زیر غبار قرون




شاعر : احسان نصری


آن آتشی که دوست، به جانم کشیده است
همچون نمک به زخمِ دلِ داغ دیده است

او محرم دلم شد و حالا تمام شهر
اسرار ناشنیده ی ما را شنیده است

ما پاسخی به زخم زبان ها نمی دهیم
ما را خدا برای سکوت آفریده است

لب بسته ایم و بغض دل از ما نمی بُرَد
لب بسته ایم و بغض امان را بریده است

دیگر بس است کوشش ما محض ماندنش
وقت وداع بین من و او رسیده است

احسان نصری
نقد این شعر از : حمیدرضا شکارسری
تنها زبان نیست که در طول زمان دچار تغییر و تحول می شود بلکه اساسا این زندگی انسان است که دائما در شدن است و در این مسیر ، دیگر عناصر زندگی نیز تکامل می یابد . نوع زندگی جدید ، دایره ی واژگانی زبان را وسیع و دگرگون می نماید و به تبع آن نوع بیان نیز دگرگون می گردد . اضافه بر این دیدگاه انسان نیز نسبت به جهان و آنچه در آن است فرق خواهدکرد و همین باعث ایجاد ساختارها و فرم های تازه در کلام می گردد . در این وضعیت ، شعر که با مصالحی چون زبان شکل می گیرد کاملا متحول می شود و دائما نیز خود را به روز می نماید . به روز شدنی هم در حوزه ی کلمات و هم در حوزه ی مفهوم و تصویر و مضمون سازی و هم در حوزه ی فرم و قالب .
با این حال شعر چون دیگر ژانرهای هنری و ادبی قاعده پذیر نیست چرا که نفس انسانی و پسند انسانی قاعده ها را در بست نمی پذیرد . «احسان نصری» و دیگر شاعران غزل سرا نه تنها نمی پذیرند که فرم ها و قوالب شعری مطابق با نوع جدید زندگی و مفاهیم تازه و کلمات نو تغییر کرده است بلکه تغییر زبان و بیان را هم در همان قالب کهن نپذیرفته اند . شگفت این جاست که هنوز هم مخاطب دارند و مخاطب کمی هم ندارند که اگر جز این بود غزل را برای که می سرایند ؟!
اگر بداعت را از اصول غیرقابل انکار تاثیر هر اثر هنری بدانیم باید این اصل را در غزل های «نصری» به نقد و بررسی بنشینیم . گفتیم که غزل سرایان اساسا کهنگی قالب را نپذیرفته اند بنابراین تازگی فرم و قالب در آثار «نصری» منتفی است .
در حوزه ی زبان و بیان چطور ؟ او در این زمینه هم (حداقل در این سه غزل) معتقد به کاربرد کلمات نو و امروزین نیست یا به تمامی نیست . لاجرم بیان او هم نو نخواهد بود . اگر بپذیریم که مضامین و تصاویر هم برخاسته از کلمات و نوع بیان اند ، انتظار مضامین و تصاویر نو هم در این وضعیت معقول به نظر نمی رسد . پس باید تازگی و بداعت این غزل ها را در کجا جست ؟
«نصری» موفق می شود در همان محدوده ی مضامین آشنا حلاوت ها و ملاحت های کشف نشده ای بیابد و به مخاطب ارائه دهد که اکثرا ناموفق است . چگونه می توان انتظار داشت با تعداد کلماتی محدود و آشنا طی بیش از هزار سال ، آن هم با شاعران بزرگی چون رودکی و سنایی و عطار و سعدی و حافظ و مولانا و صائب و بیدل تا شهریار و عماد و سایه و دیگران مضامین چندانی برای کشف باقی مانده باشد ؟!
با این حال هرگاه شاعر به روزگار خود گوشه ی چشمی انداخته است در مضمون سازی خوب کار کرده است :
ما پاسخی به زخم زبان ها نمی دهیم
ما را خدا برای سکوت آفریده است
*
اگرچه هر دو به جبر زمانه مجبوریم
در اختیار منی، من در اختیار توام
شاید بتوان به یمن همین گوشه چشم ها نگاهی امیدوارانه تر به دیگر غزل های «احسان صبری» انداخت و نشان بیشتری از زندگی و شعر معاصر در ابیات او یافت . شعری که به هر ترتیب از زیر غبار زبان شاعرانه و فخیم و فاخر شعر سنتی خارج شود و به درخششی نو برسد . غباری به قدمت قرون متمادی ...

