سکوتِ گلّه‌ها!




عنوان مجموعه اشعار : شروع واژه
شاعر : ابونصر قدیمی


عنوان شعر اول : دریا
برای حضرت ایمان خیال می سازند
و قرص ماه گرفته هلال می سازند

شبیه گله ای از کره اسب های سکوت
به موج غره وسط ها سوال ها می سازند

نگو که خنده ی دریاست موج های جوان
که خنده خنده کویر از شمال می سازند

به گوش شب تن خورشید رفته در خون را
همیشه تازه تر از پرتغال می سازند

شبی که حادثه رخ داد خفتگان بودیم
و تا قیامت نادیده بال می سازند

حکیم دست به دامان پیش گویانست
که با سلیقه درین شهر فال می سازند

دوباره سینه ی پرسش گلوله باران شد
برای سینه ی سنگی مدال می سازند

فقط بگو به من مست کشف هایت را
که ساده حق تو ‌را پایمال می سازند


عنوان شعر دوم : خورشید
خورشید نامحرم شده امروز محجوب است
چادر سرش کردند و بالای سرش چوب است

هر اتفاق بد شبیه خواب هست اول
پیشانی ام‌ را شستم اما باز مکتوب است

این دخترم کاغذ قلم برداشت ترسیدم
نقاش دیروزش همین خورشید مغضوب است

خورشید گویا مادرش در برج سلطانی
حتی هنوز از تهمت دربار منکوب است

یا در جهان مولوی یا سهروردی ها
در جسم راز و واژه ها دنبال آشوب است

از خاک بیرون می کشم‌تاریخ شعرم را
خورشید آنجا تخته بند‌ وزن سرکوب است

عمر درازی کرده او خسته است انگاری
در گوشه ای کز کرده پیشانیش مرطوب است

سخت است بالای همه بودن به تنهایی
هر چیز را آدم ببیند رد شود خوب است

او قید خیلی چیزهایش را زده دیگر
تا پشت کوهی رفته زخمی شهر مرعوب است

خورشید خونی که مسیح عالمی می شد
حالا ببین که هر کجای شهر مصلوب است

دارد درون شاخه هایم می رود ظلمت
فهمیده روزم روی دارش بر چه اسلوب است

پایان نقاشی چه اشکی ریخت این دختر
رو تخت خوابید و به تاریکیش مجذوب است

این قهرمان هم در زمین باید فقط می سوخت
فهمید راز مادرش را دید محجوب است

یعنی چه بوده آخرین حرفی که خاکش کرد
آن حرف بی شک زندگی بخشی لگدکوب است

گفتد‌که در شب فقط ما فکر خورشیدیم
پس ذهنمان یکپارچه یک مرد مغلوب است



عنوان شعر سوم : ماجرای عشق
آه در آغوش نازت دستم از دامن گذشت
مثل اعدامی که یک آن تیغش از گردن گذشت

