سفری اجباری به قرن دوازدهم




شاعر : محمد طاهری


می خرامی در چمن، گلشن قیامت می شود

هرگلی از گوشه ای حاضر به خدمت می شود

خاک دارد التماس شبنم پیشانی ات

گر بریزد بر زمین، باران رحمت می شود

هر طرف گل بوته ای در زیر پایت می دود

چون شهید عشق ،کوهی از شهامت می شود

سرو چشمک، کاج ابرو گل اشارت می کند

بید مجنون بین که سرتاپا علامت میشود

چشمه ای در باغ می جوشد که گیرد بوسه ای

از لبانت، گر نشد سیل ندامت می شود

کوچه باغ از دوریت خود را به بیماری زدست

گر زمانی رد شوی آنجا سلامت میشود

چادر از سر وا کنی خورشید پنهان می شود

گرنتابی ماه، بی شک غرق ظلمت می شود

دوش خواب گیسوانت دیده ام تعبیر چیست
جز که بعد از این فراوانی نعمت می شود
نقد این شعر از : آرش شفاعی
با خواندن این غزل عاشقانه احساس می کنیم در یکی از کوچه باغ های دهلی یا اصفهان قرن یازدهم و دوازدهم با یکی از شاعران آن دوران برخورد کرده ایم و او غزلی در حال و هوای همان زمان برایمان خوانده است که از گیسو و چشم و روی یار سخن گفته است. اما شاعر ما فراموش کرده است که ما از آن زمانه دو سه قرنی پیش آمده ایم و به همین سان، تجربه‌های زیست ما، زبان و نگاه مان به جهان پیرامونمان دگرگون شده است.مشکلی که من با این شعر و شعرهایی مانند آن دارم این است که زمانه ی خود را از یاد برده اند. اگر نام شاعر را از بالای شعر برداریم، چه نشانه‌ای داریم که بدانیم شاعری در روزگار ما و به زبان امروزین آن را سروده است؟ نسبت این شعر با روزگار خود چیست؟ کاری به نگاه و جهان بینی شاعر هم ندارم، حداقل نسبت شاعر با زبان روزگار خود او چیست؟ آیا اگر شاعری به روزگار خود، به تحولات اجتماعی و زیست مردمان معاصرش بی اعتنا باشد، می‌تواند زبان گویای آن‌ها باشد و دغدغه ها و حسرت های آنان را بازتاب دهد؟ آیا «محمد طاهری» در گفتار روزمره هم به جای «دیشب خواب دیده ام» می گوید «دوش خواب دیده ام»؟ البته شعر ایرادات زبانی قابل توجهی هم دارد که می شود بیشتر درباره‌ی آن‌ها نوشت اما فعلاً توصیه‌ی مهم تر و فوری تر به شاعر آن این است که بیشتر بر ذهن و زبان روزگار خود تسلط یابد و آن را در شعرش نیز بازتاب دهد.

منتقد : آرش شفاعی

شاعر، منتقد و روزنامه نگار. متولد 1354 در مشهد، دانشجوی دکترای علوم ارتباطات اجتماعی و دبیر سرویس فرهنگ و هنر روزنامه قدس.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.