر از ابتدا تا انتها جاری است. شاعر همچنان به دنبال بیان ادبی است و به آنچه نیما درپی تغییرش بود، اعتنایی ندارد. توصیۀ من به شاعر این است که برای قدم گذاشتن در عرصۀ شعر نیمایی، نخست الزامات شعرنو را درک کند و سعی کند با مطالعۀ نامه های نیما و آثاری که در این حوزه نگاشته شده است، ذهنیت خود را نسبت به شعر و بخصوص شعر پس از نیما تغییر دهد و بعد در عرصۀ شعر نو و شعر نیمایی پای نهد.

منتقد : آرش شفاعی

شاعر، منتقد و روزنامه نگار. متولد 1354 در مشهد، دانشجوی دکترای علوم ارتباطات اجتماعی و دبیر سرویس فرهنگ و هنر روزنامه قدس.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.