پایان‌بندی خسته!




عنوان مجموعه اشعار : سرزمین آزاد
شاعر : سید مهرشاد حسینی


عنوان شعر اول : .‌‌..
برای فلسطین ...

 : معلم می گفت
شکست خورده
ویران
اشغال شده
 ماییم
که به احترام فرونشستن ظلم
نایستادیم
که به احترام مرگ
نمی میریم

که برای آزادی
کمرهمت را نمی بندیم
که برای آزادی
کسی سرش درد نمی کند

معلم درست می گفت
آنقدر که من
 به خودم اجازه دهم
و اجازه
دستم را _ با سفیدیِ یک دستِ گچی _ بالا ببرد
 بالای تخته
 می نویسم : آرزو
بچه ها نمی توانند بخوانند
می نویسم امید
بچه ها فقط نگاه می کنند
می نویسم آینده
بچه ها اعتراض می کنند
که هنوز درسمان به آنجا نرسیده است
معلم  اما می توانست ذهنم را از روی تخته بخواند
با این وجود
 چیزی نمی گفت

معلم خوب می دانست
آرزو
سرزمینی ست آزاد
که اجازه ی داشتنش را نداشتیم
می دانست امید
یعنی ساختن تفنگی با دوانگشت دست
_ هر چندبه سوی دشمن هر چه می کنیم دراز نمی شود _
 معلم می دانست امید با اینده ارتباط دارد
 اما از آینده چیزی نمی دانست

آه آینده ؟؟

دست هایم را پایین می آورم_
_تا خودم را تسلیم نکرده باشم 

کسی صدای سکوتمان را نمی شنود؟
از تو می پرسم آیا
کسی صدای سکوتمان را نمی شنود؟
کسی صدای سکوتمان را  نمی شنید
و هرچقدر فریاد میزدیم
تنها دهانمان را
باز و بسته کرده بودیم

چه کسی باید به فریادمان می رسید!؟
فریادمان باید به چه کسی می رسید
جز خودمان
که مثل کشورمان داشت
هر روز یک وجب بیشتر اشغال می شد

 : معلم  راست می گفت
شکست خورده
ویران
اشغال شده
 ماییم
که به احترام فرونشستن ظلم
نایستادیم
که به احترام مرگ
نمی میریم

که برای آزادی
کمرهمت را نمی بندیم
که برای آزادی
 ... کسی سرش درد

حالا اینقدر خسته ام
که همین کافی ست
تا مدرسه ای بی جمعه
 با جنگ در من تعطیل شود

عنوان شعر دوم : ...
...

