عینیّت‌ناپذیر




عنوان مجموعه اشعار : تو را در شعرهایم کرده ام پنهان
شاعر : امیرمحمد آرین نیا


عنوان شعر اول : درد بی دوا
بعد از تو زندگی مرا غم رها نکرد
دردا مرا که فاصله از تو جدا نکرد
شب ها گذشت و یاد تو از خاطرم نبرد
این ناله ها یکی گره از کار وا نکرد
ایکاش ما یکی شده بودیم از ازل
این روزگار با من تنها وفا نکرد
می خواستم بگویم و رسوا شوم ولی
با استخاره هم دل من خوب تا نکرد
گرچه جوانیم همه رفته بپای تو
اما کمی هم از غم دل را دوا نکرد

عنوان شعر دوم : دلتنگ
دلتنگ با هزار معمای بی جواب
شبها برای دیدن تو میروم به خواب
خورشید باش و دست محبت بده به من
آرام بر وجود من یخ زده بتاب
وقتی تویی همه کسِ من با غرور باش
این ماجرای صحبت خاک است و آفتاب
با اینکه قلب من همه جا در کنار توست
دنیا چگونه کرده مرا از تو بی حساب؟!
سرگرم در نگاه تو گشتم به میل خود
نادان ازینکه رفت همه عمر با شتاب
این شعر هم بهانه ی امشب منست
شاید بیایی ای گل زیبای من بخواب

