دقت در زمان فعلها



عنوان مجموعه اشعار : .
عنوان شعر اول :
از باران های انبوه دورود
و از برف های نا به گاهش
که شاید من هم باید در نابه هنگام ها انتظار تو را بکشم
که تو از ابتدا زاده برف بودی
به یاد آورم روزهایی را که سفید می پوشیدی
و به خدایم شک کردم که آیا از ابتدا من را آفریده
یا من تجلی دیگر توست ...

عنوان شعر دوم : گریان در گوشه اتاق کز کردیم
با تلخندی که تحویل زمان می دادیم
در هر ایستگاه گورستانی ساخته بودیم
از بوسه هایی که شیرینی آن
که در کوزه های داغ سیاست سوخت
از آغوش های نگشوده
که به سلام خوبی های رسمی بدل شد
شب را تا سپیده گریستیم
تا اینکه نقاب های تاریک را روز
بر چهره ها فروخت
و زنی که از گریز ها و دورویی ها به تنگ آمده بود
هزار شعر را روبه روی کافه در خیابان می فروخت ...



عنوان شعر سوم :
نقد این شعر از : علیرضا بازرگان
خیال شعر اول مخدوش است. نمی گویم باید مانند داستان پیرنگ قابل تشخیصی در شعر وجود داشته باشد تا سیر و صیرورت شعر را از سطر نخست تا پایان توجیه کند چرا که گاه یک بازی با ظرفیتهای موجود در کلمه ای می تواند مسیر شعر را از روابط علت و معلولی مالوف دور کند در حالی که به شعر لطمه ای نمی زند. اما این دیگر پذیرفته نیست که هیچ منطقی روند شعر را از شروع تا پایان بندی پشتیبانی نکند یا مثلاً دو سطر آغازین با «از» شروع شوند و همان طور به امان خدا رها شوند. شاید بگویید «که» در ابتدای سطر سوم پی این سطرها را گرفته است اما در واقع چنین اتفاقی نیافتاده است. اگر می خواستیم این سه سطر را به نثر بنویسیم چنین چیزی داشتیم: «شاید باید از برف های نابه گاه دورود می فهمیدم انتظار تو را باید در نا به هنگام ها بکشم». آنچه نوشته اید چیزی در مایه های «می فهمیدم» را ندارد. همین است که ناقص مانده و نارسا جلوه می کند. از طرف دیگر «که»ها در ابتدای سطرهای سوم و چهارم بالکل اضافی است. تکرار آنها در ابتدای این سطرها همان طور که «از»ها را در سطرهای اول و دوم تکرار کرده بودید نشان می دهد که به فکر بهره بردن از مزایای تکرار بوده اید اما متاسفانه در هر دو مورد بیشتر به معایب آن دچار شده اید. علاوه بر این ها شاید با اغماض بشود سطر دوم را برای سطر سوم زمینه چینی خوبی تلقی کرد اما «باران های انبوه دورود» با ادامه ی شعر ارتباط نیافته است. هم چنین نام خاص دورود در شعر صرفاً در حد اشاره ای به یک مکان خارج از شعر باقی مانده است و در روابط مابین عناصر شعر شرکت ندارد. راه دادن اسامی مکانها به شعر نه به آنها را رنگ و بوی بومی می دهد نه جهانی. مگر آنکه باران های انبوه و برف های نا به گاه را نشود جز در کنار دورود تصور کرد. البته دورود از نظر لغوی ظرفیت شرکت جستن در روابط همین شعر را هم دارد. دورود را مثلاً می شد دو رود در نظر گرفت تا با «من» و «تو»یی که در شعر می بینیم به کار ساخت و پرداخت خیالی دیگر بیایند. در چنین صورتی دوبار تکرار «از» و «که» هم می توانست با این «دو»ها در تناظر باشد. درباره ی زمان فعل ها هم تذکری را لازم می