ماجراهای جنایی از تو نطفه بسته اند
ماجراهایی که از آن ها تب یک زن گذشت

توی طوفانی که تو هستی قلم انداختم
یعنی از دنیای خود دستان پاروزن گذشت

دوستت دارم تو هم من را ولی کافی نبود
روی ناچاری میدان دوست از دشمن گذشت

عشق تو‌ یک لحظه آمد تا خیالاتی کند
در تسلسل های ظلمت نور از روزن گذشت

لب بدوزم بعد از این تا کارها کامل شود
من بریدم از تو آنجا که نخ از سوزن گذشت

داستانی تازه تا از تو شنیدم تازه کرد
داستان هایی که با یعقوب و پیراهن گذشت

می نویسم شعر را با دست هایی پینه زاد
تو‌ برو اما نگو که شاعری از من گذشت
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر سه غزل. در غزل نخست، فرازهای خیال ورزانه ی خوبی می بینیم؛ شاعر، سکوت را گلّه ای از کرّه اسب ها دیده، موج را خنده ی دریا، خورشید غروب کردنی را پرتقال (که البته تصویر تازه ای نیست و نمونه اش را در شعر همشهری نامدار این شاعر، حضرت منزوی هم دیده ایم)، و پرسش را بدل از پرسش گر، سینه سپر کرده پیش تیرباران شهود کرده است. این ها فرازهای عالی این شعرند که آن را حقیقتاً شعر کرده اند. خُب، وزن و قافیه ی این غزل هم از صحت برخوردار است و شاعر در واپسین بیت نیز از ردیف کارِ مفهومیِ متفاوتی کشیده است؛ ساختن را به معنی کردن به کار برده. اما از این وجوه پذیرفتنی که بگذریم، باید عرض کرد که اکثر ابیات این غزل، خوش تراش نشده اند و جز معدودی از بیت ها (مانند: بیت حکیم، و بیت سینه ی پرسش) در مابقی، سلامت مطلوب دیده نمی شود. مثلاً به همان بیت اول نگاه کنید: تعبیر «حضرت ایمان» را اگر هم بپذیریم، باز می توان از شاعر پرسید که «برای کسی خیال ساختن» به چه معناست؟ اگر قصد شاعر این بوده که بگوید عده ای با تحریف و اغراق، به ایمان پر و بال غیر قابل قبول می بخشند، باید بگوییم که بیان کنونی، آن چنان که باید برای این معنا رسا نیست. اوضاع مصراع دوم این بیت، از این هم اندکی نادلخواه تر است. اگر به جای «و»، «ز» داشتیم، زبان قدری کهن می شد ولی لااقل معنا دقیق تر برداشت می شد. وقفه ای که بین «گرفته / هلال» با حذف «است» (احتمالاً) افتاده نیز، موجب شده که شکل بیان این مصراع از قدر مطلوب دور شود. آغاز شدن مصراع با واو هم کمی از حلاوت موسیقایی بیت کاسته است. بگذریم که شعر با بیتی آغاز شده که بدون پاسخ دادن به پرسشِ «آن هایی که در موردشان سخن گفته می شود، کیستند؟»، به یکباره و از میانه ی کار آغاز شده و مقاصد سخن برای مخاطب معرفی نشده اند. به بیت دوم بنگرید. این را که «شبیه گله ای از کره اسب های سکوت / ...سؤال می سازند» می توان فهمید ولی حقیقتاً این که شاعر در «به موج غره وسط ها» چه می خواسته بگوید، مفهوم نیست. در بیت سوم، در نخستین مصراع، شاعر برای «موج های جوان» که جمع اند، فعل مفرد «است» را استخدام کرده که شایسته نیست و ما معمولاً در کلام روزمره این چنین نمی گوییم. از این گذشته، برفرض که مخاطب بتواند با شاعر همنوا شود و موج ها (ی جوان) را خنده ی دریا ببیند. امّا با این فرض هم چگونه و با چه منطقی باید بپذیرد که همین موج ها با خنده ی شان از شمال (که احتمالاً مجازاً به جای سرسبزی آورده شده)، کویر می سازند؟ چرا باید چنین عبارتی را اساساً پذیرفت تا سپس بتوان به کسی گفت که «نگو» و چنین نپندار؟ در بیت چهارم هم با معدودی از همین بی دقتی های تعیین کننده مواجهیم. از شاعر می پذیریم که خورشید را در هنگام غروبش پرتقال دیده باشد. ولی اولاً صفت «تازگی» چه ربطی به پرتقال دارد؟ ثانیاً پرتقال را به «گوشِ» شب چه کار؟ در بیت پنجم، باز با مصراع نخست مشکلی نداریم و «خفتگانِ» آن را نیز با بیان آرکاییک تر به جای «خفته» می پذیریم ولی مصراع دوم به چه معناست؟ این که ما خفتگان بودیم، چه ربطی به این دارد که آنان بال می سازند؟ و بال ساختن کنایه از چیست؟ و اصولاً بال چه ربطی به خفتن دارد؟ همان طور که می بینید، این پرسش ها جوابی ندارند یا اگر هم داشته باشند، جواب شان در دل سطور، مسطور نیست. این بی ربط بودن بازیگران عمده ی هر شعر با همدیگر و فقدان مراعات نظیر و تناسب آن ها با هم، موجب شده که بیت ها نتوانند فضاهای یکدست و منسجمی پیدا کنند و مخاطبِ مادرمُرده نهایتاً نتواند بفهمد که حرف حساب شاعر در فلان بیت چه بوده است. سخن طولانی شد و برای پرهیز از مطنب تر شدن کلام و از بیم پایان یافتن مجال این یادداشت، موارد مربوط به دو شعر بعد را با سرعت بیشتر و تأمل کمتری رض خواهم کرد و خواهم گذشت. دومین غزل. وقتی در بیت نخست، فعل «شده» می آید، قاعدتاً باید در مصراع دوم نیز به جای «کردند»، «کرده اند» داشته باشیم تا افعال، تطابق زمانی بیابند. در بیت دوم، «هست» به جای «است» آمده که شایسته نیست. در این بیت، ربط دو مصراع کمرنگ است و حذف موصوف «مکتوب» که احتمالاً تقدیر و سرنوشت بوده نیز به بیان آسیب رسانده. در بیت سوم، «این» اضافی و حشو است و کاربرد «نقاش» به جای «نقاشی» نادرست است. «کاغذ قلم» و در چند بیت پایین تر «آدم ببیند رد شود خوب است» بیان صمیمانه و خوبی دارند و در چند بیتی که صرف توصیف خورشید شده، شعر منسجم تر و قوام یافته تر شده است و از پریشانی ابیات، دور. مصراع «رو تخت خوابید و به تاریکیش مجذوب است» بدترین بیت این غزل است زیرا هم آمدن «رو» به جای «روی» پسندیده نیست و هم زمان افعال «خوابید / است» با هم منافات دارد. در مورد مابقی ابیات این غزل اگر بخواهم خلاصه بنویسم، باید عرض کنم که التزام به وزن، موجب شده که شاعر از سلامت بیان و رسایی معنا غافل شود و تقیّد «زورکی»اش به وزن، نتیجه ی کارش را تصنّعی از آب دربیاورد. امیدوارم دوست شاعرم از دستم دلخور نشود ولی در حق او جفا کرده ام اگر این حقیقت را پنهان کنم که مخاطب به روشنی با خواندن این شعر متوجه می شود که شاعر در اکثر ابیات این غزل، با وزن راحت نبوده و مجبور شده طوری از سر و ته سخنش بزند که کلامش در قوالب عروضی جا شود. و این التزام کوشش گرانه، متأسفانه به باخت مفهوم رسانی و معناپروری انجامیده. اما غزل سوم. در بیت نخست، شعر به ما نمی گوید که گذشتن دست از دامن به چه معناست و چرا به رد شدن تیغ از گردن شخص اعدامی مانند است؟ در بیت دوم، وضعیت «ه»ی «نطفه» گوش نواز نیست. در بیت سوم، باز معنی «گذشتن دستان پاروزن از دنیای خود» روشن نیست. در بیت چهارم به نظرم «روی» واژه ی مناسبی نیست. در یکی دو بیت بعد، معلوم نیست «گذشتن نخ از سوزن» به چه اشارت دارد؟ در بیت «داستانی تازه»، واوِ کلمه ی «تو» همان وضعی را دارد که در مورد «نطفه» عرض کرده بودیم. در این شعر، فرازهای «تیغش از گردن گذشت / قلم انداختم / دوستت دارم تو هم من را / داستان هایی که با یعقوب و پیراهن گذشت / پینه زاد» را دارای بیان دلنشینی یافتم. والسّلام!

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.