منتقد : حمیدرضا شکارسری

حمیدرضا شکارسری شاعر و منتقد ادبی متولد 1345 تهران  لیسانس زمین شناسی - شاعر برگزیده و برنده اولین جایزه ادبی قدس - شاعر برگزیده جشنواره شعر فجر در بخش شعر امروز انقلاب سال 1387 - داوری دهها جشنواره و کنگره شعری سراسری و استانی کشور - ارایه دهها ...


نقد این شعر از : اسماعیل امینی
غزل، شعر غنایی است، حتی وقتی از اجتماع و فلسفه و سیاست حرف می زند، چون بیان احساسات و عواطف شخصی شاعر نسبت به آن موضوعات است، باز هم رنگ و بوی غنایی دارد.غزلی که از احسان نصری پیش روی ماست، از همان سطر اول به خواننده می گوید که می خواهد از عواطف شخصی شاعر سخن بگوید.
آن آتشی که دوست به جانم کشیده است هم چون نمک به زخم دل داغ دیده است.
ابیات دیگر این غزل نیز نشان می دهد که شاعر سر آن دارد که تغزلی و غنایی سخن بگوید. باری دستمایهٔ و منبع الهام شاعر در بیان تغزلی چیست؟ آیا خوانده ها و محفوظات پیشین، می تواند تنها تکیه گاه شاعر باشد؟ آیا غزل نباید هیچ نشانی از تجربه ها و دریافت های خاص شاعر داشته باشد؟
اگر چه مطالعات شعری و اندوخته های شاعر، موجب ورزیدگی ذهنی اش می شود اما همواره این احتمال هست که در لحظهٔ سرودن شعر، او را از دنیای بیرون و از واقعیت های پیرامونش غافل کند.
در سراسر این غزل، به غیر از دو کلمهٔ (آتش) و (نمک) هیچ اشاره ای به دنیای محسوس دیده نمی شود. کلماتی مانند وداع، بغض، کوشش،اسرار، محرم، زخم زبان و... که ابیات این غزل را ساخته اند، همگی اسم معنا هستند و به ذهنیات دلالت دارند.
چنان که حتی(او) یعنی موضوع اصلی تغزل نیز کاملا ذهنی و مبهم است و غیر از دو صفت عام و مرسوم در هزار سال غزل فارسی،یعنی آتش به جان زدن و محرم اسرار نبودن، هیچ ویژگی دیگری از او در شعر نیامده است.
در ساخت تشبیهی بیت اول، شاعر برای توصیف آن آتشی که دوست به جانش کشیده است، آن را به نمک زدن بر زخم دل داغ دیده تشبیه کرده است. فارغ از این که این هر دو، تعابیر برگرفته از مطالعات شاعرند، چگونه ممکن است که درد و رنجِ حاصل از سوختن جان در آتش ، معادل ریختن نمک بر زخم باشد؟ انگار کسی برای بیان شدت اندوهش از فراق معشوق بگوید: جدایی از دوست برایم حسی داشت مانند حس گم کردن گربهٔ خانگی ام!
در شعر بیش از آن که از اندیشه ها، ذهنیات، تاملات و احساسات مان حرف بزنیم، بازتاب آن ها را در افراد، اشیاء و دنیای پیرامون خود نشان می دهیم. به دیگر بیان، شعر بیان آهنگینِ تخیلات و ذهنیات شاعر نیست. آیینهٔ زندگی و جهان عینی است که طبعا رد پای، اندیشه و عاطفه و ذهنیات شاعر و انسان های دیگر نیز در آن دیده می شود.

منتقد : اسماعیل امینی

اسماعیل امینی، متولد دی ماه ۱۳۴۲ در تهران ، پدر و مادرم از مردم آذربایجان و از شهر خلخال بودند و زبان مادری ام ترکی آذربایجانی است . زبان فارسی را در مدرسه آموخته ام و به خاطر دل بستگی به شعرو ادبیات، در رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی تا مقطع دکتری تحصیل ...

دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.