بازگشت به نقطه‌ی صفر




عنوان مجموعه اشعار : خیال
شاعر : سعید نجفی


عنوان شعر اول : خیال
وقتی که وقت دیدنِ هم تنگ می شود
دنیای من به قدر تنم تنگ می شود

بغضت برای چیست در این تنگ،ماهی ام؟
من هم دلم برای خودم تنگ می شود

هم شهر گم کرده تو را در شلوغی اش
هم کوچه در مسیر قدم تنگ می شود

قسمت-اگر که هست-برایم هوای توست
حاشا که روزی ام به ستم تنگ می شود

من خالق خیال تو هستم که تا ابد
خُلقم از این وجود و عدم تنگ می شود

دی ماه 97

عنوان شعر دوم : تو
شاید سر اگر به دشت غم بگذارم
دست از سر چشم های تو بردارم

آن قدر گرفتار و اسیرم که تو را
سخت است که حتی به خدا بسپارم

لب های تو جام باده های ابدی است
این مستی جاودانه را خوش دارم

غیر از تو در این سینه کسی هست مگر؟
از هر چه که هست جز غمت بیزارم

هر جا که تو باشی به تو برمی گردم
ای نقطه ی صفر گردش پرگارم

روزی که از اندوه تو مردم شاید
دست از سر چشم های تو بردارم

آذرماه97

عنوان شعر سوم : فاصله
نرگس زلف تو را باد به یغما نبرد
قاصدک! حسن تو را باد تمنّا نبرد