عنوان شعر سوم : ...
...
نقد این شعر از : علیرضا بازرگان
در شعرهایی که بنا به مناسبتی نوشته می شوند خیلی کم اتفاق می افتد شاعر در دام شعار نیافتد. بدیهی است در شعری که برای فلسطین سروده می شود این احتمال بیشتر وجود دارد زیرا حمایت ما از فلسطین خواه ناخواه همراه با مقادیر معتنابهی شعار است. لذا شاعر کاربلد برای پرهیز از این عارضه و سوق دادن هر چه بیشتر نوشته اش به سمت شعر بایستی بکوشد که بای نحو غبار آشنایی را از شعارهای به تکرار رسیده بزداید. به این منظور شاعر در شعر حاضر توانسته است با استفاده از فعل ماضی استمراری، شعارها را در دهان معلم بگذارد تا از این بابت آسیبی متوجه شعرش نباشد. اگر هم شعار است معلم گفته است و راوی فقط آنها را روایت کرده است! شعر با سطر «معلم می گفت» شروع شده و در ادامه دوازده سطر با حرفهای او ادامه یافته است. در ادامه هر کدام از پاراگرافهای بعدی با سطرهایی مثل «معلم درست می گفت»، « معلم خوب می دانست» و «معلم راست می گفت» شروع شده اند. با این همه تکرار و تاکید البته که لزومی نداشت دوازده سطر مشارالیه باز در انتهای شعر تکرار شوند. این کار به اطناب آزاردهنده ای منجر شده است که فقط می تواند ناشی از سهل انگاری شاعر باشد. هم چنین معلمی که این همه به درست و راست گفتنش اشاره و علاوه بر اینها سه بار با «می دانست» و یک بار با «می توانست» توصیف شده است در انتهای پاراگراف سوم توصیف «اما از اینده چیزی نمی دانست» را بر نمی تابد. این معلمی نیست که شعر به ما معرفی می کند.
در پاراگراف بعدی هم اتفاقی افتاده است که جای تذکر دارد. « کسی صدای سکوتمان را نمی شنود؟/ از تو می پرسم آیا/ کسی صدای سکوتمان را نمی شنود؟». در این سه سطر خطاب قرار دادن «تو» کار را خراب کرده است. بگذریم از اینکه صدای سکوت اگر شنیدنی هم باشد صدایی نیست که هر کسی بتواند آن را بشنود با این وجود از «تو» فقط می شود پرسید که صدای سکوتمان را می شنوی یا نه. این «تو» روی چه منطق و توانمندی باید بداند که «کسی» دیگر می شنود یا نه؟ همه ی این اشکال زیر سر «تو» است که اصلاً جایش در این شعر نبود.
نظیر چنین ضعف تالیفی در پاراگراف دوم هم دامن شعر را گرفته است که با اندکی دقت می توانست اتفاق نیافتد. « معلم درست می گفت/ آنقدر که من/ به خودم اجازه دهم/ و اجازه/ دستم را _ با سفیدیِ یک دستِ گچی _ بالا ببرد». در این سطرها فعلهای «دهم» و «ببرد» نباید با فعلهای مضارع پی گرفته می شدند. آیا بهتر و درست تر نبود که به شکل زیر نوشته می شدند: « بالای تخته/ بنویسم : آرزو/ بچه ها نتوانند بخوانند/ بنویسم امید/ بچه ها فقط نگاه کنند/ بنویسم آینده/ بچه ها اعتراض کنند/ که هنوز درسمان به آنجا نرسیده است/ معلم اما می توانست ذهنم را از روی تخته بخواند». در سطرهای « و هرچقدر فریاد میزدیم/ تنها دهانمان را/ باز و بسته کرده بودیم» نیز درست و البته بهتر آن است که زمان فعل سطر سوم با «فریاد می زدیم» تطابق داشته باشد. «باز و بسته می کردیم».
همچنین «است» بعد از «نرسیده» از آن «است»هاست که شعر را با نثر اشتباه گرفته است. همین طور «از روی تخته» اشاره ی اضافی و حشوی است که فقط شعر را طولانی می کند چرا که قبلاً به «بالای تخته» اشاره شده بود و می دانستیم آرزو و امید و آینده روی چه چیزی نوشته می شود.
در سطرهای « آرزو/ سرزمینی ست آزاد/ که اجازه ی داشتنش را نداشتیم » نیز، «داشتنش» آن هم قبل از نداشتیم دور از فصاحت است. «که اجازه اش را نداشتیم» جایگزینی زیباتر و کامل تر برای این سطر است.
در انتهای یادداشت هم جا دارد کمی به سطر«آه آینده» بپردازیم. مدتی است کشیدن چنین آه هایی در شعر از مد افتاده است. به نظر می رسد بهتر آن باشد که شعر به نحوی نوشته شود که «آه» را خواننده بکشد نه شاعر. در این شعر با فاصله نوشتن این سطر از پاراگرافهای قبل و بعد از خود، به صورت ضمنی موید اضافی و وصله بودن آن است هر چند که توانسته است همراه با دو سطر بعد از خود نقش مفصلی را ایفا کند که شعر از پاراگرافی به پاراگراف بعدی وارد شود و ادامه یابد. پایان بندی شعر هم به اعتبار «حالا و خسته و همین و کافی» نه به صورت ضمنی که به صراحت! بر خستگی خود شاعر از طولانی شدن شعر دلالت دارد.

منتقد : علیرضا بازرگان

تولد: ۱۳۵۰ زنجان تحصیلات: مهندسی عمران سوابق ادبی: آغاز فعالیت‌های ادبی از اوایل دهه‌ی هفتاد تاسیس و مدیریت انجمن‌های ادبی در زنجان مدیریت صفحات ادبی مطبوعات در زنجان انتشار شعر و نقد در مطبوعات برگزاری کارگاه‌ آموزشی شعر و نقد در زنجان انتشار مجموعه‌ی شعر «سر در نمی‌آورم» در سال ۱۳۸۰ مسؤول واحد ادبیات حوزه هنری زنجان سال ۱۳۸۰ داور جشنواره‌های شعر استانی و کشوری ترجمه‌ی شعر و داستان کوتاه از زبان فرانسه



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.