دانم. با توجه به سطرهای پیش و پس و زمان فعلهای دیگر، «بکشم» را بهتر بود «می کشیدم» می نوشتید. هم چنین زمان حال برای شکِ سطر ماقبل آخر مناسب تر است. این شک با زمان ماضی که نوشته اید انگار یک بار اتفاق افتاده است اما وقتی آن را «شک می کنم» بنویسید در تداعی تردید موفق تر عمل خواهد کرد. همچنین وقتی سطر را با «و» شروع کرده اید فعلش باید با «به یاد آورم» سطر قبل همخوانی داشته باشد. در این صورت «شک کردم» باید به صورت «شک کنم» التزامی نوشته می شد. دقت در زمان فعلها مهم است. در شعر دوم هم چنین اشکالی گریبانگیر شعر است که به آن خواهیم پرداخت.
دیگر اینکه «یم» بعد از خدا حشو است همان طور که «از ابتدا» اشاره ی بی موردی است و فقط سطر را طولانی کرده است. هم چنین «توست» در سطر آخر به شعر لطمه زده است. پذیرفته نیست که بعد از این همه فعل اول شخص، در سطر آخر از «من» فاصله بگیرید و از او به عنوان سوم شخص یاد کنید.
شعر دوم هم خیالی غنی دارد و از نظر زبانی هم– جز در دو سطر آخر البته- اشکالی بر آن وارد نیست. پایان بندی شعر هم اگر اشکال فعلش برطرف شود موفق است. به «ایستگاه» در سطر سوم معلوم نیست چرا اشاره شده است. سطرهای پیش و پس از ایستگاه ربطی به آن ندارند. هم چنین «که» در ابتدای سطر پنجم اضافی است. شاعر شعر سپید اگر بتواند از مزایای قافیه بهره ببرد در تامین موسیقی برای شعرش موفق تر خواهد بود. به نظر می رسد شما در این شعر به این امکان گوشه چشمی داشته اید. «سوخت»، «فروخت» و «می فروخت». بگذریم از اینکه فروخت و می فروخت در واقع تکرار یک قافیه است و خوشایند نیست اما دلبستگی به این فرصت سبب شده است که سطرهای آخر از نظر زمان فعلها آسیب ببینند. اولاً «بر چهره ها فروخت» نمی تواند به اندازه ی «بر چهره ها کشید یا نشاند» بار معنی را به منزل برساند علاوه بر آن، بعد از این فعل ماضی ساده، جای ماضی استمراری «می فروخت» نیست. این می فروخت شامل حالِ زمانی قبل از فروخت هم می شود. انگار باید «تا» را از ابتدای سطر نهم به ابتدای سطر ماقبل آخر و به جای «و» انتقال می دادید تا می فروخت شکل دیگری می یافت: «روز/ نقاب های تاریک را/ بر چهره ها کشید/ تا زنی که از گریزها و دورویی ها به تنگ آمده بود/ هزار شعر را روبه روی کافه در خیابان بفروشد». البته با این تصرف نمی شود به صرافت قافیه پردازی افتاد که در واقع چه غم! نداشتن قافیه بهتر از آن است که تزیین شعر به قیافه شباهت ببرد تا قافیه.

منتقد : علیرضا بازرگان

تولد: ۱۳۵۰ زنجان تحصیلات: مهندسی عمران سوابق ادبی: آغاز فعالیت‌های ادبی از اوایل دهه‌ی هفتاد تاسیس و مدیریت انجمن‌های ادبی در زنجان مدیریت صفحات ادبی مطبوعات در زنجان انتشار شعر و نقد در مطبوعات برگزاری کارگاه‌ آموزشی شعر و نقد در زنجان انتشار مجموعه‌ی شعر «سر در نمی‌آورم» در سال ۱۳۸۰ مسؤول واحد ادبیات حوزه هنری زنجان سال ۱۳۸۰ داور جشنواره‌های شعر استانی و کشوری ترجمه‌ی شعر و داستان کوتاه از زبان فرانسه



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.