مصائبِ ناهماهنگیِ اَفعال




عنوان مجموعه اشعار : میم
شاعر : میلاد میرزایی


عنوان شعر اول : دیگر نیست
وقتی که گندم هم دلش با خوشه چین ها نیست
چیزی به جز شکاک بودن در یقین ها نیست

قلبم،غرورم،حس و حالم زیر پا می رفت
دیدم که وضعم بهتر از دنیایِ مین ها نیست


هر خانه از پیراهنم غمگین و بی حال است
شوقی که قبلا بوده در این آستین ها،نیست


لب،حفظِ ظاهر کرد با هر خنده از مردم
دل ضجه میزد:ایها النّاس این چنین ها نیست


احساسِ من در نطفه اش میمرد و فهمیدم
دیگر تعهد های سابق در جنین ها نیست...






عنوان شعر دوم : بعد از او
من ماندم و دلتنگی ابراز نکرده
حسی که مرا هیچ سرافراز نکرده

خشکم زده چون قاصدکی خسته که او را
از گوشه ی در دیده و پرواز نکرده

یک عمر هم آغوش نگاهش شده بودم
یک لحظه مرا سیر برانداز نکرده


شاهی ست که در حمله به این شهر غم آلود
رحمی به زن‌ و بچه و سرباز نکرده


این عشق همان بازی بی رحم جهان است
من‌باختم او گرچه که آغاز نکرده...




عنوان شعر سوم : تو
نمیدانم تو یک پیغمبری یا آدمی عادی
که با بودن کنارم معجزاتی را نشان دادی

