دسترنج



عنوان مجموعه اشعار : بی سرزمین
عنوان شعر اول : دسترنج
آه آتش به شب تیره تارم بکشید
به خدا ترس ندارم،سرِدارم بکشید

زمهریرانه بتازید به آرامش من
تیغ را بر رگ گل های بهارم بکشید

شب به هنگام غزل خواندن اگر شمع شدم
بعد هر مصرع خون بار هوارم بکشید

دسترنج من از این عشق عذابی ابدی ست
کار خیر است عزیزان، سرِ دارم بکشید

عشق او یک تنه دنیای مرا آتش زد
تکه ای پارچه بر روی مزارم بکشید

عنوان شعر دوم : عطر تو
به خلسه می بری مرا،فرشته بهاری ام
تو بهترین نشانه ای،برای رستگاری ام

تو آیه ی محبتی و فاتح تمام من
زبانزدِ تغزلی ، به غم نمی سپاری ام

و قلب خسته ی مرا پر از ترانه می کنی
صدای خنده هات هم،دوای بدبیاری ام

احاطه کرده عطر تو هوای خانه مرا
همیشه عاشقانه ای به رغم بی قراری ام

برای زنده ماندنم ، بهانه ی تنفسی
تو بهترین نشانه ای برای رستگاری ام


عنوان شعر سوم : بی سرپناهی
در غبار غصه محصورم نجاتم می دهی؟
آه از آغوش تو دورم نجاتم می دهی ؟

شانه هایم کوهی ازغم را تداعی می کنند
حال با اندوه محشورم نجاتم می دهی ؟

از زمانی که تو را در کوچه ها گم کرده ام
مثل یک دیوانه مشهورم نجاتم می دهی؟

بی تو این بی سرپناهی کار دستم می دهد
هی پریشان حال و رنجورم نجاتم می دهی؟

کاش برگردی ببینی زخم هایم کاری اند
در غبار غصه محصورم نجاتم می دهی؟
نقد این شعر از : مریم جعفری آذرمانی
در هر سه شعر، ما بیشتر با نوعی ساخته شدنِ بیت همراه وزن و قافیه روبه‌روییم، منظور این نیست که سطرها یا عباراتِ شاعرانه در آنها نیست یا مثلاً عواطفِ شاعر تصنّعی است، بلکه منظور این است که تقریباً هیچ بیتی، به شکلِ کامل و دقیقش، شعریت نیافته است. زبانِ شاعر نوگرایانه است اما این زبان که ویژگیِ خوبی هم هست، اگر همراه با تصویرهای متناسب با هم، و تکمیل شدنِ مفاهیمِ سطرها و بیت‌ها (یعنی همراه با دیگر عناصرِ ساختاردهندۀ شعر) نباشد، اثرِ ارائه شده، اثری معلق میانِ نوگرایی و عدمِ شاعرانگی است. به بیان دیگر، در بسیاری از بیتها نمی‌توان گفت که آیا شاعرانگی دارند یا فقط به دلیلِ زبانِ روان آن را شاعرانه تصور می‌کنیم. در ادامه تا جایی که این مجال اجازه می‌دهد به بعضی نکات اشاره می‌شود:

در شعر اول، در بیتِ «شب به هنگام غزل خواندن اگر شمع شدم/ بعد هر مصرع خون بار هوارم بکشید» مصرع اول و دوم، ارتباطِ شعری ندارند، و اصلاً انگار هر کدام مصرعِ دیگری را نیاز دارند تا بیتی دیگر را شکل دهند.
در بیتِ «عشق او یک تنه دنیای مرا آتش زد/ تکه ای پارچه بر روی مزارم بکشید» هم نسبتاً همین عدمِ ارتباط وجود دارد. زیرا اگر فرض کنیم که منظور شاعر این است که پارچه‌ای زخیم یا مثلاً پتو روی آتش انداختن را تداعی کند، دقیق گفته نشده است. زیرا اول از دنیا صحبت شده، و بعد از مزار گفته شده و اگر حتا این هم توجیه پذیر باشد که مزار هم از سویی به دنیا ارتباط دارد، باز هم لفظِ پارچه به تنهایی، بیشتر لطافت را تداعی می‌کند نه لزوماً خاموش کنندۀ آتش را.

در شعر دوم، شاید معدود سطرهایی مثلِ سطرِ «تو بهترین نشانه ای، برای رستگاری ام» نسبتاً شاعرانه و خلاقانه باشد، زیرا باقی بیت‌ها اگر هم اکثراً تا حدی به نوگفتن تمایل داشته باشند، باز به دلیلِ عدمِ ارتباطِ در هم تنیدۀ اجزای تصویر و کلام، شاعرانگیِ دقیقی در آنها نیست. یا حتا گاهی مثلِ «تو آیۀ محبتی» عباراتی تکراری را شاهدیم.
در توضیحِ عدمِ ارتباط، مثلاً به این بیت توجه کنیم: «تو آیه ی محبتی و فاتح تمام من/ زبانزدِ تغزلی ، به غم نمی سپاری ام» آیۀ محبت بودن، با فاتح بودن تناسبی ندارد، و فاتح بودن به ادامۀ بیت در مصرع دوم ربطی پیدا نمی‌کند و به نظر می‌رسد شاعر بیشتر به بیانِ گسستۀ عواطف بسنده کرده و به ایجاد تصویر و ربطِ اجزای کلام توجه نداشته است.

در شعر سوم، در بیتِ «شانه هایم کوهی ازغم را تداعی می کنند/ حال با اندوه محشورم نجاتم می دهی ؟» شاید ارتباطِ کوه و محشر (به دلیلِ آنچه از قیامت و عناصرش می‌دانیم) مد نظر بوده اما بیانش بدونِ تداعی هم می‌شد، یعنی به جای «تداعی می‌کنند» عبارت طوری گفته می‌شد که شانه‌ها، کوه یا کوهها باشند نه تداعی‌گرِ آن، چون اصولاً یکی از کارهای شعر تداعی‌گری‌ست و نیازی به گفتنش نیست. شاید هم در این بیت، عبارتِ نجاتم می‌دهی که به صورت سوالی گفته شده و حالتی سطحی از خواهش کردن را تداعی می‌کند، باعث شده که کلِ تصویرِ بیت، شاخص به نظر نرسد. همچنین در این جایگاه و این زبان، بهتر است به جای حال، حالا گفته شود، چون «حال» در این معنا، کمی کهن‌گراتر از باقی عبارتِ شعر است.
در بیتِ «کاش برگردی ببینی زخم هایم کاری اند/ در غبار غصه محصورم نجاتم می دهی؟» باز هم علاوه بر عدمِ تناسبِ تصویری و مفهومیِ دو مصرع، در مصرعِ دوم محصور بودن در غبار، چندان غمِ عمیقی را نشان نمی‌دهد، یعنی مخاطب انتظار دارد که مبالغۀ شاعر، دقیقتر و عمیقتر باشد.

منتقد : مریم جعفری آذرمانی

مریم جعفری آذرمانی، پنجم آذرماه سال ۱۳۵۶ در تهران متولد شد. از سال ۱۳۷۵ فعالیت ادبی خود را آغاز کرد. اولین مجموعه شعرش در سال ۱۳۸۵، ده سال پس از آغاز فعالیت ادبی‌اش منتشر شد. از این شاعر تا امروز، کتابهای متعددی منتشر شده است. از دیگر فعالیتهای او ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.