گریۀ یک مرد نابینا




عنوان مجموعه اشعار : فراموشی
شاعر : سعید نجفی


عنوان شعر اول : فراموشی
ای تمام آن چه از دنیا به یادم مانده است
از تو یک لبخند پر معنا به یادم مانده است

کشتی بی بادبانی بودم و از بخت بد
شورش طوفانی دریا به یادم مانده است

از شب دلتنگی و نجوای مبهم پشت خط
وعده ی دیدار در فردا به یادم مانده است

عشق از آن لحظه ی اول به پایانش رسید
کوشش بی حاصلی اما به یادم مانده است

خواب دیدم دیدمت من را نیاوردی به یاد
این فقط از آن همه رویا به یادم مانده است

مصحفی را باز کردم تا دلم روشن شود
گریه ی یک مرد نابینا به یادم مانده است

اسفند97

عنوان شعر دوم : این بار
گفته بودی قبل از این ، این بار ترکم میکنی
مثل خشتی روی یک دیوار ، ترکم میکنی

باب طبع چشم تو انگار دنیایم نبود
جنس بهتر دیده در بازار ، ترکم میکنی

من سقوط خویش را در زیر باران دیده ام
مضطرب در حجم یک رگبار ترکم میکنی

می کشی از زیر پایم خاطرات مرده را
بی نفس افتاده ام بر دار ، ترکم میکنی

اختیار عاشقی را با که قسمت کرده ای؟
کاین چنین با ترس و با اجبار ترکم میکنی؟

منتظر بودم بیایی بوسه بارانت کنم
قبل از آن هنگامه ی دیدار ترکم میکنی

آذر89

عنوان شعر سوم : خالی
آن شب از بودن‌‌‌‌‌‌‌ِ ما منظره ها خالی بود
از تماشای غزل پنجره ها خالی بود

غرب تا شرق زمین غرق تو بودند ولی
از حضورت همه ی سیطره ها خالی بود

دفترم پر شده بود از تو و از عطر تنت
جای یک حادثه در خاطره ها خالی بود

ترس یا مرگ!چه دردآور و ظالم! ای کاش
عشق از هر دوی این مسخره ها خالی بود

چشم در راه مسیحای تو بودم امّا
شهر از بکرترین باکره ها خالی بود

ناگهان اسم تو از دامن یک ابر چکید
در شبی سرد که از شب پره ها خالی بود

خواستم داد کشم تا که جهان بو ببرد
حیف! از هر چه صدا حنجره ها خالی بود

خرداد95
نقد این شعر از : آرش شفاعی
شعرهای شاعر را که می خوانم، گاهی از برخی توانمندی ها و سلامت زبانی اش در برخی بیت ها شاد می شوم و گاهی از برخی کم توجهی هایش کلافه. این خصلت شاعری است که در حال تجربه کردن و به پیش رفتن است. نباید از این شعر و این شاعر ناامید شد چرا که برخی پاره های شعرش نشان می دهد او دارای قریحه ای شاعرانه و هنری درخور است و می توان به آیندۀ شعرش امید بست. البته من به عنوان یک خوانندۀ دوستدار شعر علاقه مندم همۀ بیت های غزل های شاعر به این سادگی و سرراستی و سلامت باشد که:
از شب دلتنگی و نجوای مبهم پشت خط
وعدۀ دیدار در فردا به یادم مانده است
ولی باید پذیرفت تجربه و توان شاعری شاعر این غزل ها آنقدر نیست که همۀ شعرش به همین سلامت باشد. در همان غزل اول که بیتی از آن را نوشتم، شاعر گفته است:
خواب دیدم دیدمت من را نیاوردی به یاد
این فقط از آن همه رویا به یادم مانده است
اولاً بسیاری از اهل نظر معتقدند استفاده از «من را» درست نیست و فصیح تر این است که باید «مرا» باید استفاده شود. ثانیاً در این بیت «دیدمت» حشو است. یکبار دیگر مصرع را با حذف این فعل بخوانید و ببینید که استفاده از این فعل تنها باعث پرکردن وزن شده است و کمکی به معنا نکرده است. ثالثاً وقتی شاعر از یک خواب خود سخن می گوید، دیگر «آن همه رؤیا» چه دلیلی دارد؟
یا مثلاً این بیت:
مصحفی را باز کردم تا دلم روشن شود
گریۀ یک مرد نابینا به یادم مانده است
سؤال اینجاست که گریۀ یک مرد نابینا از کجا ناگهان وسط شعر پیدا شد؟ آیا شاعر قصد داشته است تلمیحی به داستان کورشدن حضرت یعقوب بزند؟ چه نشانه ای در شعر وجود دارد که مخاطب را به این موضوع هدایت کند؟
در غزل دوم هم وضع به همین منوال است. در تمام شعر شکایتی از ترک شدن توسط معشوق به گوش می رسد. حتی در همان ابتدای شعر با این هشدار از سوی معشوق رو به رو می شویم که این بار ترکت خواهم کرد. پس این رفتن و ترک کردن کاملاً عامدانه و از روی اختیار بوده است. اما ناگهان شاعر در انتهای غزل می گوید: کاین چنین با ترس و با اجبار ترکم می کنی. به نظر می رسد در اینجا قافیه برای شاعر مشکل ساز شده است و شاعر در ذوق و شوق به دست آوردن قافیه ای خوب، وحدت موضوعی شعرش را از یاد برده است. این توجه افراطی به قافیه در غزل های دیگر شاعر نیز دیده می شود و بخصوص شعر سوم از این منظر بیشتر به مخاطب گرا می دهد که شاعر بیشتر از معنا، تحت سیطرۀ قافیه ها بوده است.

منتقد : آرش شفاعی

شاعر، منتقد و روزنامه نگار. متولد 1354 در مشهد، دانشجوی دکترای علوم ارتباطات اجتماعی و دبیر سرویس فرهنگ و هنر روزنامه قدس.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.