به دریاها بزن،قلّابِ طنّازیِ موها را
که هر جنبنده قربانی شود،وقتی تو صیادی

بمان در نقش ابری روی صحراهای آغوشم
به من شاید سرایت کرد،از آغوشت آبادی

تو همچون اتفاقی ویژه در رویایِ من بودی
چه شد؟در واقعیت ها پس از یک عمر افتادی

توافق کرده بودی تا کمی از هم جدا باشیم
چرا دستان من‌ را سمت موهایت فرستادی؟

چه زندانی برایم بهتر از ابعادِ آغوشت
که چیزی را نمیبینم در آغوشت جز آزادی
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت، با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر سه غزل. با خواندن غزل نخست، ابتدا قوافی اش نظر ما را جلب می کند و سپس جداافتادگی مطلعش از مابقی ابیات. اگر از خواب هایی که «ناخودآگاه» برای شاعران می بیند بگذریم و حضور این قافیه های دستچین شده را آگاهانه بپنداریم، باید بگوییم که شاعر، یحتمل نقش هدایت گر قوافی را جدی گرفته و خواسته سنگ بنا و پای بست نوجویی مضمونی و نوگویی زبانی ابیاتش را با انتخاب قافیه هایی نسبتاً نوتر، محکم و تضمین کند. امّا چرا از پرت افتادگر بیت اول از مابقی ابیات غزل سخن گفتم؟ بیت اول، آشکارا گزاره ای کلی و غیرعینی را مطرح می کند که پیدا نیست قرار است بر چه کس یا چه چیزی حمل شود. بیت البته برای آغاز، بیت خوبی ست ولی جنس نحوی و رویکرد بیانی آن خوب به بیت دوم و ابیات پس از آن نچسبیده است. این را می پذیریم که عبارت «یقین ها نیز شک آلودند» گلایه ای ست از سنخ همان شرح ناخشنودی های بیت های بعدی ولی مجموعه ی بیت نخست این اتصال و وصل را با بیت دوم برقرار نکرده است. هرچقدر که بیت نخست را بیت خوبی برای «مَطلَع بودن» نامیدیم، به همان اندازه باید بیت دوم را بیت نامناسبی برای «جایگاه بیت دوم بودن» بدانیم و بنامیم! خلاصه این که: به نظر می رسد پیوند دو بیت آغازین به خوبی اتفاق نیفتاده و در این میان با توجه به تفاوت جنس بیت نخست با دیگر ابیات این غزل، ناگزیریم تقصیر اصلی را بر عهده ی بیت اول فرض کنیم. بیت نخست، جز این عدم پیوندیابی با مابقی ابیات، گناه دیگری هم دارد و آن پیوند درون بیتی مصاریع این بیت است. حقیقتاً چگونه باید بین این که «گندم دلش با خوشه چین ها نیست» و این که «یقین ها مشحون از شک هستند» ارتباط برقرار نمود؟ علاوه بر این، آیا چیز غریبی ست این که گندم با خوشه چینان همدل نباشد؟ مثل این است که از درختان جنگل به خاطر این که دل شان با تبر به دوشان نیست، دلخور باشیم و گلایه کنیم! نمی خواهم در مورد جزئیات این بیت خیلی مته به خشخاش بگذارم ولی اگر جنس صرفی و ساختار واژگانی «یقین / شکاک بودن» نیز همسانی داشت (یعنی مثلاً همان طور که «یقین» آمده، به خود «شک» بسنده می شد ) با بیت دل نشین تری رو به رو می شدیم. بنای زیبایی بر تناسب است و یکی از شاخصه های تناسب به ویژه در نزد ما شرقیان و مخاطبان هنرمان، تقارن. از همین باب است که گمان می کنم همجنسی صَرف و ساختار این دو کلمه اگر متناسب با هم اتفاق می افتاد، بیت، بیان دلنشین تری می یافت. شاعر باید کلاً به یک نکته ی دیگر هم توجه کند: در تمامی ابیات این غزل، اگر فعل ها دارای هماهنگی و همسنخی بودند، در کنار محتوای همدست و همسِیر، بیان هم نظمی می یافت و احساس پریشانی و پراکندگی بیانی که اکنون از شاکله ی کلی ابیات این غزل برداشت می شود، غایب می شد. در بیت سوم، پیشنهادم به شاعر، جایگزینی «هر خانه از پیراهنم» با «هر خانه ی پیراهنم» است؛ هرچند می دانم که موسیقی شکل کنونی بهتر از موسیقی شکل پیشنهادی من است ولی در حالت فعلی، از نظر بیانی، لااقل در خوانشِ نخست و مواجهه ی اولِ مخاطب با بیت، «از» معنایی غلط انداز و نقشی انحرافی (= از بابتِ، به خاطرِ) یافته است. در بیت چهارم هم راستش با «از مردم» موافق نیستم و دلیلم هم این است که عبارتِ «از کسی حفظِ ظاهر کردن» در تداول کلام مرسوم نیست و «حفظ ظاهر» بی نیاز از «از مردم»، کاربردی خودبسنده دارد. هرچند این را نیز می توانم درک کنم که شاعر احتمالاً خواسته بوده جای پای «ایها الناسِ» مصراع دوم را با «مردمِ» مصراع نخست محکم تر کند. مضمون و بیان بیت آخر، مخصوصاً به برکت طنز رقیق امّا مؤثری که در مصراع آخر موجود است، این بیت را برای پایان بخشی به این غزل، شایستگی بخشیده است. هرچند در مورد این بیت هم فکر می کنم اگر بیت زمان فعل های «می مرد / فهمیدم» هماهنگی و تناسبی وجود داشت و «اش» هم به نحوی از «نطفه اش» حذف می شد، بیت، بیت برجسته تر از آب در می آمد. بنا را بر اولویت ذکر کاستی ها (از منظر خودم) گذاشته ام و به همین دلیل از بیان نقاط اهتزاز این غزل (که قطعاً روضه ی مفصل تری را می طلبد) درمی گذرم تا پیش از این که فرصت این یادداشت به پایان برسد، حرف های لازم تر را زده باشم. در نخستین بیت از غزل دوم، بیت به جای «هیچ» به چیزی در مایه های «هرگز» یا «هیچ گاه» نیاز داشته... و ای کاش وزن عروضی به شاعر چنین اجازه ای می داد. در این جا هم متأسفانه باز مسأله ی عدم هماهنگی زمان فعل ها کار دست شعر داده است. اگر می خواستیم همین دو بیت ابتدایی این غزل را به زبان بی تکلف به همدیگر بگوییم، مگر نه این که اینچنین می گفتیم؟: «من مانده ام و [یک عالمه] دلتنگی ابرازنکرده؛ حسی که هرگز مرا سرافراز نکرده. چون قاصدکی خسته که او را از گوشه ی در دیده و پرواز نکرده، خشکم زده». در این جا تمرکز حرفم بر «ماندم» است که بدون شک باید «مانده ام» می بوده تا بیان بیت، طبیعی تر جلوه کند. باز همین مسأله را در بیت سوم هم داریم؛ در این بیت هم اگر بیرون از عروض بخواهیم همین حرف را بزنیم، باید به جای «شده بودم»، «شده ام» بیاوریم؛ به این شکل: «یک عمر [است که] هم آغوش نگاهش شده ام [اما او] یک لحظه [هم] مرا سیر برانداز نکرده». در بیت آخر این غزل، با «همان» (که معلوم نیست به چه چیز مسبوقی ارجاع دارد)، و با «گرچه که» که «که» در آن اضافی ست، و با تناسب افعال «است / باختم» (که باید به یکی از این دو شکل می آمد: 1ـ این عشق، بازی بی رحم جهان است. من باخته ام گرچه او هنوز آغاز نکرده. / یا / 2ـ این عشق، بازی بی رحم جهان بود. من باختم گرچه او هنوز آغاز نکرده.) موافق نیستم. در دومین بیت از غزل سوم، با «زدن» موافق نیستم زیرا «قلاب» با «انداختن» به کار می رود و معمولاً به هیچ ماهیگیری نمی گوییم: «به این دریا قلاب بزن!». بهترین فراز غزل سوم، بیت پایان بندی اش است و به طور کلّی ابیات واپسین هر سه غزل، توانمندی شاعر در خوب «بستن» پایان غزل ها را به رخ می کشد. و باید عرض کنم که اهمیتِ پایان بندیِ خوب در غزل، هیچ کمتر از اهمیت یک شروع و مطلع خوب نیست.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.