فاصلۀ ذهن و کاغذ




عنوان مجموعه اشعار : بهار
شاعر : اکبر قنبرزاده


عنوان شعر اول : بهار
بهار از راه می آید من اما خود نمیدانم
خلاصی هست آیا از زمستانی که در آنم؟

از آن ریشه چه بر جا مانده جز یک مشت خاکستر؟!
بهاری گل نخواهد داد در خاک ِ زمستانم

سیاهین سطر ِ بوف کورمو چون قطره ای خونم
وَ فصل تازه ای از داستان ِ بینوایانم

نگو از رسم‌و تاریخم نپرس از قوم‌و اجدادم
که باقیمانده ای از قوم‌و خویش ِ سربدارانم

درونم مرکز آتشفشان است و گسل ها هم
چه آواری به جا مانده ست از اجزای ِ بُنیانم

بهار از راه آمد سبزی ِ او در خزان گم شد ...
همان سبزی که من بودم ، وَ او هم بود روبانم ...

اکبر قنبرزاده

عنوان شعر دوم : تبریز


در قاب از چشمان تو خونی که لبریز است
تصویر رعب انگیز شب در فصل پاییز است

بگذار دور از هم جدا باشیم و آسوده 
وقتی که دیدار من و تو حادثه خیز است

تا صبح در اغوش ماه آرام میخوابی 
تا صبح در این خانه باران ، تند و یکریز است 
باید بریزد فصلمان از برگها تب را
تا لحظه ای که نام این پاییز، تبریز است

من ... صندلی ... شب ... خاطرات مرده در دفتر 
تو ... قاب عکس و خنده ای که روی این میز است.

اکبر قنبرزاده

عنوان شعر سوم : شهر و شاعر
شاعری میرود پیاده روی
و در این خانه مرگ میماند
تا کسی زندگی نکرده تو را
چیزی از زندگی نمیداند

ماجرایی مکدرو مبهم
پشت دیوارهای این شهر است
پس به معشوقه ام بگو چشمش
کوچه کوچه مرا بگریاند

هیچ اگر اوست او اگر هیچ است
من خودم را به هیچ میبخشم
ناتمامی که هیچ می باید
گردی از خود به من بیفشاند

جنگلی پلک میگشودو کسی
زیر آن سایه سار می پژمرد
چشمه ی چشم آتشش کافی ست
باز هم ریشه را بسوزاند

باز هم ریشه را بسوزاند
آتش شعر اوج میگیرد
شاعری میرود پیاده روی
تا که سیگار را بگیراند ...

اکبر قنبرزاده
نقد این شعر از : آرش شفاعی
فاصلۀ میان ذهن شاعر تا کاغذی که شعر بر آن متولد می شود، با زبان شعر پر می شود. وقتی شاعری شعرش را می نویسد، در حقیقت سعی دارد با استفاده از کلمات، حرف ها و مکنونات قلبی خود را برای مخاطبانش ترجمه کند. هر شاعری برای انجام این کار شیوۀ خاص خود را دارد اما نتیجه در ذهن مخاطب شکل می گیرد. معنا عنصری مادی نیست که قابلیت داشته باشد در آن دخل و تصور بیرونی بکنیم، معنا ذاتاً غیر مادی است به همین دلیل زمانی که شاعر مفهومی را به زبان شعر بیان می کند، مخاطب براساس همان مفهوم، معنا را در ذهن خود می سازد. اینکه میان مفهوم و مقصود شاعر و درک و دریافت مخاطب چقدر ارتباط واقعی وجود دارد، در زبان شعر تجلی پیدا می کند. هرچه قدرت زبان شاعر بیشتر باشد، یعنی فاصلۀ میان ذهن او و شعر کمتر است و مخاطب درک و دریافت بیشتری از شعر دارد. شعر سعدی برای بیشتر ما مخاطبان شعر فارسی کاملاً مفهوم است چرا که او شاعری است که بر زبان مسلط است و می تواند مفهومی را که در ذهن دارد، با بیشترین احتمال درک معنای شعر به مخاطب منتقل کند. در این سه غزل اما شاعر در برخی موارد نتوانسته است ارتباط روشنی با مخاطب برقرار کند و ذهن و زبان او یارای آن را نداشته است که مکنونات ذهنی و قلبی شاعر را به مخاطبانش منتقل کند.
مثال بزنیم:
سیاهین سطر ِ بوف کورم و چون قطره‌ای خونم
وَ فصل تازه ای از داستان ِ بینوایانم
ظاهراً شاعر سعی کرده است از نام دو کتاب داستانی مشهور استفاده کند. حتی سعی کرده است میان «بوف کور» و «سه قطره خون» هم که از آثار یک نویسنده است، ارتباطی ایجاد کند. این سعی، البته کاری هنرمندانه و درخور ستایش است اما به نتیجۀ روشنی ختم نشده است. مخاطب می ماند چرا شاعر سطر سیاهی از بوف کور و فصل تازه ای از داستان بینوایان است؟ میان بوف کور و بینوایان به جز نام دو کتاب بودن، چه ارتباط معنایی وجود دارد؟ آیا منظور از اینکه «فصل تازه ای از داستان بینوایانم» این است که من هم یک بینوای جدیدم؟ در این صورت تأکید شاعر بر داستان، وجه روشنی ندارد. باز در بیتی دیگر شاعر گفته است:
بهار از راه آمد سبزی ِ او در خزان گم شد ...
همان سبزی که من بودم ، وَ او هم بود روبانم
«روبان» اشاره ای به چه چیزی است؟ به برگ های قرمز در پاییز؟ یا به چیزی دیگر؟ در این صورت بازهم بیت گنگ است.
یا در این بیت:
باید بریزد فصلمان از برگها تب را
تا لحظه ای که نام این پاییز، تبریز است
منظور از اینکه نام این پاییز، تبریز است چیست؟ مگر پاییز نامهای مختلفی دارد؟ اشاره به نام تبریز، نام شهر تبریز را به ذهن می آورد اما مخاطب هرچه در این بیت به دنبال محملی برای این نام هست، چیزی نمی یابد. این ایراد در شعر سوم هم هست، مثلاً شاعر جایی گفته است:
ماجرایی مکدرو مبهم،پشت دیوارهای این شهر است
پس به معشوقه ام بگو چشمش کوچه کوچه مرا بگریاند
وقتی شاعر از حرف ربط پس استفاده می کند، ساختار جمله بندی ما را به این نتیجه می رساند که مصرع دوم توضیحی استدلالی برای مصرع اول است. یعنی می گوییم وقتی فلان اتفاق می افتد پس اتفاق بهمان هم باید بیفتد. چون اتفاق دوم نتیجۀ منطقی اتفاق اول است اما این ارتباط معنایی میان دو مصرع برقرار نیست و نمی شود گفت چون ماجرایی مبهم در شهر هست پس من باید گریه کنم. دقت در این دقایق زبانی باعث خواهد شد، شعرهای این دوست هنرمندمان از این مرحله فراتر رود و بیشتر برای مخاطب معنا داشته باشد و به دل او بنشیند.

منتقد : آرش شفاعی

شاعر، منتقد و روزنامه نگار. متولد 1354 در مشهد، دانشجوی دکترای علوم ارتباطات اجتماعی و دبیر سرویس فرهنگ و هنر روزنامه قدس.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.