خوشه ی لعل برآشفته از آن شاخه ی دور
رقص رنگین تو آرام ز دل ها نبرد

به خیالم که سفر چاره ی درد است ولی
نیست جایی که غمت را دلم آنجا نبرد

ما دو آیینه ی دلتنگ گرفتار همیم
حیف ! از آن که دلت پی به تماشا نبرد

دعوتم کن به تماشای دل انگیزی ماه
تا که تنهایی ما راه به فردا نبرد

عشق از فاصله ی ما غزلی ساخته بود
عقل ای کاش گمانی به معمّا نبرد

آبان ماه97
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر سه غزل. نخستین غزل که ما را به یادِ «گاهی دلم برای خودم تنگ می شودِ» محمدعلی بهمنی می اندازد و چهارمین مصراعش نیز تضمینی آشکار از همین مصراع مشهور است، با این مصراع آغاز شده است: «وقتی که وقتِ دیدنِ هم، تنگ می شود». حقیقت این است که بیان این مصراع فی ذاته ایرادی ندارد امّا هنگامی که بین ارکان عبارتِ معمولِ «تنگیِ وقت» فاصله می افتد، القای آن معنای مرسوم هم در دست انداز می افتد. این اتفاق، مخصوصاً وقتی که با استخدامِ «هم» به معنای «همدیگر» گره می خورد، بر پیچیدگی معنا و صعوبت دریافت و درک مخاطب از مصراع می افزاید. جز این، شعر ایراد دیگری ندارد و آرام پیش می رود تا بیت سوم. در بیت سوم، «کرده» وزن را خراب کرده است. مثلاً اگر به جای «کرده»، «نموده» داشتیم (هم شهر گم نموده تو را در شلوغی اش)، وزن درست بود و اختلالش از بین می رفت؛ هرچند «نموده» هم بیانی همسطح با بافت زبانی مابقی سطور این غزل ندارد و اندکی توی ذوق می زند. بیت چهارم هم مقبول و قابل فهم است ولی شاعر باید توجه داشته باشد که بر مبنای جمله بندی مرسوم که در زبان قدری کهن تر (و گاه امروزی) کاربرد دارد، جمله ای که با «حاشا که» شروع شود، از لحاظ صرف فعل باید قاعدتاً به فعلِ «شود» برسد و نه «می شود»؛ یعنی: «حاشا که روزی ام به ستم تنگ شود» (که البته باید همزمان با تصحیح کاربرد زبانی اش، برای صحت وزنش هم فکری کرد). شاهدم برای کاربرد درست فعلی که پس از «حاشا که» اقتضا می شود، یکی حافظ است که می گوید: «حاشا که من به موسمِ گُل، تَرکِ "مِی" کنم» و یکی وحشی بافقی که سروده است: «غلام عشق حاشا کز جفای یار بگریزد». یا عراقی که سروده است: «حاشا که دل از خاک درت دور شود». دیگر در شعر، تا پایان، مشکل حادّی نداریم و مابقی ابیات پذیرفتنی هستند. به نظر می رسد که یکی از تمرین های موفق شاعر در این غزل، ایجاد تناسبات لفظی یی همچون «تَنگ / تُنگ»، «خَلق / خُلق» بوده باشد. غزل دوم با «شاید» آغاز شده است. شاعر این کلمه را طوری در بیتش به کار برده که هم از آن معنای رایج و امروزی اش مستفاد می شود و هم می توان آن را تصریفی از فعلِ «شایستن» (= شایسته است که) در نظر گرفت و محسوب کرد. «دشت و دست و دست و سر» باز ما را به توجهات واژگانی شاعر متوجه می کنند. با این حال، مضمون بیت نخست علی رغم ظاهرش چندان عاشقانه و وفادارانه نیست؛ زیرا مطابق نصّ آن، شاعر نهایتاً حاضر می شود که با زدن به دشت غم، از چشم های معشوق دست بکشد. علاوه بر این، باید توجه داشت که «سر گذاشتن به دشتِ غم» دلیل و زمینه سازِ موجّهی برای «دست برداشتن از معشوق» نیست. خلاصه این که مفهوم بیت، احتمالاً بر خلاف خواست شاعر، این چنین شده است که: «اگر غمگین شوم، از تو دست خواهم برداشت»... و ما را به این بیان می رساند که: «اگر عصبانی ام کنی، رهایت می کنم»! و این مضمون نه با بیت مجاورش همخوان است و نه با محتوای عشق ورزانه ی مابقی شعر. مضمون بیت دوم، یا دقیق تر بگویم، مصراع دوم از بیت دوم، بسیار عالی و دلنشین است. گفتنِ این که «حاضر نیستم تو را حتی به خدا بسپارم» با تعبیر «به خدا سپردن» (خداحافظی) خوب چفت شده و مضمونی عالی ساخته. با این حال، باز دلیلی که شاعر در مصراع نخست برای این مصراع عالی تراشیده به نظرم به قدر کافی مجاب کننده و پذیرفتنی نیست. این که شاعر بسیار گرفتار و اسیر باشد، دلیل خوبی برای این نیست که نتواند یار را به خدا بسپارد. در بیت سوم، دلیل جمع آمدن «باده های» فقط وزن است. به نظرم شاعر در این جا با قصد آرایش کردن ابروی وزن، چشمِ معنا را کور کرده است. اگر لب معشوق، جام است، جامی مفرد است و احتمالاً شاعر عاشق غیور نیز بیشتر چنین می پسندد که این جام تنها یک باده را بپذیرد. روشن بگویم: آدمی گمان می کند که این باده «ها»، به مشتاقان متعددی نوشانده خواهد شد و این خوشایند نیست. مگر این که باده را در این بیت، استعاره از چیزی «بعید الخطور»تر از بوسه در نظر بگیریم؛ که آن وقت به قرینه ای برای معنایابی نیاز خواهیم داشت. با صفت «ابدی» هم چندان موافق نیستم. اگر شاعر می خواسته بازی واژگانی دیگری با «باده / ابد» راه بیندازد، باید بگوییم که موفق نبوده است. آیا خود شاعر، دلیلی در نزد خودش دارد برای این که آن باده ها که یار در جام لب دارد، برای چه باید «ابدی» انگاشته شوند؟ شاید به زیاده سخت گیر بودن متهمم کنید ولی می خواهم عرض کنم که حتی دومین مصراع این بیت هم نتوانسته محملی برای پذیرفتگی حضور «ابدی» در گزاره ی بیت نخست فراهم کند. چرا؟ زیرا برای حصولِ مستیِ ابدی، نیازی به باده «ها»ی ابدی نیست و اگر هم جاودانگی آن مستی به باده ربطی داشته باشد، باید به تکرّرش مربوط باشد و نه به «ابدی» بودن خود باده ای که قرار است مستیِ جاودان برانگیزد. بیت چهارم هم با تناقضی منطقی رو به روست؛ اگر در سینه ی عاشق، کسی جز معشوق نباشد، پس کسان دیگری باقی نمی مانند تا عاشق، آن ها را «هرچه که هست» بنامد و از ایشان ابراز بیزاری کند. با تکرار بیت مطلع به عنوان بیت آخر نیز در این غزل موافق نیستم. به نظرم همان بیت پرگار با مضمون «نقطه ی صفر» و «بازگشت»، بیت خوبی برای پایان بندی ست و نیازی به تکرار بی مقصودِ بیت نخست در آخر غزل نیست. در آغاز سومین غزل، با «نرگس» نامیده شدنِ «زلف» شوکه می شویم. شکستن هنجارهای پیشین (نرگس = چشم) خوب است ولی آخر باید زلف هم نسبتی با نرگس داشته باشد. نه؟ نرگس نامیده شدن زلف، مخصوصاً هنگامی نادلنشین تر می شود که معشوقی که زلفش به نرگس تشبیه شده، بلافاصله به قاصدک تشبیه می شود؛ و حالا مخاطب باید در تطبیق تصاویر، قاصدکی را تصور کند که زلفش به نرگس مانند است. در مابقی شعر، مسأله ی شایسته ی ذکری دیده نمی شود و نگفته ها را باید به پای خوبی نوشت. برای شاعر توفیق آرزومندم.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.