کدام قطار بر کدام ریل؟




عنوان مجموعه اشعار : پرسه در خیال
شاعر : جلال جاوند


عنوان شعر اول : گیسوی پریشان
گرفته بند دلم را به بند، گیسویی
احاطه کرده جهانم، طلسم جادویی

اسیر کرد و گرفتار وُ بعد آزادم
شبیه شیرِ گرفتارِ چشمِ آهویی

میان عقل و دلت جستجو مکن جز من
میان عقل و دلت مثل من نمی جویی

گریز از شب چشمان دلفریبت نیست
به هر کجا که نظر میکنم همان سویی

اگر چه من شبِ یک برکه ام که می میرد
تو بی نظیرترین خاطرات یک قویی

زمان مرگ من افتاده دست تو ای دوست
زمانی که زمن آسان تو دست می شویی


جلال جاوند..."م.اقاقیا"


عنوان شعر دوم : معشوقه مغرور
خوب من دور شوم، دور شدن را بلدی؟
دور خود پیچش و محصور شدن را بلدی؟

یا که من مست شوم با تب تند نفست
خوشه های تر انگور شدن را بلدی؟

با سر و چشم بگویم که تو منظور منی
وسط جمع تو منظور شدن را بلدی؟

بین موهای تو من گم بشوم در دل شب
شکل فانوس شدن، نور شدن را بلدی؟

دلبرت با رقبایت بنشیند گپ و گفت
حالت کر شدن و کور شدن را بلدی؟

طرح لبخند بدوزی به لبانت در جمع
شیوه ی مبهم مجبور شدن را بلدی؟

بین این حالت فرضی ندانستن تو
خوب، معشوقه ی مغرور شدن را بلدی.

جلال جاوند...”م.اقاقیا”

عنوان شعر سوم : غم جهان
جهان به وسعت غم های ماست،چاره کجاست؟
گریز از شب تنهاییِ نظاره کجاست؟

میان این غزل آشفته های تو در تو
نهاد غایب شعرم، بگو گزاره کجاست؟

به شوق وصل تو هر شب به قلّه می آیم
تو آرزوی منی! ماه من...ستاره کجاست!

تمام هر چه که او آفریده را گشتم
کسی شبیه تو در حدّ استعاره کجاست؟

به فال و آینه بینی که اعتباری نیست
کسی که دل نسپارد به استخاره کجاست؟

چقدر خسته ام از این جهان تکراری
صدای مخمل مادر وَ گاهواره کجاست؟

"زبان عاشقی ام را غلاف خواهم کرد
کسی که دل بسپارد به یک اشاره کجاست؟"

