وقتی انسان سگ را گاز می گیرد




عنوان مجموعه اشعار : تازه نویس
شاعر : حبیب قاسمی


عنوان شعر اول : درد مشترک
به خنده ای عبس و دلفریب راضی نیست
دلم به چیدن یک دانه سیب راضی نیست

تمام سهم من از تو به عشق محدود است
منی که از تو شود بی نصیب،راضی نیست

همیشه در پی هم،درد مشترک داریم
به ازدواج من و تو طبیب راضی نیست

دچار عشق توام مثل درد بی درمان
مریضی ام که به امن یجیب راضی نیست

منم که مرد نبردم بدون واهمه ای
اگرچه دل به حضور رقیب راضی نیست

میان بازوی مردی غریبه میخوابی
چه عاشقانه تلخی...حبیب راضی نیست

عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : آرش شفاعی
در تعریف کلاسیک خبر گفته اند: اینکه سگ انسانی را گاز بگیرد، خبر نیست ولی اینکه انسانی سگی را گاز بگیرد، خبر است. یعنی اینکه گاز گرفته شدن انسان توسط سگ یک امر عادی و طبیعی است و نیازی به خبر دادن آن نیست اما وقتی ماجرا عکس شود، یک اتفاق خارق العاده روی داده است که ارزش صحبت کردن و خبر دادن دارد. شعر شما نیز برخی بیت‌های شعرتان دچار همین مشکل است یعنی اموری طبیعی و عادی را به مخاطب خود اطلاع داده اید که از فرط عادی بودن، نیازی به گفتن ندارد. مثلاً اینکه «منی که از تو شود بی نصیب،راضی نیست» چه حرف جدیدی است و چه نیازی به گفتنش هست؟ اگر عاشقی از دست دادن معشوقش را ببیند و راضی باشد، کار خارق العاده ای صورت داده است. یا اینکه مثلاً دل به حضور رقیب رضایت ندارد و اینکه از خوابیدن معشوق میان بازوی غریبه راضی نباشد. گفته اند شعر وقتی اتفاق می افتد که شاعر بتواند «آشنایی زدای» بکند. این آشنایی زدایی گاهی در زبان اتفاق می افتد و گاهی هم در مضمون. شعر شما از منظر زبانی، کشف تازه ای ندارد. زبانی که در شعر شما استفاده شده است، از همان عناصر زبان سنتی و کلاسیک غزل است؛ بدون کشف و شهودی خاص. از نظر مضمون هم نه تنها اتفاق جدیدی در شعر روی نداده است، یک گام هم به عقب تر رفته ایم و شاهدیم که شاعر از اتفاقاتی حرف می زند که از فرط عادی بودن، اصلاً نیازی به بازگویی آنها نیست. شاید مشکل اصلی شعر شما در ردیف باشد. ردیف «راضی نیست» مضمون هایی را به دنبال خود می آورد که کمی انفعال هم در آن مستتر است. حتی لاف های عاشقانه ای مانند «منم که مرد نبردم بدون واهمه ای» هم نتوانسته است، این وضعیت را در شعر عوض کند چرا که ردیف باعث شده است بلافاصله شاعر توضیح دهد که: «اگرچه دل به حضور رقیب راضی نیست». نکتۀ دیگری که در شعر هست و باید به آن توجه کرد، بی جان بودن قافیه هاست. این بیت را ببینید:
همیشه در پی هم،درد مشترک داریم
به ازدواج من و تو طبیب راضی نیست
مشخص نیست در این وسط یک دفعه سر و کلۀ طبیب از کجا پیدا شد؟ ربط میان دو مصرع چیست؟ اگر راوی شعر اینقدر عاقل و منطقی است که به حرف طبیب می کند و از ازدواج منصرف می شود، دیگر آن شاخ و شانه کشیدن ها در شعر چه جایگاهی دارد؟ نکتۀ دیگر اینکه «عبث» درست است و نه «عبس»

منتقد : آرش شفاعی

شاعر، منتقد و روزنامه نگار. متولد 1354 در مشهد، دانشجوی دکترای علوم ارتباطات اجتماعی و دبیر سرویس فرهنگ و هنر روزنامه قدس.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.