عنوان شعر سوم : پژواک قلب تو
وقتی که گوش های تو شب زنگ می زند
افکار من خیال تو را چنگ می زند
نوروز هم برای من بی تو این بهار
هرجای این جهان که روم لنگ می زند
انگار هر غروب از پشت پنجره
یک دست هم بروی دل تنگ می زند
من مثل رود هستم و دنیا به جرم عشق
تا دور باشم از تو مرا سنگ می زند
اینهم شگرد توست که پژواک قلب تو
با ساز قلب مرده هم آهنگ می زند
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر سه غزل. در دومین مصراع از غزل نخست می خوانیم: «دردا مرا که فاصله از تو جدا نکرد». ساختار نحوی این مصراع ایراد دارد. بر اساس سوابقی که از کاربرد «دردا» در متون فارسی داریم، باید عرض کنیم که این کلمه معمولاً بر اساس یکی از این دو ساختار عرضه می شود: 1ـ کلمه ای که دلیل اصلی شکوه و شکایت است، بلافاصله بعد از «دردا» می آید؛ مثلاً: دردا عشق که ویران گر است. 2ـ آنچه موجب گلایه است به صورت جمله ای بعد از «دردا که» می آید؛ مثلاً: دردا که عشق، ویران گر است. با این حساب، مصراع مورد بحث باید به یکی از این دو شکل بیان می شد: 1ـ دردا من که فاصله از تو جدایم نکرد. 2ـ دردا که فاصله مرا از تو جدا نکرد. به هر روی، شکل کنونی این مصراع از نظر کاربرد زبانی، درست نیست و محل ایراد است. در مورد بیت دوم، دو نکته به نظر می رسد که هیچ کدام «ایراد جدّی» محسوب نمی شوند؛ و در واقع، نه «ایراد» هستند و نه «جدّی»! با این حال، به خاطر این که بیان را از شکل مرسوم دور کرده اند، به آن ها اشاره می کنیم: 1ـ در مصراع نخست، «را»ی مفعولی بین کلمات «تو» و «از» حذف شده است. حذف «را» در شعر کهن ما سابقه دارد و حتّی امروز هم در گفتار روزمره ی ساکنان جنوب ایران، مرسوم است. با این همه، نمی توان انکار کرد که چنین حذفی گرچه بر مبنای آن مصادیق و سوابق، غلط نیست ولی بیان را قدمی و پله ای به سوی آرکاییسم و کهن گرایی می برد. 2ـ در مصراع دوم، «یکی گره» به جای «یک گره» یا «گرهی» استخدام شده که این هم اساساً اشتباه نیست ولی تنها در اثار کهن تر شاهدش هستیم. کهن گراییِ حاصل از دو کاربردی که در مصاریع اول و دوم این بیت نشان شان دادیم، اصلاً بد و ناپسند نیست ولی نباید این را نادیده گرفت که هرچه سخن ما در شعر به سمت و سوی ویژگی های کهن تر برود، از صمیمیت بیان برای مخاطبان امروزی کاسته خواهد شد. مخاطبان شعر امروز، همه انتظار دارند که با شعری که می شنوند همنوا شوند و آن را سخن خودشان و حرف دل خودشان ببینند. حصول این همنوایی، در مواجهه با شعری که بیان امروزی تری دارد، آسان یاب تر است. به بیان دیگر، تنها آن دسته از مخاطبان اشعار معاصر، توان ارتباط برقرار کردن و سپس همنوا و همدل شدن با شاکله ی بیان و سپس اصل و مایه ی سخن کهن را در ذهن خود تعبیه دارند که پیشاپیش با شعر کهن مأنوس بوده باشند. اما از آن جا که تمامی مخاطبان امروزی به هر حال به مسیر ارتباطیِ «بیان امروزی» مسلّح اند، روشن است که ریسک در استعمال بیان امروزی کمتر است و احتمال جذب آذان و قلوب مخاطبان امروزی با استخدام چنین بیانی، افزون تر. در این باره بیش از حد پرگویی کردم و سخن را کوتاه می کنم. پس دو کاربرد بیانی یی که در مورد دومین بیت از غزل نخست گوشزد شد، نه اشتباه اند و نه مختل کننده ی معنا، ولی می توان ادعا کرد که پرهیز از این قبیل کهن گرایی هایی آشکارا توفیق یک شعر را در ارتباط گیری با مخاطبان امروزی بیشتر خواهد کرد و شعر را صمیمانه تر و در نتیجه، صادقانه تر عرضه خواهد نمود. بگذریم... در این غزل، نکته ی قابل عرض دیگری نیست جز دو نکته ی کوچک در مورد بیت آخر. «غم» را اگرچه می توان نوعی «درد» محسوب کرد و سپس برای آن دنبال «دوا» گشت ولی اجمالاً «دوا شدن یا نشدنِ غم» بیان مرسومی نیست. از این گذشته، هنگامی که بنای این بیت را بر این جمله ی پیرو می گذاریم که: «اما حتی کمی از غم دل را هم دوا نکرد»، باید فعل جمله ی پایه اش را هم مطابق با فعلِ «نکرد» درست بشماریم؛ یعنی «گرچه همه ی جوانی ام به پای تو "رفت"، اما حتی کمی از غم دل را هم دوا نکرد»، و نه «گرچه همه ی جوانی ام به پای تو "رفته"، اما حتی کمی از غم دل را هم دوا نکرد». غزل دوم، مردّف نیست و این تکیه ی موسیقایی بر قافیه را افزایش داده است. اولین نکته ای که در مورد غزل دوم به نظرم می رسد، اختلال وزنی در نخستین مصراع از بیت واپسین این غزل است. فارغ از معنا، اگر این مصراع این گونه بود که: «این شعر هم بهانه ی امشب شبِ من است»، وزن درست می شد. الآن این مصراع به اندازه ی یک «فَعَل» قبل از «من است» کم دارد. از این نکته ی بسیار مهم که حتماً باید اصلاح شود که بگذریم، باید نگاهی به بیت سوم این غزل بیندازیم. شاعر سروده است: «وقتی تویی همه کسِ من، با غرور باش». علاوه بر این که «پرغرور» بیان بهتری نسبت به «با غرور» است، باید گوشزد کرد که در مضمونِ بیت هم نکته ی نادلخواهی موجود است؛ حواس مان باشد که در این جا عاشق دارد با معشوق حرف می زند و در هیچ جای دیگر این غزل، در رفتار و گفتار عاشقِ ماجرا، تفاخر و مفاخره ای نمی بینیم. امّا در این جا، وقتی که عاشق به معشوق می گوید: «وقتی همه کسِ منی، با غرور باش»، این معنای ضمنی هم از کلام بر می آید که: «همه کسِ من بودن، مایه ی غرور و افتخارِ توست». روشن است که بیان با این کژتابی، بیان مطلوب و مقبولی نیست. نکته ی دیگر در مورد بیت چهارم است؛ در مورد مصراع دومش. معمولاً کسی «با» کسی بی حساب می شود و نه کسی «از» کسی. حالا بیایید یک بار بیت را معنا کنیم تا نقص بیانش بر ما آشکار شود: «در حالی که قلب من همه جا با توست، چگونه دنیا مرا با تو بی حساب کرده است؟». این که قلب عاشق همه جا در کنار معشوق است، با قطعیتِ بی حساب بودنِ عاشق با معشوق در تناقض است. مگر این که قصد شاعر این بوده باشد که بگوید: «در حالی که قلب من همه جا با توست، چگونه [ممکن است که] دنیا مرا با تو بی حساب کرده "باشد"؟». متأسفانه از آنچه که شاعر گفته، آنچه که باید می گفته برداشت نمی شود. بدترین بیت این غزل به نظرم بیت پنجم است؛ زیرا در آن، نه «سرگرد در نگاه تو گشتم به میل خود» بیان دلچسبی برای «با میل خودم سرگرم نگاه تو شدم» است، و نه «نادان از این که» توانسته است بیان مطلوبی به جای «بدون دانستن این که» باشد. شعر سوم، قافیه ی دشواری دارد و شاعر کار سختی با این قافیه داشته است. در بیت دوم، کهن گرایی ناگهانی «روَم» آزارنده است و این کلمه از بافت زبان بیرون زده است. وزن بیت سوم ایراد دارد و مصراع نخستش مثلاً باید این گونه می بود تا وزن صحیح باشد: «انگار، هر غروب، غم، از پشت پنجره». در همین بیت، «هم» غیرلازم است و بودنش به بیان آسیب زده است. علاوه بر این، «روی» هم غریب است؛ یعنی چه که: یک دست هم به روی دل می زند؟ «دست به روی دل زدن»، هم تعبیر ناآشنایی ست و هم مشخص نیست که کنایه از چیست. دست قائل شدن برای غروب هم از آن حرف هاست! ...که شاعر نتوانسته در آن تشخیصی عینیت پذیر ارائه دهد. باید به دوست شاعرم یادآوری کنم که نفسِ آفریدنِ تشبیه یا استعاره، هنر نیست. باید دید این قبیل آرایه ها چقدر به کار شعر می آیند و چقدر باورپذیر از آب در می آیند. مثلاً تشبیهی که در بیت رود اتفاق افتاده هم باز از فقدان عینیت پذیری رنج می برد. مخاطب نخواهد توانست تصویری از پرتاب شدن سنگ به رودِ در حالِ حرکت را معمول و مرسوم بپندارد تا بتواند آن را باور کند و با آن همنوا شود.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.