جلال جاوند..."م.اقاقیا"
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر سه غزل، از یکی از شاعران همشهری من. غزل نخست با این که عاشقانه است، اما از آن عاشقانه هایی ست که در آن ها بیش از توصیف معشوق، توصیف حال و روز عاشق جاری ست؛ حدیث نفس عاشقانه. در این غزل شش بیتی، چهار بیت نخست از همان معاییر مضمونی کلاسیک سود جسته اند؛ از افتادن در بند گیسو و طلسم جادو و اسیر شدن شیر با چشمان «شیرگیر» آهو و تقابل عقل و عشق (دل) و شب چشم دلفریب. این قبیل بیت ها، یک حسن دارند و یک نقطه ی ضعف. حسن شان این است که مخاطبان آشنا با ادبیات مسبوق کهن فارسی، راحت تر با کلیشه ها و کلیدواژه های آن احساس انس می کنند و آن ها را می فهمند. به تعبیر دیگر، قطار این بیت ها بر ریل های از پیش تأسیس شده ای سوار است. و روشن است که به شرط درست بودن همه ی شرایط زبانی و بیانی دیگر، همین همنواییِ تضمین شده ی مخاطب با شاکله های کهن، برای شعری که می خواهد به هر روی مخاطبش را با خودش همذات پندار و نجواگر کند، کم دستاوردی نیست. نقطه ی ضعف این بیت ها و بیت هایی از این دست چه می تواند باشد؟ اگر بخواهیم صادق باشیم، نباید پنهان کنیم که دستکاری سپهر و موجودیت مضمونی این بیت های «پیش اندیشیده» چندان آسان نیست و همین موجب می شود که دیگر ابیاتِ هم مضمونِ بسیاری را بتوان برای این بیت ها در گنجینه ی ادبیات کهن فارسی یافت. به بیان سرراست تر، مضمون و بیان معمولاً در این قبیل بیت ها تکراری از آب در می آید. مضمونِ خوب، حکم واجب کفایی را دارد! یعنی اگر کسی قبل از ما پیدا شد و این مرده را دفن کرد، تکلیف از دوش ما ساقط است. ولی نهایتاً این انتخاب با خود شاعر خواهد بود که بخواهد پنجره ای هم گون و هم اندازه در کنار دیگر پنجره های دیوار شعر فارسی بیافریند (بدین امید که مخاطب، بیت او را روزی روزگاری بر بیتی با همین شمایل مضمونی از سعدی یا خاقانی ترجیح دهد)، یا این که بخواهد طرحی نو در اندازد و پنجره ای دیگرگون در این دیوار وا کند. دو بیت آخر در این غزل، به اعتبار عناصر مضمون سازشان، نوتر هستند. این قطارها ریل های تازه تأسیس خودشان را ایجاد کرده اند و بر آن ها سوار شده اند. در بیت یکی به آخر مانده، برکه و قو وظیفه ی مضمون سازی را بر دوش داشته اند و در بیت آخر، این وظیفه به جای تصویر، بر دوش زبان نو نهاده شده؛ بر دوش دست؛ دست کسی افتادنِ چیزی، و دست شستن. قبل از این که سخن به درازا بکشد، بگذارید غزل نخست را سطر به سطر با هم مرور کنیم و نکات گفتنی در مورد هر بیت را گوشزد. در بیت نخست، به نظر می رسد که «به بند کشیده» بیانی بهتر و مرسوم تر از «به بند گرفته» دارد؛ کشیده بند دلم را به بند، گیسویی. کارکرد زبانی یی از جنسِ «دستِ» بیت آخر را در این بیت از سوی «بند» شاهدیم. «بندِ دل» قدری بیان این بیت را نو کرده است. در دومین مصراعِ این بیت هم حذفِ «را»ی مفعولی (هرچند در شعر کهن سابقه دارد و فراوان هم هست) بیان را از روانی انداخته. در بیت دوم، به فعل «کرد» می رسیم. این بیت، به خودی ود بیت خوبی ست ولی از آن جا که زمان فعلش با زمان فعل در بیت نخست شعر، متفاوت است، کمی ناخوشایند شده. وقتی ما سخن را با «گرفته» آغاز می کنیم، ناگزیر باید در همین زمان بمانیم و با «کرده» ادامه دهیم. علاوه بر این، باید توجه داشت که دومین مصراع از بیت دوم، متضمن معنای اسارت هست ولی در آن از آزادیِ تصریح شده در مصراع نخست، نمونه و قرینه و مصذاقی به دست داده نشده است. بیت سوم اگر قرار بوده تردید معشوق بین گوش دادن به حرف دل یا گوش دادن به حرف عقل را نشان دهد، باید گفت که چنین چیزی نگفته. پس چه گفته؟ آنچه از بیت برمی آید، این است که: «جای من نه در دل توست و نه در عقل تو؛ پس توی این دو تا دنبالم نگرد». احساس می کنم که شاعر، در این بیت، قصد داشته سخن نخست را بگوید ولی ناخواسته سخن دوم را بر زبان آورده. اگر بخواهیم بیش از حد مته به خشخاش بگذاریم و بهانه جویی کنیم، می توانیم بگوییم که گرچه قافیه های شعر همه سابقه دارند و از این حیث حرجی بر آن ها نیست ولی باید دانست که موسیقی و لحن ادای کلمات «نمی جویی، سویی، می شویی» با دیگر قافیه ها عیناً و کاملاً یکسان نیست. تکیه در این دو نوع قافیه متفاوت است و همین می تواند موجب شود که مخاطبان خاص از در کنار هم شنیدن این کلمات، احساس تام و تمامِ قافیه بودن را درک نکنند. همچنین از شاعر می خواهم که در بیت چهارم به جای »گریز» به پیشنهادِ «گریزی» هم بیندیشد؛ موسیقی این طور بهتر خواهد شد. دومین مصراعِ این بیت (بیت چهارم) خیلی روان و سعدیانه از آب درآمده است. بیت پنجم، علی رغم ارزش های نوآورانه اش در عناصر مضمون ساز، به نظرم نتوانسته خوب مضمون سازی کند. شاعر گفته: «اگرچه من شبِ مردنی (صبح شدنیِ) برکه هستم ولی تو بی نظیرترین خاطراتِ قو هستی». می فهمیم که شاعر می خواسته وجود خود را مانند شبِ برکه، ناپایدار به تصویر بکشد و در برابر، یادِ باقی مانده از معشوقِ چون قو را ماندگار بنامد. ولی بیت آنچه باید می شده نشده و متضمن همه ی این حرف ها نیست. در مورد بیت آخر هم فقط یک نکته ی خیلی مهم را باید تذکر داد: «زمانی» در مصراع دوم، وزن را خراب کرده و مثلاً اگر به جایش کلمه ای با وزنِ «زمانه / اگرچه / بنفشه» داشتیم، وزن درست بود. بیش از حد پرگویی کردم و مجال این یادداشت تقریباً به پایان رسیده. می خواهم از شاعر خواهش کنم که دو شعر بعدی را در پُست دیگری مجدّداً در معرض نقد قرار دهد تا حق مطلب در موردشان ادا شود و به چند جمله ی سَرسَری در موردشان بسنده نکنیم.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۱
جلال جاوند » 2 روز پیش
درود و سپاس عزیزدلم.ممنونم‌که وقت ارزشمندتونو صرف نقد و بررسی شعر بنده قراردادید.از شما بینهایت سپاسگزارم????????????

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.